
فکر می کردم تموم تنهایی من فقط در یک جامدادی جمع میشه و بس! دروغ چرا؟ عین حقیقت است! داشتم به این فکر می کردم اگر جامدادی ام سوراخ بشه دیگه تنهایی ام تنها نیست و حالا فعل گم شدن را تجربه خواهد کرد! تابحال فکر کردی به کجا می رود بدون من؟ شاید در این سفر نامی برای خود برگزیند و دیگر هرگز کسی با نام "تنهایی من" او را نشناسد. شاید اونقدر بی معرفت باشد که هرگز به نزد من باز نگردد، یعنی ممکنه؟ اینکه بروی و تنهایم بگذاری، در آن حالت باز هم تنها خواهم شد بدون تنهایی ام، چون عادتِ همیشگی نه اینجا که هیچ کجای دلم سرباز نمی کند.
روزهای اول زیاد سخت نمی گذرد که بلعکس بدون تو من شادم و سرزنده، انگار باید زودتر از اینها آرزو می کردم؛ به اینکه آدم های تنها خیلی زود نتیجه ی فریاد تنهایی را می بینند، آرزویی که به شیونی در دل بدل خواهدشد و دلی که جُربزه ی فریاد کردن، تمامِ تنهایی ام را جایی میون برگ های حالا سیاه شده ی خاطراتم جا گذاشتم. احساس صمیمیت کن! چون در برگهای خاطراتم با تو بودن تنها واژه ی نانوشته ی روزها بود، راستشو بگو، تنهایی ام رو کجای این ناکجا آباد ِ نیستی پنهان کردی؟
پی نوشت:
سلام دوستان
![]()
نمی دانم از کجا باید گفت اما بدلیلی که هنوز برای خودم هم نامشخص است نظرها هنوز باز نیست یعنی پسورد می خواد که من سری در نمی آورم. اگر دوستی از این اشکال و چگونگی رفع آن با اطلاع هست در تایید نظرهای من در وبش شفاف سازی کند؛ کمک کنید...
بلاگفا تو دیگه کی هستی؟ باهات قهرم !!!!!!!! 


خیلی از رویاها به مرور زمان نه تنها رنگی از واقعیت به خود نمی گیرند که کابوسی برای اوقات تنهایی انسان اند.
قبل از پرداختن به متن زندگینامه ی دومین بازیگر در وب ، باید یادآور شوم زمانی را که گذشت. خیلی از مادرپدرها از گذشته و تاریخ قدیمی سینما و بازسازی آن در تلوزیون خاطرات زیبای مخصوص به خود را دارند. فیلم های درامی که در اذهان مانده با هنرنمایی براستی جذاب بازیگران آن دهه، بسیار قابل قبول تر از هنرنمایی بازیگران این دوره است! اگه از مادر یا پدر بپرسی از بازیگران کلاسیک دهه ی 50 تا 60 خاطرات فراوان دارند. بازیهای درخشان و فیلم های معناگرا، زمانی گذشت و والدین از علاقیشان نسبت به بازیگری خاص گفتند. راستش در دوره ی ما دیگه چنین فیلم هایی نیست و می شود بسنده کرد به تعریف و .. اما وقتی از گذر روزگار بعد از سال های ماندگار پرده برداریم به سرنوشت تلخشان پی می بریم. به درخواست روژین عزیز امروز ار زندگی تنها پرنسس تاریخ سینما"گریس کلی" پرده برمی داریم به قولی:)، دختری که رویای شاه پریان آرزویش بود و بالاخره به آرزویش رسید و با یک پرنس ازدواج کرد. مثل قصه ها می مونه ...
|
|
گريس تا ۱۴ سالگي به يك مدرسه مذهبي مي رفت كه توسط راهبه ها اداره مي شد.
بعد به آكادمي استيونس در چستنات هيل پنسيلوانيا رفت. يكي از آموزگارانش
او را اين طور به خاطر مي آورد: «او به پيشرفت در تحصيل علاقه چنداني
نداشت. از نظر او اولويت با نمايش و پسر ها بود.»








ازدواج شاهانه گريس نشانه رسمي پايان سال هاي حضور او در هاليوود بود.
دوران مادري او هم از همين جا شروع شد. در سال ۱۹۵۷ پرنسس كرولين، در سال
۱۹۵۸ پرنس آلبرت و در سال ۱۹۵۹ پرنسس استفاني به دنيا آمدند. گريس در
دوراني كه ملكه بود هميشه دلش براي بازي در فيلم تنگ مي شد. در سال ۱۹۶۲
بازي در نقش اول فيلم مارني اثر آلفرد هيچكاك را پذيرفت اما هنگامي كه اين
فيلم سرانجام در سال ۱۹۶۴ به نمايش در آمد تيپي هيدرن نقش اول آن را بازي
مي كرد. شهروندان موناكو به بازي ملكه در فيلم رضايت نداده بودند. در سال
۱۹۷۴ كلي در نيويورك در مراسم تجليل از آلفرد هيچكاك
شركت كرد و در سال
۱۹۷۶ عضو هيات مديره كمپاني فوكس قرن بيستم شد. او تقريباً براي بازي در
نقش اول فيلم نقطه عطف (۱۹۷۷) كمپاني فوكس رضايت داده بود اما راينر
مخالفت كرد. در همانسال او گويندگي گفتار فيلم مستند بچه هاي كوچه تئاتر
را به عهده گرفت. اين فيلم درباره مدرسه باله كيروف در روسيه بود. 

در سال 1981 برای پرنسس دیانا و پرنس چارلز قابی نقره ای سفارش داد و بعنوان هدیه ی عروسی به آنان تقدیم کرد.
طراحی لباس پرنسس شش هفته به طول انجامید و عروسی گریس و شاهزاده موناکو به عروسی قرن شهرت یافت. هم اینکه این لباس و تمام متعلقات به آن مراسم (لباس ساقدوشان و همراهان و تمام جواهرات) در موزه نگهداری می شود.
به دلیل علاقه پرنسس گریس به گل_ رز، بعد از مرگ باغی عمومی در موناکو توسط همسرش طراحی شد.

دخترش شاهزاده کارولین هدایت موسسه ی کمک های خیریه اجتماعی را بعنوان جانشین مادر بعهده گرفت.
مرگ او و مرگ پرنسس دایانا، به یک شکل رخ داد، سانحه ی رانندگی.
مرگ شاهزاده راینر سوم پرنس موناکو در سال 2005 رخ داد و جسدش را در کنار قبر پرنسس گریس دفن کردند.
گریس کلی بازیگر هالیوود از سال 1993 تا کنون یکی از 100 بازیگر برتر مجله ی امپایر است.

پی نوشت:
زمانی برای تکمیل اطلاعات سینمایی نداشتم و همیشه هم دوست دارم درمورد بازیگران مشهور مطلب بنویسم.
تصاویر بیشتر از زندگی پرنسس سینما در ادامه متن امروز....


سرگردانم رنگ بارانی متن رو کجای این دنیا پیدا کنم ...
بلاگفا عجیب دست به سرم میذاره! تموم رنگ ها تکراری اند. رنگی رو میون باکس بلاگفا پیدا نمی کنم که به حال و هوای بارانی این روزها بخوره که تموم حس منو از بیان "این باران از آسمان است" جلوه بده. چطوره مسئول سردرگمی فکری ام رو میون رنگ ها پیدا کنم! شب که چشمامو بستم هنوز باران به طاق پنجره ام می خورد. نوازش می داد و می گفت: بخواب دخترم، خوابهایت سرشار از باران .. خُب من هم چشمامو بستم. لالایی ِ تب داری بود، رفتم به اعماق خواب، چند تا خواب دیده باشم خوبه؟!! 3 تا!!!! 6 ساعته می گنجه؟ بعضی خواب ها خوب چرندند ... صبح چشمامو باز نمی کنه و میگه : هنوزم هستم! بارونه دیگه. مامان میگه هوا سرد نیست مثل خود ِ بهاره . امسال سخت شدم واسه نمایش باران در وبلاگ، سال قبل هیجان زایدالوصفی داشتم تا چند خطی بنویسم و از قضا چند سطری شد، بعد دو هفته که بلاگفا رو نگاهی می اندازم به اندازه دو سال تغییر کرده! چقدر بده واسه ورود به بخش نظرهای وب خودت باید پسورد بلاگفا رو بزنی! اینجا چه خبره؟ راهنمایی پلیز، چقدر مطالب دوستان تلنبار شدند و من هنوز خمیازه می کشم. بس نبود دوری در این دو هفته؟ هنوز اما بیرون بارون میاد، تصور قدم های خسته ی آدمی از چهارگوشه ی زندگی و خالی شدندش بواسطه پیاده روی حدودای عصر (3 الی 4 بعد از ظهر ) خوشاینده. حس خوبیه وقتی تنهایی به تصمیم قدم ها تاثیر بذاره. آدم ها بزرگ می شوند، من بزرگ می شوم، تو بزرگ می شوی و این خط قرار نیست فعلی رو صرف کنه، مثل تموم نخواستن ها که گذر زمان بزرگش می کنه و می شوند منی که دیگر کودک نیست ... مثل وقتی که بچه بودم و آرزو بزرگه ام پوشیدن لباس افسانه ای "سیندرلا" ، یا مثلن یک بار دیدن خداوند، که الان رنگی از منش و تقدیر به خودش گرفته. خداوند رو میشه دید با چشم سر، چشم دل، یادم می آید زمانی اعتقاد داشتم که وقتی باران می آید خداوند صدبرابر بهتر دیده می شود در آفریده هایش بروی زمین ... هنوزم کودکم، من کودکی ام را از یاد نخواهم برد چون تمام ِ :من: است ...


پی نوشت:
تمام ِ دوستان عزیز! هیچ موقع دوست ندارم تصور کنید دیگه به خانه های نوشتاری شما سری نمی زنم. نبودم به معنای نیامدن نیست، بهرحال زندگی پستی بلندی داره و باید بدونید ورود به دنیای نت هم از این قاعده مستثنی نیست. انشا ا.. بعد پست می آیم.
از استاد فرشته و مداد سیاه متشکرم بابت معرفی سایت آپلود عکس.
قالب تغییر کرد، با تشکر :))
آبی نوشتن هم بهونه میخواد!!!...
سابق بر این هر متنی درگیره رنگش بود واسه من اما هرفصلی یه رنگه، هر روز حتا، از باران نوشتن و برای باران خواندن رنگ میخواد، باران رنگی نداره اما پاکه، همین پاکی دستمایه ی تصور رویاهای آبی گونه و بلورینه منه...
خیلی آرام بروی پروژه ام کار می کنم که مامان میگه: خیلی وقته بارون میاد! چقدر آروم بود، اصلن نفهمیدم! شادابی حاصل از کار بروی پروژه از شادی ِ در باران بودن و خواندن کاست. زمین هم بهانه ی شُر شُرها را دوس داره، سکوت می کنه تا برقصند و بوسه بر خاک بزنند. مگر خودرویی این آرامش عاشقانه را برهم بزند که در آن صورت هم دلنشینه، صدای راه رفتنا، صدای چرخ ها، صدای تصنیف های پرنده و حتا کلاغ زیر این باران دلنشینه. مثل قبل یک پست دربست در اختیار توست. دیواره ها باران کاری می شوند، دور ِسقف دور می زنند، بوی کاهگل می دهند، دلم به هوای کاهگلی شدن هر لحظه تند تر از قبله، چتر نمی خواد اگه ببرم بی احترامیه، اما برخورد بارون بر سقف چند تکه ی چتر هم عالمیه واسه خودش وقتی بالای سرت باشه. می دونی؟ دلم واسه خودم تنگ شده بود، اگر ساعتی رو صرف تو کنم انگار صرف خودم شده، هوای بارانی من و سکوت نیمه های شب آسمانی...
حس بودنت را در تک تک خودم دوست می دارم

یک
قصه ست، بیشتر از یک افسانه، بیش از خیالی بودن برای تصورات یک دختربچه ی
رویایی، واقعیت انکار ناپذیرِ سالهاست، زمان بلوغ بیشتر از سالهای دیگر
آرزو می کنم ایکاش همون کوچکِ چشم آبی باقی می ماندی، اون روزها خیلی
بیشتر دوستت داشتم و خیلی بیشتر احترامت واجب بود،چون تو می خواستی، الان
بزرگ شدی قدِ سالهای من، کمتر می خواهمت، کمتر دوستت دارم، کمتر و حتا هیچ
دلم نمی خواهد آقا بودنت را به نظاره بنشینم، هر روز کوچکتر می شوی، یادت
هست چقدر مرد بودی وقتی هنوز رنگ مردی را نمی دیدی؟ یک جنتلمنِ فوق
العاده، همه عاشقت بودند اما اکنون اون پاکی را دیگر در چشمانت نمی خوانم،
بی ریایی که در وجودت نیست، چقدر افسوس کودک ماندنت در وجودم ماند و تو
بزرگ شدی، به قدِ روزهای کودکیت ... می شود اشک ریخت برای تلف شدنت، برای
سیاه شدنت، می شود به تو نزد خداوند شکایت کرد که این چه حکمتی ست، تو پاک
بودی، چرا ؟ چرا چشمانم نابودی آن چشمان روشن را به کرات می بیند و دم نمی
زند؟ آرزو دارم کمی از آرزوهای کودکیم برآورده شود، برای تو، برای پاکی
گمشده ات، خدایا می خواهم قلبش را بازگردانی به رحمتت، خدایا روحش را پاک
گردان از پلیدی ها، دور گردان از زشتی ها، راه بازگشت هست، او را به بخشش
مهربانی ات نیازمندم، خدایا کمکش کن و مرا و همه ی ما را ...
پی نوشت:
خیلی ساده و کودکانه می گویم از این قالب خوشم اومد ...
شما سایت آپلود عکس سراغ دارید؟!!!!

اگر نوری باشد و اگر فرصتی،..
چشمها را باید بست، جور دیگر باید دید.
اندک نشانی مانده است اگر بنگریم ...
گاهی اوقات چقدر از موضوع پرتی، از قافله عقبی، گاهی اوقات چقدر مسیرها طی کردی و برداشتی نداشتی! چقدر به خودت تلنگر نزدی که یکباره با یک تلنگر _ ناگهانی و خودناخواسته تموم بافته های نازکت خراب می شوند، چقدر جمله ناتوان است از بیان درونِ پُر آشوب!! گاهی اوقات این حالا دیر میرسه تا بفهمی هیچی، شایدم گاهی اوقات نرسه تا در هیچ غرق بشی! دوست دارم بخشیده بشم و نه می دونم زمانی دارم یا که ... این "حالا" رسید تا زمانِ پیش رو هرچند اندک صدقه صدقه آویزه ی روحم کنم...
پی نوشت:
م.س عزیز، تذکر بجایی بود، ممنون بخاطر راهنمایی های همیشگی
همون درددلای هرگاهه که نباید راه دفتر رو به به وبلاگ سوق بدهند...
«هنوز دیر نرسیده است، خداوند آمرزنده و مهربان است»

ماهی ها پرواز می کنند رویا نیست، این یک حقیقت است که در خواب جامه ی عمل به خود گرفته، گربه ها در آسمان راه می روند و ماهی ها را گریزی نیست، از سقف بارون میاد، ریزه ریزه نم نم، آسمان طراوتی بهارگونه بهمراهِ برف و باران است، عاشقانه می نگرم به آنچه در خواب می بینم،...
پی نوشت:
بهاره خانوم متشکرم به دیدارم آمدید. اگر فونت ها باعث ناراحتی شما شد متاسفم. سعی می کنم رنگ بهتری را بکار بگیرم.

چند وقتیه کودکیم رو ول کردم با بزرگترها چاق سلامتی می کنم! کودک درونم این روزها بدجوری تنهاس! می نشینه یک گوشه و کِز می کنه کنج_ خودش و با بعض به صورت و چشمای پُف آلودم نگاهی می اندازه. خودم سراپا خجالت میشم آخه... سعی می کنم چهره ام رو ازش مخفی نگه دارم، حواسم نیست کمی بهش بی توجه شدم. عصرها نه اون دختر ِ مطیعِ پارک و پیاده روی_َم و نه اون دختر قصه گویی که شبها واسش لالایی بخونه. میخوام کمی خودمو خالی کنم، راستش توی این کلاس خیلی خسته می شوم:( آخه هیشکی رو نمی شناسم، همه غریبن، از غریبه هم یه چیزی اون ور تر، دلم واسه خودم تنگ شده، واسه درسِ مورد علاقه ام، چرا یک دفعه این دلتنگی افتاد به جونم؟ فکر نمی کنی خیلی دیر شده واسه مرثیه خوانی؟!!! هر روز که میام با خستگی به ذوقش لبخند میزنم، دوست داره یهویی پیشنهاد بازی بدم اما من خسته ام و او با دیدن خستگی ام جُنب و جوش ِ تمام نشدنی اش رو بغل می کنه و با صدای آرومی میگه: «خسته نباشی»
یک گوشه ای با خودش حرف میزنه و بازی می کنه ...
سابق براین فکر می کردم من خیالاتی ام! گاهی اوقات اونقدر دلتنگ صدات می شدم که صدای خودم به فراموشی سپرده می شد. اما انگار نه، تو جزء جداناشدنی خانواده ما هستی! دلمون برات تنگ شده بود دقت کردی؟ دروغ نیست، صدات گوشه ای از بهشت رو به تصویر می کشد. اون روزها توی چشمام اشک و خاطره اس، تبّسم و لحظه ای خوشبختی ...
همیشه سرفصل ها کوتاهند، قرار ما باشد کُنجِ دفترم...
پی نوشت:
مدتی ست گرفتار مسیرهای سرنوشتم، از حضور تمام دوستانم عذر می خواهم اگر حتا گوشه ای از وقتم برای شما صرف نمی شود. اگر به خانه های شما نمی آیم ، کوتاهی ام را ببخشید.
به شاخه ای گفتم: چندی تو؟!..
سالها دور شد و در هیچ کجای قاب اتاقم جای نگرفت، فکر می کنم قهره باهام...
می خوام فریاد پُرتفاوتی کنم نمیدونم از کدوم تفاوت در وجودم یاد کنم تا حسم رو قوی جلوه بده! الان بالِ پرواز دارم من، میخوام پرواز کنم، تعجب نکن چرا خطوط در ریل منظم افکارم حتی دود هم نمی کنه! این روزها من بی بخار تر از گذشته ام...
راستش بد ندیدم بگم خیلی خوشحالم می تونم مدام قالب وبلاگو عوض کنم، سخته بخوای تموم خلاقیتت رو در طراحی بکار بگیری اونم وقتی وقتها به اندازه ی تهِ سوزن ته گرد هم جایی ندارند!! نودو می بینی؟ سوالم خوش بینانه بود چون با لبخند پاسخت رو میدم : نه؟!!! :)
اون روز راستش خیلی با بوئیدنت سرحال شدم، باور کن، هنوزم نبخشیدی_م؟ :(





