تبليغاتX
فصلی بنام بهار
سه شنبه 19 آبان1388
تمام تنهایی ِ تو
 

فکر می کردم تموم تنهایی من فقط در یک جامدادی جمع میشه و بس! دروغ چرا؟ عین حقیقت است! داشتم به این فکر می کردم اگر جامدادی ام سوراخ بشه دیگه تنهایی ام تنها نیست و حالا فعل گم شدن را تجربه خواهد کرد! تابحال فکر کردی به کجا می رود بدون من؟ شاید در این سفر نامی برای خود برگزیند و دیگر هرگز کسی با نام "تنهایی من" او را نشناسد. شاید اونقدر بی معرفت باشد که هرگز به نزد من باز نگردد، یعنی ممکنه؟ اینکه بروی و تنهایم بگذاری، در آن حالت باز هم تنها خواهم شد بدون تنهایی ام، چون عادتِ همیشگی نه اینجا که هیچ کجای دلم سرباز نمی کند.

روزهای اول زیاد سخت نمی گذرد که بلعکس بدون تو من شادم و سرزنده، انگار باید زودتر از اینها آرزو می کردم؛ به اینکه آدم های تنها خیلی زود نتیجه ی فریاد تنهایی را می بینند، آرزویی که به شیونی در دل بدل خواهدشد و دلی که جُربزه ی فریاد کردن، تمامِ تنهایی ام را جایی میون برگ های حالا سیاه شده ی خاطراتم جا گذاشتم. احساس صمیمیت کن! چون در برگهای خاطراتم با تو بودن تنها واژه ی نانوشته ی روزها بود، راستشو بگو، تنهایی ام رو کجای این ناکجا آباد ِ نیستی پنهان کردی؟

پی نوشت:

سلام دوستان

نمی دانم از کجا باید گفت اما بدلیلی که هنوز برای خودم هم نامشخص است نظرها هنوز باز نیست یعنی پسورد می خواد که من سری در نمی آورم. اگر دوستی از این اشکال و چگونگی رفع آن با اطلاع هست در تایید نظرهای من در وبش شفاف سازی کند؛ کمک کنید...

بلاگفا تو دیگه کی هستی؟ باهات قهرم !!!!!!!!


 

+ بهاری باشید . . .
جمعه 15 آبان1388
"گریس کلی"، پرنسس سینما

خیلی از رویاها به مرور زمان نه تنها رنگی از واقعیت به خود نمی گیرند که کابوسی برای اوقات تنهایی انسان اند.

قبل از پرداختن به متن زندگینامه ی دومین بازیگر در وب ، باید یادآور شوم زمانی را که گذشت. خیلی از مادرپدرها از گذشته و تاریخ قدیمی سینما و بازسازی آن در تلوزیون خاطرات زیبای مخصوص به خود را دارند. فیلم های درامی که در اذهان مانده با هنرنمایی براستی جذاب بازیگران آن دهه، بسیار قابل قبول تر از هنرنمایی بازیگران این دوره است! اگه از مادر یا پدر بپرسی از بازیگران کلاسیک دهه ی 50 تا 60 خاطرات فراوان دارند. بازیهای درخشان و فیلم های معناگرا، زمانی گذشت و والدین از علاقیشان نسبت به بازیگری خاص گفتند. راستش در دوره ی ما دیگه چنین فیلم هایی نیست و می شود بسنده کرد به تعریف و .. اما وقتی از گذر روزگار  بعد از سال های ماندگار پرده برداریم به سرنوشت تلخشان پی می بریم. به درخواست روژین عزیز امروز ار زندگی تنها پرنسس تاریخ سینما"گریس کلی" پرده برمی داریم به قولی:)، دختری که رویای شاه پریان آرزویش بود و بالاخره به آرزویش رسید و با یک پرنس ازدواج کرد. مثل قصه ها می مونه ...

كابوس رويا
   گريس كلي
003285.jpg
      بهروز توراني
دنيا هنوز داستان شاه پرياني را كه در آن يك دختر معمولي (هرچند ثروتمند) با يك شاهزاده روشنفكر ازدواج مي كند و از آن پس با او به خير و خوشي روزگار مي گذراند؛ به ياد دارد. پرنسس گريس موناكو كه بيشتر با نام هنرپيشگي اش گريس كلي مشهور بود واقعاً با يك شاهزاده ازدواج كرد اما بعد ها به نحوي ناگهاني و غم انگيز شيوه زندگي خاندان هاي سلطنتي اروپا را رها كرد.
دنيا تنها بعد ها از طريق فيلم ها، زندگينامه ها و روزنامه هاي جنجالي باخبر شد كه نه تنها زندگي خانوادگي گريس عالي نبود بلكه سال هاي زندگيش در  هاليوود نيز چندان هيجان انگيز نبود. آلفرد هيچكاك روزگاري گريس كلي را كه ستاره محبوب او براي نقش هاي اول بود به صورت آتشفشاني توصيف كرد كه بر قله اش برف باريده اما زير آن همه يخ، دلش پر از آتش است.
گريس كه در سال ۱۹۲۹ در فيلادلفيا به دنيا آمد سومين فرزند از چهار فرزند يك مقاطعه كار خودساخته به نام جان برندن كلي بود. جان در گذشته قهرمان المپيك بود و با زني به نام مارگرت كه سابقاً مانكن بود ازدواج كرده بود. جورج كلي نمايشنامه نويس برنده جايزه پوليتزر و واتر سي كلي بازيگر سرشناس تئاتر از اقوام گريس كلي بودند. مارگرت در كودكي خجول بود و بايد براي جلب توجه پدر با سه برادر و خواهر خود مارگرت، جان جونيور و ليزان رقابت مي كرد. ظاهراً گريس هيچ وقت نتوانست مورد توجه پدرش قرار بگيرد. مادرش كه دختر يك مهاجر آلماني بود بسيار منضبط و با اراده بود و نسبت به فرزندانش سختگيري بسياري به خرج مي داد.
گريس تا ۱۴ سالگي به يك مدرسه مذهبي مي رفت كه توسط راهبه ها اداره مي شد. بعد به آكادمي استيونس در چستنات هيل پنسيلوانيا رفت. يكي از آموزگارانش او را اين طور به خاطر مي آورد: «او به پيشرفت در تحصيل علاقه چنداني نداشت. از نظر او اولويت با نمايش و پسر ها بود.»
گريس كه در كودكي بيشتر اوقاتش را در رويا هايش گذرانده بود به جاي وارد شدن به دانشكده به سفري به دور اروپا رفت و بعد در آكادمي هنر هاي دراماتيك نيويورك ثبت نام كرد. پدر و مادرش قبول كردند كه شهريه اش را فقط براي سال اول دانشكده بپردازند. او براي تامين شهريه سال بعدش مانكن شد و گاهي هم عكسش روي جلد مجلات چاپ مي شد. روابطي هم با يك استاد ۲۷ ساله آكادمي برقرار كرد. پدر و مادرش از اين ارتباط راضي نبودند. بيشتر به اين علت كه آن مرد يهودي بود و كمتر به خاطر اين كه زن داشت هر چند كه جداگانه زندگي مي كرد.
گريس به خاطر زيبايي و روابط خوبي كه در دنياي نمايش داشت از دوستان و همسن و سالانش موفقيت بيشتري داشت. تابستا ن ها در تئاتر بازي مي كرد و اولين اجراي تئاتريش در برادوي بازي در نقش دختر ريموند ماسي در نمايش پدر (۱۹۴۹) بود. بعد در نمايش هاي تلويزيوني كه تازه رواج پيدا مي كردند فعال شد و به نيويورك رفت.

هنري  هاتاوي كارگردان مشهور او را براي بازي در فيلم چهارده ساعت (۱۹۵۱) انتخاب كرد كه بيشتر صحنه هايش در منهتن فيلمبرداري شد. استوديوي فوكس قرن بيستم از كار او رضايت داشت و قراردادي به او پيشنهاد كرد اما او نپذيرفت. در عوض بازي در نقش همسر گري كوپر را در فيلم جدال در نيمروز يا صلوة ظهر (۱۹۵۲) به عهده گرفت. اين فيلم وسترن با آن آواز مشهورش پرفروش از آب در آمد. در پشت صحنه اين فيلم گريس با همكارش گري كوپر كه 28 سال از او بزرگتر بود رابطه برقرار كرد. گرچه اين ارتباط دوامي نداشت اما مقدمه اي شد بر دوستي او با هنرپيشگاني كه سن و سالي داشتند. بعد براي مدتي كوتاه به برادوي برگشت و آنگاه در فيلم موگامبو (۱۹۵۳) به كارگرداني جان فورد در كنار كلارگ گيبل و آواگاردنر به ايفاي نقش پرداخت. هنگامي كه اين فيلم در آفريقا فيلمبرداري مي شد كلي همراه با گيبل دست به سفري در آفريقا زد. حالا گريس با كمپاني ام جي ام قراردادي داشت و ستاره آن كمپاني بود. ام جي ام گهگاه او را به كمپاني هاي ديگر قرض مي داد و سود سرشاري مي برد.



گریس کلی و گری کوپر در جدال در نیمروز

در زمان فيلمبرداري حرفم را به نشانه قتل بگير (۱۹۵۴) با همبازي ۴۹ ساله اش ري ميلاند درگيري عاطفي پيدا كرد. اين بازيگر همسرش را طلاق داد تا نشان بدهد براي ازدواج با گريس كلي آمادگي دارد اما بعد نظرش را عوض كرد.
هيچكاك يك بار ديگر گريس را براي فيلم پنجره پشتي (۱۹۵۴) قرض گرفت. در همين اثنا ستاره رو به اوج عواطفش را از ري ميلاند به يك طراح مد به نام اولگ گاسيني منتقل كرد و بعد به ژان پير آمون هنرپيشه فرانسوي روي آورد. پدر صريح اللهجه گريس به وحشت افتاد. به هنگام فيلمبرداري فيلم پل هاي توكوراي (۱۹۵۴) رابطه گريس كلي و ويليام هولدن از ارتباط ميان دو دوست خوب فراتر رفت. با فيلم بعدي، دختر دهاتي (۱۹۵۴)، كلي ويليام هولدن را فراموش كرد و به همبازيش بينك كرازبي متوجه شد. اما واقعاً عاشق او نبود و تقاضاي او را براي ازدواج رد كرد. گريس براي بازي در اين فيلم جايزه اسكارگرفت.



بترتیب: بینگ کرازیی ، گریس کلی و ویلیام هولدن در دختر دهاتی



در مراسم گلدن گلاب در کنار گریگوری پک و در مراسم اسکار

گريس كلي بعد از آن كه با كري گرانت در فيلم دستگيري دزد (۱۹۵۵) همبازي شد و هنگامي كه در انتظار بازي در فيلم قو (۱۹۵۶) براي كمپاني ام جي ام بود، در ماه مه ۱۹۵۵ در فستيوال كن شركت كرد. در آن جا همسر اوليويا دو هاويلند ستاره مشهور سينما كه سردبير مجله پاري ماچ بود ملاقاتي را بين گريس و شاهزاده راينر سوم موناكو كه در آن زمان ۳۱ سال داشت ترتيب داد. بعد از اين ملاقات شاهزاده موناكو به پيشكار دربار گفت: «با كسي آشنا شده ام و فكر مي كنم كه خودش است.» در ماه دسامبر آن سال راينر به فيلادلفيا رفت تا از گريس خواستگاري كند. نامزدي آنها در تاريخ پنج ژانويه ۱۹۵۶ اعلام شد.



هنگام خرید در فرانسه: شاهزاده راینر و گریس کلی
شرايط ازدواج در آن موقع اعلام نشد. گريس بايد آزمايش باروري مي داد تا معلوم شود كه توانايي لازم براي به دنيا آوردن وارث تاج و تخت سلطنتي را دارد يا نه. خانواده كلي مي بايد مبلغ دو ميليون دلار مهريه به دربار مي پرداختند. (در بيشتر قسمت هاي اروپا هزينه عروسي به عهده خانواده عروس است - م). چهار ماه بعد در ۱۸ آوريل ۱۹۵۶ گريس و پرنس راينر در شهرداري ازدواج كردند. روز بعد از آن آن دو در مراسم مذهبي كاتوليكي كه ۱۶۰۰ خبرنگار پوشش خبري آن را به عنوان مهم ترين رويداد اجتماعي آن دهه به عهده داشتند رسماً زن و شوهر شدند.



در کنار شاهزاده موناکو در قصر

  ازدواج شاهانه گريس نشانه رسمي پايان سال هاي حضور او در  هاليوود بود. دوران مادري او هم از همين جا شروع شد. در سال ۱۹۵۷ پرنسس كرولين، در سال ۱۹۵۸ پرنس آلبرت و در سال ۱۹۵۹ پرنسس استفاني به دنيا آمدند. گريس در دوراني كه ملكه بود هميشه دلش براي بازي در فيلم تنگ مي شد. در سال ۱۹۶۲ بازي در نقش اول فيلم مارني اثر آلفرد هيچكاك را پذيرفت اما هنگامي كه اين فيلم سرانجام در سال ۱۹۶۴ به نمايش در آمد تيپي هيدرن نقش اول آن را بازي مي كرد. شهروندان موناكو به بازي ملكه در فيلم رضايت نداده بودند. در سال ۱۹۷۴ كلي در نيويورك در مراسم تجليل از آلفرد هيچكاك شركت كرد و    در  سال ۱۹۷۶ عضو  هيات مديره كمپاني  فوكس قرن بيستم شد. او تقريباً براي بازي در نقش اول فيلم نقطه  عطف (۱۹۷۷) كمپاني فوكس رضايت داده بود اما راينر مخالفت كرد. در  همانسال او گويندگي گفتار فيلم مستند بچه هاي كوچه تئاتر را به  عهده گرفت. اين فيلم درباره مدرسه باله كيروف در روسيه بود.
گريس هرگاه كه درگير زندگي خانوادگي و به خصوص پرنسس كارولين  نبود، درباره پير شدن و چاق شدن غصه مي خورد. چاق هم شده بود به  خصوص كه زياد مي آشاميد. شايعات درباره روابط راينر و قطع شدن سر  رشته بازيگريش هم از چيز هاي ديگري بودند كه باعث اندوهش  مي شدند. او در دور و اطراف جهان در جلسات شعرخواني شركت كرد  و در فيلم مستندي به نام از نو منظم شده (۱۹۷۹) ظاهر شد. در سال  ۱۹۸۲ هنوز اميدي داشت كه شايد اجازه بيابد يك بار ديگر در يك فيلم  سينمايي واقعي بازي كند.


در بامداد ۱۳ سپتامبر ۱۹۸۲ گريس داشت از خانه دوم خود در راك آژل   در چند مايلي قصر سلطنتي مي رفت تا به قرارش با بوتيكي در موناكو   برسد. شب همان روز قرار بود با استفاني به پاريس برود. پس از آن كه   جامه دان ها و لباس هايي را كه بايد به خياطي مي برد در اتومبيل روور   ۳۵۰۰ خود گذاشت، به راننده گفت كه ديگر براي او در ماشين جايي نمانده و گفت كه خودش رانندگي خواهد كرد.
ساعت نه و نيم صبح در حالي كه استفاني در صندلي كنار راننده نشسته بود گريس رانندگي ماشين را در همان جاده اي كه چند دهه پيش به هنگام فيلمبرداري فيلم دستگيري دزد از آن گذشته بود به عهده گرفت و به راه افتاد. نيم ساعت بعد كه ماشين قهوه اي رنگ به پيچ خطرناك جاده مارپيچ موين كرونيش رسيد سرعتش به اوج رسيد و به نرده هاي كنار جاده برخورد كرد و از پرتگاهي كه ۱۲۰ فوت ارتفاع داشت سرنگون شد. وقتي ساكنان محل به صحنه تصادف رسيدند، استفاني كه هنوز به هوش بود اما زخمي شده بود توانسته بود از ماشين بيرون بيايد. داشت فرياد مي زد: «به مادرم كمك كنيد! مادرم آن جاست! بياوريدش بيرون!» پنجره عقب ماشين را شكستند و پرنسس گريس را كه بيهوش بود از آن بيرون كشيدند. او و استفاني را با آمبولانس به بيمارستان پرنسس گريس بردند. بعد از عمل جراحي كه بلافاصله براي بازكردن ريه ها و جلوگيري از خونريزي داخلي انجام شد. عمل كت اسكن نشان داد كه گريس پيش از تصادف سكته كرده بود. استخوان هاي گردن، ران و دنده هايش از چند جا شكسته بود. پزشكان به اين نتيجه رسيدند كه حتي اگر گريس بهبودي بيايد كاملاً عليل خواهد بود. كاخ سلطنتي تمام تلاشش را كرد تا جراحات گريس را كم اهميت جلوه بدهد. همين امر باعث شد تا بعد ها ترديد هايي درباره ساختگي بودن اين تصادف پيش بيايد.



خودروی گریس کلی
حدود ساعت ۱۰ و نيم شب ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۲ دستگاه هاي كمكي را از بدن گريس جدا كردند و او مرد. تابوت روباز او را تا ۱۸ سپتامبر در همان كليسايي كه ۲۶ سال پيش در آن ازدواج كرده بود گذاشتند و بعد از يك مراسم تشييع باشكوه پرنسس را در قطعه خانوادگي گريمالدي در همان كليسا دفن كردند. روي سنگ قبر كه از مرمر سفيد تراشيده شده اين كلمات حجاري شده است: «گريس پاتريشيا همسر پرنس راينر سوم متوفي به سال ۱۹۸۲». تنها پس از مرگ او بود كه همه از نقش محوري او در خانواده و سلطان نشين موناكو آگاه شدند. پس از مرگ گريس كارولين بايد اين وظايف را براي پدرش كه ديگر هرگز ازدواج نكرد به عهده مي گرفت.
در نهايت، اين، آن «از آن پس به خوبي و خوشي روزگار گذراندند»ي نبود كه همه براي گريس كلي سخت سر و متكي به خود انتظار داشتند.


کوتاه از گریس کلی

در سال 1981  برای پرنسس دیانا و پرنس چارلز قابی نقره ای سفارش داد و بعنوان هدیه ی عروسی به آنان تقدیم کرد.

طراحی لباس پرنسس شش هفته به طول انجامید و عروسی گریس و شاهزاده موناکو به عروسی قرن شهرت یافت. هم اینکه این لباس و تمام متعلقات به آن مراسم (لباس ساقدوشان و همراهان و تمام جواهرات) در موزه نگهداری می شود.

به دلیل علاقه پرنسس گریس به گل_ رز، بعد از مرگ باغی عمومی در موناکو توسط همسرش طراحی شد.

دخترش شاهزاده کارولین هدایت موسسه ی کمک های خیریه اجتماعی را بعنوان جانشین مادر بعهده گرفت.

مرگ او و مرگ پرنسس دایانا، به یک شکل رخ داد، سانحه ی رانندگی.

مرگ شاهزاده راینر سوم پرنس موناکو در سال 2005  رخ داد و جسدش را در کنار قبر پرنسس گریس دفن کردند.

گریس کلی بازیگر هالیوود از سال 1993 تا کنون یکی از 100 بازیگر برتر مجله ی امپایر است.

پی نوشت:

زمانی برای تکمیل اطلاعات سینمایی نداشتم و همیشه هم دوست دارم درمورد  بازیگران مشهور مطلب بنویسم.

تصاویر بیشتر از زندگی پرنسس سینما در ادامه متن امروز....



ادامه‌‌ی مطلب
+ بهاری باشید . . .
سه شنبه 12 آبان1388
باران پایار (پاییز بهار)

سرگردانم رنگ بارانی متن رو کجای این دنیا پیدا کنم ...

بلاگفا عجیب دست به سرم میذاره! تموم رنگ ها تکراری اند. رنگی رو میون باکس بلاگفا پیدا نمی کنم که به حال و هوای بارانی این روزها بخوره که تموم حس منو از بیان "این باران از آسمان است"   جلوه بده. چطوره مسئول سردرگمی فکری ام رو میون رنگ ها پیدا کنم! شب که چشمامو بستم هنوز باران به طاق پنجره ام می خورد. نوازش می داد و می گفت: بخواب دخترم، خوابهایت سرشار از باران .. خُب من هم چشمامو بستم. لالایی ِ تب داری بود، رفتم به اعماق خواب، چند تا خواب دیده باشم خوبه؟!! 3 تا!!!! 6 ساعته می گنجه؟ بعضی خواب ها خوب چرندند ... صبح چشمامو باز نمی کنه و میگه : هنوزم هستم! بارونه دیگه. مامان میگه هوا سرد نیست مثل خود ِ بهاره . امسال سخت شدم واسه نمایش باران در وبلاگ، سال قبل هیجان زایدالوصفی داشتم تا چند خطی بنویسم و از قضا چند سطری شد، بعد دو هفته که بلاگفا رو نگاهی می اندازم به اندازه دو سال تغییر کرده! چقدر بده واسه ورود به بخش نظرهای وب خودت باید پسورد بلاگفا رو بزنی! اینجا چه خبره؟ راهنمایی پلیز، چقدر مطالب دوستان تلنبار شدند و من هنوز خمیازه می کشم. بس نبود دوری در این دو هفته؟ هنوز اما بیرون بارون میاد، تصور قدم های خسته ی آدمی از چهارگوشه ی زندگی و خالی شدندش بواسطه پیاده روی حدودای عصر (3 الی 4 بعد از ظهر ) خوشاینده. حس خوبیه وقتی تنهایی به تصمیم قدم ها تاثیر بذاره. آدم ها بزرگ می شوند، من بزرگ می شوم، تو بزرگ می شوی و این خط قرار نیست فعلی رو صرف کنه، مثل تموم نخواستن ها که گذر زمان بزرگش می کنه و می شوند منی که دیگر کودک نیست ... مثل وقتی که بچه بودم و آرزو بزرگه ام پوشیدن لباس افسانه ای "سیندرلا" ، یا مثلن یک بار دیدن خداوند، که الان رنگی از منش و تقدیر به خودش گرفته. خداوند رو میشه دید با چشم سر، چشم دل، یادم می آید زمانی اعتقاد داشتم که وقتی باران می آید خداوند صدبرابر بهتر دیده می شود در آفریده هایش بروی زمین ... هنوزم کودکم، من کودکی ام را از یاد نخواهم برد چون تمام ِ :من: است ...

پی نوشت:

تمام ِ دوستان عزیز! هیچ موقع دوست ندارم تصور کنید دیگه به خانه های نوشتاری شما سری نمی زنم. نبودم به معنای نیامدن نیست، بهرحال زندگی پستی بلندی داره و باید بدونید ورود به دنیای نت هم از این قاعده مستثنی نیست. انشا ا.. بعد پست می آیم.

از استاد فرشته و مداد سیاه متشکرم بابت معرفی سایت آپلود عکس.

قالب تغییر کرد، با تشکر :))


+ بهاری باشید . . .
پنجشنبه 7 آبان1388
بی چتر و بارانی

آبی نوشتن هم بهونه میخواد!!!...

سابق بر این هر متنی درگیره رنگش بود واسه من اما هرفصلی یه رنگه، هر روز حتا، از باران نوشتن و برای باران خواندن رنگ میخواد، باران رنگی نداره اما پاکه، همین پاکی دستمایه ی تصور رویاهای آبی گونه و بلورینه منه...

خیلی آرام بروی پروژه ام کار می کنم که مامان میگه: خیلی وقته بارون میاد! چقدر آروم بود، اصلن نفهمیدم! شادابی حاصل از کار بروی پروژه از شادی ِ در باران بودن و خواندن کاست. زمین هم بهانه ی شُر شُرها را دوس داره، سکوت می کنه تا برقصند و بوسه بر خاک بزنند. مگر خودرویی این آرامش عاشقانه را برهم بزند که در آن صورت هم دلنشینه، صدای راه رفتنا، صدای چرخ ها، صدای تصنیف های پرنده و حتا کلاغ زیر این باران دلنشینه. مثل قبل یک پست دربست در اختیار توست. دیواره ها باران کاری می شوند، دور ِسقف دور می زنند، بوی کاهگل می دهند، دلم به هوای کاهگلی شدن هر لحظه تند تر از قبله، چتر نمی خواد اگه ببرم بی احترامیه، اما برخورد بارون بر سقف چند تکه ی چتر هم عالمیه واسه خودش وقتی بالای سرت باشه. می دونی؟ دلم واسه خودم تنگ شده بود، اگر ساعتی رو صرف تو کنم انگار صرف خودم شده، هوای بارانی من و سکوت نیمه های شب آسمانی...

حس بودنت را در تک تک خودم دوست می دارم


یک قصه ست، بیشتر از یک افسانه، بیش از خیالی بودن برای تصورات یک دختربچه ی رویایی، واقعیت انکار ناپذیرِ سالهاست، زمان بلوغ بیشتر از سالهای دیگر آرزو می کنم ایکاش همون کوچکِ چشم آبی باقی می ماندی، اون روزها خیلی بیشتر دوستت داشتم و خیلی بیشتر احترامت واجب بود،چون تو می خواستی، الان بزرگ شدی قدِ سالهای من، کمتر می خواهمت، کمتر دوستت دارم، کمتر و حتا هیچ دلم نمی خواهد آقا بودنت را به نظاره بنشینم، هر روز کوچکتر می شوی، یادت هست چقدر مرد بودی وقتی هنوز رنگ مردی را نمی دیدی؟ یک جنتلمنِ فوق العاده، همه عاشقت بودند اما اکنون اون پاکی را دیگر در چشمانت نمی خوانم، بی ریایی که در وجودت نیست، چقدر افسوس کودک ماندنت در وجودم ماند و تو بزرگ شدی، به قدِ روزهای کودکیت ... می شود اشک ریخت برای تلف شدنت، برای سیاه شدنت، می شود به تو نزد خداوند شکایت کرد که این چه حکمتی ست، تو پاک بودی، چرا ؟ چرا چشمانم نابودی آن چشمان روشن را به کرات می بیند و دم نمی زند؟ آرزو دارم کمی از آرزوهای کودکیم برآورده شود، برای تو، برای پاکی گمشده ات، خدایا می خواهم قلبش را بازگردانی به رحمتت، خدایا روحش را پاک گردان از پلیدی ها، دور گردان از زشتی ها، راه بازگشت هست، او را به بخشش مهربانی ات نیازمندم، خدایا کمکش کن و مرا و همه ی ما را ...

 

پی نوشت:

خیلی ساده  و کودکانه می گویم از این قالب خوشم اومد ...

شما سایت آپلود عکس سراغ دارید؟!!!!

+ بهاری باشید . . .
شنبه 25 مهر1388
سرود پرواز بخوان...

اگر نوری باشد و اگر فرصتی،..

چشمها را باید بست، جور دیگر باید دید.

اندک نشانی مانده است اگر بنگریم ...

گاهی اوقات چقدر از موضوع پرتی، از قافله عقبی، گاهی اوقات چقدر مسیرها طی کردی و برداشتی نداشتی! چقدر به خودت تلنگر نزدی که یکباره با یک تلنگر _ ناگهانی و خودناخواسته تموم بافته های نازکت خراب می شوند، چقدر جمله ناتوان است از بیان درونِ پُر آشوب!! گاهی اوقات این حالا دیر میرسه تا بفهمی هیچی، شایدم گاهی اوقات نرسه تا در هیچ غرق بشی! دوست دارم بخشیده بشم و نه می دونم زمانی دارم یا که ... این "حالا" رسید تا زمانِ پیش رو هرچند اندک صدقه صدقه آویزه ی روحم کنم...

پی نوشت:

م.س عزیز، تذکر بجایی بود، ممنون بخاطر راهنمایی های همیشگی

همون درددلای هرگاهه که نباید راه دفتر رو به به وبلاگ سوق بدهند...

«هنوز دیر نرسیده است، خداوند آمرزنده و مهربان است»

+ بهاری باشید . . .
چهارشنبه 22 مهر1388
آهسته، آرام ...

ماهی ها پرواز می کنند رویا نیست، این یک حقیقت است که در خواب جامه ی عمل به خود گرفته، گربه ها در آسمان راه می روند و ماهی ها را گریزی نیست، از سقف بارون میاد، ریزه ریزه نم نم، آسمان طراوتی بهارگونه  بهمراهِ برف و باران است، عاشقانه می نگرم به آنچه در خواب می بینم،...

پی نوشت:

بهاره خانوم متشکرم به دیدارم آمدید. اگر فونت ها باعث ناراحتی شما شد متاسفم. سعی می کنم رنگ بهتری را بکار بگیرم.

تولدت مبارک تموم_ خاطرات_ کودکیم، تولدت مبارک ...

+ بهاری باشید . . .
جمعه 17 مهر1388
گوشه های تنهایی

چند وقتیه کودکیم رو ول کردم با بزرگترها چاق سلامتی می کنم! کودک درونم این روزها بدجوری تنهاس! می نشینه یک گوشه و کِز می کنه کنج_ خودش و با بعض به صورت و چشمای پُف آلودم نگاهی می اندازه.  خودم سراپا خجالت میشم آخه... سعی می کنم چهره ام رو ازش مخفی نگه دارم، حواسم نیست کمی بهش بی توجه شدم. عصرها نه اون دختر ِ مطیعِ پارک و پیاده روی_َم و نه اون دختر قصه گویی که شبها واسش لالایی بخونه. میخوام کمی خودمو خالی کنم، راستش توی این کلاس خیلی خسته می شوم:( آخه هیشکی رو نمی شناسم، همه غریبن، از غریبه هم یه چیزی اون ور تر، دلم واسه خودم تنگ شده، واسه درسِ مورد علاقه ام، چرا یک دفعه این دلتنگی افتاد به جونم؟ فکر نمی کنی خیلی دیر شده واسه مرثیه خوانی؟!!! هر روز که میام با خستگی به ذوقش لبخند میزنم، دوست داره یهویی  پیشنهاد بازی بدم اما من خسته ام و او با دیدن خستگی ام  جُنب و جوش ِ تمام نشدنی اش رو بغل می کنه و با صدای آرومی میگه: «خسته نباشی»

یک گوشه ای با خودش حرف میزنه و بازی می کنه ...

+ بهاری باشید . . .
چهارشنبه 15 مهر1388
گَر ِ گور !!!!!!!

سابق براین فکر می کردم من خیالاتی ام! گاهی اوقات اونقدر دلتنگ صدات می شدم که صدای خودم به فراموشی سپرده می شد. اما انگار نه، تو جزء جداناشدنی خانواده ما هستی! دلمون برات تنگ شده بود دقت کردی؟ دروغ نیست، صدات گوشه ای از بهشت رو به تصویر می کشد. اون روزها توی چشمام اشک و خاطره اس، تبّسم و لحظه ای خوشبختی ...

همیشه سرفصل ها کوتاهند، قرار ما باشد کُنجِ دفترم...

پی نوشت:

مدتی ست گرفتار مسیرهای سرنوشتم، از حضور تمام دوستانم عذر می خواهم اگر حتا گوشه ای از وقتم برای شما صرف نمی شود. اگر به خانه های شما نمی آیم ، کوتاهی ام را ببخشید.

+ بهاری باشید . . .
سه شنبه 14 مهر1388
رایحه ی پراکنده

به شاخه ای گفتم: چندی تو؟!..

سالها دور شد و در هیچ کجای قاب اتاقم جای نگرفت، فکر می کنم قهره باهام...

می خوام فریاد پُرتفاوتی کنم نمیدونم از کدوم تفاوت در وجودم یاد کنم تا حسم رو قوی جلوه بده! الان بالِ پرواز دارم من، میخوام پرواز کنم، تعجب نکن چرا خطوط در ریل منظم افکارم حتی دود هم نمی کنه! این روزها من بی بخار تر از گذشته ام...

راستش بد ندیدم بگم خیلی خوشحالم می تونم مدام قالب وبلاگو عوض کنم، سخته بخوای تموم خلاقیتت رو در طراحی بکار بگیری اونم وقتی وقتها به اندازه ی تهِ سوزن ته گرد هم جایی ندارند!! نودو می بینی؟ سوالم خوش بینانه بود چون با لبخند پاسخت رو میدم : نه؟!!! :)

اون روز راستش خیلی با بوئیدنت سرحال شدم، باور کن، هنوزم نبخشیدی_م؟ :(

+ بهاری باشید . . .
چهارشنبه 8 مهر1388
کودکانه لبخند ...

خیلی وقت می گذشت که از رنگ گُلبهی استفاده نمی کردم. توی ذهنم حتمن متنی می تونست این رنگ رو به خود بگیره که یا خیلی لطیف باشه و یا یادگاری با ارزشی رو بدنبال خود بدک بکشه. الان اما شاید حالت دوم با ویرایش هم خوانی داشته باشه . اینکه بعد یک هفته گذر خاطرات که از قضا این هفته باشه آنچنان غرق در لبخندای گذشته ام می شوم که نمی خوام واژه ای از قلم بیفتد.
سخت بود تصمیم بگیرم از مسیرهای پیچ در پیچ و پُر از کوه بگذرم و تمام دقایقم رو صرف مرور خاطرات کنم. خاطراتی که به زعم من در صورتی طلائیه که
در درجه اول گذشته ی درخشانی باشد. گذشته ای که پُر بود از نامه نوشتنا و ملاقات های یک ساعته و گاهن دو ساعت و نیمه! واسه این دو ساعت و نیم  دو هفته وقت صرف می کردم تا بتونم اجازه مامان رو با تمام جوانبش بگیرم! طاهره همیشه لطف می کرد و پیشم می اومد. اون اومدنا به خواست قلبی خودش بود و هر وقت اگر هم یک یا دو روز می گذشت از شدت دلتنگی ام در آغوش می کشیدمش. الهام ساعت های تفریح اول دبیرستان رو رها نمی کرد. همیشه به تحلیل و خواندن رمان می گذشت و خیلی مواقع یادمون می رفت زنگ تفریح باید به استراحت بگذره. یکبار در نمازخونه رمانش رو برداشتم و از دور مراقبش بودم. نمازش که تمام شد ترسید که چرا رُمانش غیب شده! داشت سکته می کرد که با شیطنت رمان رو جلوش گرفتم و گفتم : من برداشتم.

هربار که در پارک از بحث سینمایی لذت می بردیم به تحلیل رمان ها می پرداختیم که در آینده جلد ششم چی میتونه باشه! این به اون میرسه یا من دلم نمیخواد این با اون رابطه داشته باشه و خیلی پُر شور بودیم وقتی می خواستیم از جنگ ها و آشتی ها در کتاب حرفی به میون بیاریم. هیچ وقت روز تولدش رو فراموش نمی کردم برعکس خودش! یادش نبود روز تولدش سه شنبه س. اون روز وقتی بهش گفتم ملاقاتی یک ساعت و نیمه باهاش دارم کلی تعجب کرد و وقتی از سوپرایز شدنش گفتم ته دلش غنچی زد و گفت می بینمت! تولدش خیلی قشنگ بود، یک دو نفره ی اصیل! یادمه اون روز بارون هم  می اومد آخه متولد دی بود ...
الهام صدای نازکی داشت، این بخاطر دو خواهر و بردار کوچکتر از خودش بود که در مواقع لزوم سرشون جیغ داد بکنه! طاهره پسرگریز بود! کلی بدش میومد اگر پسری مزاحمش بشه!! واسه همینم خیلی تحسینش می کردم!!! صدف آروم بود، می دونست کی و کجا بخنده، اما در نهایت همیشه می خندید. خنده هاش منو طلسم می کرد، باید حتمن با جواب بهتری به استقبال خنده اش می رفتم. واسه همینم کلی حریف در دبیرستان پیدا کردم، کلی هم در سرویس! ته_ تموم این رقابت ها در آخر با باخت من پایان یافت ...

الهام به استقبال زندگی رفت، براش آرزوی خوشبختی می کنم. صدف بعد از جدایی با من سال بعد رو با دخترای دیگه سروکله میزد! دیگه براش عادت شد که بدون من لبخنداشو به دیگران بده، خب انصاف داشته باش! صدف اگه تنها می موند تو خودت رو نمی بخشیدی! به خودم تلقین کردم آخرش که صدف منو دوس نداره، یکسری بُرهان های بچگانه آوردم که یعنی من و صدف دوستای خوبی نمی شویم و خلاص!!! ولی آخرش نه من خودمو بخشیدم نه ... صدف رو نمیدونم چون تموم یادگاریهای 3 سال رو بهش دادم و با خداحافظی تلخی دستاشو رها کردم ...
طاهره عزیز تا روزهای آخر بهم وفادار بود اما باید اعتراف کنم در اون جریانهای جدایی من و صدف خیلی ضربه می خورد، فکر می کردم همش نقش بازی کردنه، اما اشتباه بود اشتباه ...

در این روزهای پاییزی با خاطراتم گرم می شوم، بیشتر با عکس یادگاری  سال آخر که الهام دوست داشت همه در لنز دوربین بخندیم ، لبخندی کودکانه روی لبم نقش می بنده، هنوز ترم شروع نشده واسه همین وقتم رو صرف مرور فیلم های 5 سال قبل می کنم. تک به تک سکانس های فیلم خاطراتم رو ورق می زنند. این دو قسمت آخر رو نمیدونم صدف و الهام و طاهره دیدند یا خیر، حتمن دیده اند، ما گروه سمجی بودیم، همیشه پرطرفدار  و همیشه 100 آتیشه!! محاله خودمون رو یادمون بره اون روزها، اما دوری که بین ما افتاد، همیشه برام محال می نمود اما اتفاق افتاد ...
خاطرات مثل عبور چشمها و کوه در مسیر زود می گذرند، بدونِ لحظه ای تآمل ..

+ بهاری باشید . . .