تبليغاتX
فصلی بنام بهار
یکشنبه 28 تیر1388
میهمان آسمان

به وسعت عرش الهـــــــــــی، به درخشش عالی مقامِ کهکشان قلب، پیامبرِ آشنای لبخندهای من، آسمانی دور از تصور تمام  ...

حضرت محمد (ص) می فرمایند:

با مرگ هر دانشمند، چنان رخنه ای در اسلام پدید می آید که تا روز قیامت هیچ چیز آن را فرو نمی پوشد.

(المجاسن، ج1، ص 320)

علم را با نوشتن در بند کشید.

(میزان الحکمه، ح 17324)

هر درختی میوه ای دارد و میوهء دل، فرزند است.

(میزان الحکمه، ح 22608)

اگر قیامت فرا رسد  و در  دست یکی از شما نهالی باشد، چنانچه بتواند برنخیزد تا آن را بکارد، باید آن را بکارد.

(کنزالعمال، ح 9056)

با نامه خود را به یکدیگر پیوند دهید، اگرچه شهرها از هم دور باشد.

(الفردوس، ج2، ص 56)

+ بهاری باشید . . .
جمعه 26 تیر1388
آوایی، همینجا، یه جای دور ...


عاشق باش و نگو چی و چرا ...
عاشقم ،عاشق مهربانیـ هایت،که چقدر کوتاهیم،که گذشت آن روزها،آن روزهای گرمِ پُر معنی ...
یادم می آید روی دو پا،همچو قویی از خودجدا،می رقصیدیم و می خندیدیم،که چرا این روزگار جدا کرد مارا از هم ،از کنار خاطرات، از طلوع بی صدا،حیف از آن روزها،حیف ...
می گویند زندگی کن اما، برکدامین مسیر که آخر بار به جدایی افتاد،همچو دوستی عاشقت،که چه حیف کوتاه بودیم و دستـ ها هرگز گرم نماند...
تو همچون صدفی خندان، و من همچو شکوفه ی باران، و خوش زیست شبنم صبحگاهی که بروی گونه ام همچنان در آه و حسرت می درخشد ...

حضور جای تو در کنار من تنهاست
عبور وهم تو در خیال من فانی ست
پس بی سبب نیست
که جای نام تو در کتاب من خالی ست!....
در این زمان
عبور ثانیه هایت به قلب من ضربان
شکوه آمدنت، وه چه طوفانی ست!
کنار التماس کودکانه ام بنشین
ببین که قصّه ی من چقدر رویایی ست!
مسعود نکویی


حالا اما نشانی از رقص نور و لبخندت نیست،که چه دور فاصله افتاده است، من نگویم که تو انکار کنی، مروارید لبخندهای گمشده ام، شاید دیگر من نتوانم هویت لبخندهارا پیدا کنم. 366 صفحه را می گشایم و می شمارم تعداد حضور دوستانه ات، انرژی لبخندهایت، اما می دانم چیزی گُم شده است....
آن بهانه ای ست دور، بی خیال و بی توهم، آری صدف گمشده ی لبخندهایم اکنون بی لبخند، برمسیر لبخند میزند که دگر بازگشتی رسم نمی کنم که نباشم که نباشیم و اما همچنان هرصبح شبنمی برگونه ام می درخشد....
مرواریدهایم را شادی ببخش، رویای من .



چقدر زمان می بره عاشق بشیم،عاشق بشم؟ هیچی،یک لحظه یک ثانیه وقتی می خوانمش،می خوانی ام،می خوانمت،به گذر_ لحظه ای دور و بس کوتاه،که چقدر در دلم جا افتادی،نگو از رفتن،درک نمی کنم،دور بود و نبودیم دور،و هیچ نبودیم دور، چقدر باهم بودیم و خندیدیم،چقدر این پا اون پا کردیم واسه بحث،چقدر عاشق ماندیم و سر_عهد خویش، و چه وحشی ،غربت گرمازده ام، آب و آئینه ی میهمان دلم، که تو بودی،که تو هستی، و من_ آرزو چه تنها ماندم، و چه تنها خفته ام، در پناه شبنمی،زیر_ نور ماه ...
سالهاست در حسرت اینم که یک بار دیگه چهره ی روانت رو بر آینه به نظاره بنشینم که همچون چشمه سار موج بخوره و به "من" فقط من لبخند بزنه. مغرورانه اس ، نه؟ تقاضای زیادیه؟

گنجشککِ اشی مشی
لب بوم ما نشین
بارون میاد خیس میشی
برف میاد گوله میشی
می افتی تو حوض نقاشی

انقدر بد هوس کردم الان بارون بیاد و اینو واسه آسمون دلتنگ بخونم که واسه تموم گنجشکایی که دلم نمیاد زیر این بارون بمونن، حالا اگه تو بخوای پرنده ی آزاد بوم نقاشی ام بشی شاید داستان فرق کند که باز هم نمیخوام محبوس باشی به اسم آزادیی که در ظاهر هم اینطور نیس!

دلم شده خط به خط خالی این دفتر، واژه هام نمیان،آبجی نازنین،یعنی دوستِ بهترینم هرکجا هستی قلبِ من اینجاست که تنگ شود، بسته و بی رُوزَن ..


پی نوشت :

دوستان نازنینم توجه فرمایید! توجه فرمایید!!

لینک دوستان در منوی وبلاگ هنوز کامل نشده،آخه بخشی از صفحات جداگانه ی بلاگفاس که هنوز نتونستم کشفش کنم. هروقت درست شد با کمال میل تمام دوستان عزیزم رو بهار ثابت وبلاگ می کنم.
از دوستان می خواهم اگر اطلاع کوچکی از صفحات جداگانه و طرز نوشتن و بروز شدن صفحاتش داشتند به منِ نامبرده اطلاع دهند ...
بهاری باشید حتی در تابستان...

+ بهاری باشید . . .
دوشنبه 22 تیر1388
رویای پرواز (روایت دوم : اسب)

و آن دختر با خوشحالی زیاد به سمت اسب رفت و یال هایش را نوازش کرد . دلش می ترسید سوار بشه، اما از طرفی دوست داشت زودتر احساس کند. از باباش پرسید : خب بعدش ، سوار شد ؟ باباش گفت : تو چی فکر می کنی؟ و دختر فکر کرد . تمام آن شب و شب های متوالی بعد آن ، شب هایی که با رویای سوارکاری در خواب می گذشت . قصه ی شیرینی که فقط یک روایت بود ، بابا با اشتیاق فراوان واسه دختر ۵ ساله اش بازگو می کرد ... قصه ی سوارکاری ها و مسابقه هایی که همیشه "مهرشاد" حرف اول را در آن میزد . اسب خاکستری ـ سفیدی که پدر روزهای زیبایی را با آن می گذراند و وقت آن رسیده بود این عاشقانه رو به دختر کوچیک و عاشق اسبش تقدیم کند . تقدیمی شبانه با بهترین آرزوها که سوارش بشه و به اوج آسمان ها پرواز کند . 

رویای شیرینی بود آن شب ، تا صبح در تماشای یال های بلورین نقره فامش درخششی در چشمانش موج میزد . بهتره بگم هر شب ، همین رویا و همین درخشش در علفزار زرین و گام های آرام اسب، که خرامان مسیر منتهای خورشید را طی می کرد و دخترک با تارهای افشان و احساس پر هیجان به آرامش معصومانه اش خیره می نگریست . دلش می خواست میتونست سیب سرخی را در مقابلش بگیره و باهاش دوست بشه . وقتی با خوشحالی وهمچنان ترسی فروخورده به اسب نزدیک می شد، زمان ایستاد . عضلات صورتش شل شد ! دستش همچنان در مقابل اسب ومهربانی اش قرار داشت . صورت سرخ سیب در برابر نورآفتاب عاشقانه می درخشید . علفزار آرام بود و باد نمی وزید . می ترسید ، نمی تونست جلوی لرزش دستاشو بگیره که حالا دیگه در ورای چشمان یاقوتی اسب فرو رفته بود . یه لحظه ی افسانه ای اسب به آرامی سیب رو به دهان گرفت و خورد . نگاه جستجو گر دخترک دیدن داشت اینکه حالا نمی تونست باور کنه اسب اونو دوست خودش میدونه .


 

حالا بعد مدت ها و سپری شدن آن خاطرات ، آن خواب ها که از برآورده شدنش هم قشنگ تر بود،دختر کوچولوی داستان ما بزرگ شده، به تناسب بزرگ شدن هنوز اما مثل یه بچه وقتی در مسیر چشمش به پیستی می خوره و یا اسب هایی را عاشقانه می بیند که در میان چمنزار و یا هر مرتعی به تفریح می پردازند و دُم نرم و بلند خود را به رقص وامی دارند، لبخندش رو هدیه ی مسیر می کند. اسب ها هم می دونند که منصوره عاشقشونه... همیشه هم دوسشون خواهم داشت . در کودکی دوست داشتم اسب سفید داشته باشم که هم اش برمی گشت به دیدن سریال «روزی روزگاری» وآن آهنگ مطرحی که با یورتمه ی اسبی سفید در بیابان های اتوبان قم - تهران گرفته شد . هر وقت هم در آن مسیر از پشت شیشه های ماشین به بیابان نگاه می کنم آهنگ سریال رو زمینه افکارم قرار می دهم و اسبی که در پس زمینه ی آن بوته ها در حال یورتمه است و چه زیبا یال هایش در آفتاب می درخشد . چقدرم هم دوربین ازش عقب می موند . دستامو گره می زدم و با چشمایی از شوق پُر اشک شده و لبخندی به بلندای سحر به تلوزیون می دوختم و تا تیتراژ تمام نمی شد از جام جُم نمی خوردم!

بعد مدتی باز با دیدن سریال «اسب سیاه» به رنگ مشکی علاقمند شدم. سریالی استرالیایی که داستان اسبی به نام مشکی رو بازگو می کرد که عاشق مسابقات سوارکاری ست . یه پسر کم سن و سال داشت که اسبش رو خیلی دوست داشت . داستان حاوی نکات عاطفی و زیبایی بود که هر عاشق اسبی رو به تحسینش وا می داشت. شاید بگم درصد زیادی از علاقه ی اکنون من به اسب ها بخاطر این سریال بود. در طی آن روزها سفری به شمال کشور داشتیم . جایی که اول بار به فاصله ی خیلی نزدیک از یک اسب ایستادم. کنار دریا اسبی خاکستری رنگ به نژاد کهرُبا دیدم که خیلی معصوم بود. آخه چشماش با من حرف میزد . راستش خیلی می ترسیدم مبادا اسب از من بدش بیاد و حمله کند، فقط دوست داشتم دُمش رو نوازش کنم و ببینم از چه جنسیه! باورم نمی شد چه تارهای ضخیم و سِفتی! همیشه دورنمای چشمانم از یال و دُم اسب، جنسی از ابریشم خالص رو تداعی می کرد اما لمس آن حرف دیگری میزد ... بابا وقتی علاقه ام رو دید منو سوار همون اسب بلند کرد . وقتی به آن لحظه فکر می کنم که .... بلند بود، زمین فاصله ی زیادی با چشمام داشت، لذتـ بخش و رویایی، من سوار اسب شده بودم... تموم مزه ی آن لحظه هنوزم میان دندانــ هایم حس میشه ... خدایا چقدر این موجود زیبا، با وقار، متین و نجیبــ ه ...

روزها می گذشت، در بازی های کودکیم، در رسم نقاشی ها،  با مداد، گاهی خودکار، اما همیشه با دل، شروع به رسم اسب کردم. همیشه هم چشمایی یاقوتی که یالی بلند و دمی افشان در هوا، نمی تونستم اسبی نشسته بکشم! اما همیشه اسب های سوارکاری بهمراه یه دختر موبلند و سوارکار می کشیدم. چه روزهایی آمیخته با لبخند و نگاه یه اسب که در تموم لحظه هام در کنارم بود. ولی نمی تونم برای اسبم اسمی انتخاب کنم. شما چی پیشنهاد میدین؟ پرنسس خوبه؟ من مادیان بیشتر دوست دارم اما اسب های ترکمن یه زیبایی خاصی دارند، مطمئن باشید توسَن انتخاب نمی کنم. بهونه ی نوشتن این پست همین بود که برای فقط لحظه ای کوتاه پرت شم به آرزوهای همیشگی ام، بند اسب رو می گرفتم و با دو پا ادای سوارکاری در می آوردم و حتی صدای اسبم با خودم بود: پیتیکو پیتیکو ... اسب یه جواهره، حاضر نیستم با هیچی عوضش کنم...

خوشحالم تهیه کنندگان  به فکر اسب هم افتادند. نمیدونم فیلم «اسپیریت اسب سیمارون» رو دیدید یا نه ؟ فیلمی عاشقانه سرشار از اسب و زندگی زیباش، داستان یه اسبه از نوع توسَنش که عاشق آزادی ست و البته نر هست:) در طول فیلم فرازونشیب های زیادی وجود داره و حتی از مادر و قبیله ی اسب های وحشی که خودش رئیس آنهاست دور میشه.(توسط پادگانی آمریکایی اسیر میشه و میخوان اهلی اش کنن اما در پایان داستان اسب وحشی ما اصالت خود رو حفظ می کند و به زندگی آزادانه ی ادامه میده ..) شیفته ی این انیمیشنم، طراوت خاصی داره و موزیک متنش فوق  العاده ست . در ادامه دلم میخواد همون حسی که منم هنگام نوشتن این پست داشتم شما هم داشته باشید با دانلود آهنگ فیلم اسپیریت شاهکار برایان آدامز ...

اسپیریت اسبی از سیمارون

 عاشقم، عاشق شیهه از دل، عاشقم عاشق یال های سبز، می درخشد بر مسیر ، می درخشد در دلم، تو به وسعت روزهای کودکیم، به وسعت آنچه خداوند مقدس خواند می گذری و چشم را خیره به دوران ، و من آن برجای مانده بر احساس، هستم، هستیم با هم، تا به پایان مسیر خواهیم رسید ....

+ بهاری باشید . . .
پنجشنبه 18 تیر1388
آفرینش زیبایی

هفت رنگ است بِه ز هفت اورنگ         نیست بالاتر از سیاهـــــــی رنگ

رنگ ها، ستارگان و معانی رمزی و عرفانی آنها

یکی از پنج گنج حکیم نظامی گنجوی (هفت پیکر) یا هفت گنبد است که بر گرد ماجراهای بهرام گور می گردد . از آن ماجراهای شیرین یکی آن است که بهرام هفت عروس از پادشاهان هفت اقلیم به خانه می آورد و مهندسی شیده نام و خورشید رای، هفت عمارت بدیع با هفت گنبد رنگین به رنگ های سیارگان هفتگانه برای او بنا می کند و بهرام آن عروسان نوساخته را هریک به تناسب رنگ رخسار در یکی از آن هفت گنبد می نشاند و هر روز  هفته را نزد پیشینیان هریک به سیاره ای تعلق دارد با یکی از آن نوعروسان به عیش و نشاط می گذراند .

روز شنبه منسوب به ستاره ی کیوان (یا زُحل) و رنگش سیاه است. روز یکشنبه از آن خورشید است و رنگ زرد و زرین دارد. دوشنبه روز ماه است که رنگ اصیلش را سبز می دانستند. سه شنبه روز بهرام یا مریخ است که جامه ی سرخ بر تن دارد. چهارشنبه روز سود و سودا و دُکان و بازار است و به عطارد (یا تیر)، که دبیر آُسمان است و رنگش فیروزه است، تعلق دارد. پنجشنبه روز سعادت و منسوب به مشتری است و رنگ آن صندل گون  است و روز جمعه از آن زهره خُنیاگر است که چون الماس به رنگ سفید در آسمان می درخشد.

بدین سان این هفت گنبد از سیاه تا سفید همه رنگ ها و از کیوان تا زهره همه ی سیارگان و از شنبه تا جمعه همه زمان ها را در بر می گیرند و به زبان رمز، قصه ی آفرینش را از سیاه که رمزی از اسم باطن یا مقام ذات الهی و خلوت ابدی شاهد هستی با خویش است چنان که شیخ محمود شبستری گفت:

سیاهی گر ببینی نور ذات است        به تاریکی درون آب حیات است

تا سفید که ظهور کامل همه رنگ ها و تجلی اسم ظاهر از اسمای حسنای الهی است،باز می گویند: سیاه همه رنگ ها را در خود نهفته است و هیچیک را باز نمی تابد، از این رو رمز سکوت مطلق لا اسم و لا رسم یا عَنقای مغرب (شهریار در پرده) و امثال این گونه تعبیرها است و سفید همه ی رنگ ها را باز می تابدو چون روز همه چیز را آشکار می کند و رمز جمال الهی ست که نور آسمان و زمین است و به هر طرف رو کنند چهره ی اوست.

رنگ ها و ستارگان روزهای هفته در فرهنگ غرب نیز کم و بیش با آنچه نظامی در هفت پیکر آورده هم آهنگ است. از جمله در زبان انگلیسی شنبه را Saturday گویند یعنی روز زُحل و رنگ آن به همین مناسبت سیاه است زیرا رنگ زُحل در آسمان کمی به سیاهی می زند.

در اساطیر یونان، زُحل که نامش Chronos یعنی زمان است، پدر خدایان یونانی است که فرزندانش ژوپیتر و دیگران او را از آسمان راندند و او به زمین آمد، در روم (ایتالیا) میهمان پادشاهی به نام ژانوس شد و هزار سال نزد او زیست و در این هزار سال که دوران طلایی نامیده شده است به یُمن قدوم زُحل، مرگ، بیماری و پیری و قحطی وغیره وجود نداشت و پیوسته همه چز بر وفق مراد بود و هنوز در ایتالیا سالیانه جشنی برپا می شود به نام Satunalia یعنی جشن زُحل و نام ژانویه از همان ژانوس گرفته شده است.

روز یکشنبه را Sunday می گویند یعنی روز خورشید و با آنکه اکنون تعطیل است اما در فرهنگ های انگلیسی از آن به عنوان روز اول هفته یاد می کنند، چنانچه ما نیز در زبان فارسی (یک) شنبه می گوییم، گویی شنبه شماره صفر هفته است که که هنوز آفرینش شروع نشده و با طلوع خورشید که همان تجلی نور الهی است آفرینش در روز یکشنبه آغاز شده و روز یکشنبه اولین روز آفرینش و همچنین اولین روز هفته است.

روز دوشنبه را Monday گویند که منسوب به ماه و رنگ آن سبز است زیرا در هیآت قدیم رنگ اصلی ماه را سبز می دانستند و در زبان انگلیسی نیز چنین است که رنگ ماه سبز است و گاهی از آن به حسادت یاد می کنند و رنگ غول حسادت نیز سبز است. و در زبان انگلیسی اصطلاح Green with envy به معنی سبز شده از حسادت، رایج است. این روز به زن تعلق دارد زیرا ماه زن است و ارتباط ویژه ای با زنان دارد از جمله آنکه مظهر نورالهی است و در غیبت خورشید رسالت او رساندن نور خورشید به جهان است و زن به علت بلندی مقام و اینکه نگاهش به سوی خورشید است این رسالت را می تواند انجام دهد.

روز سه شنبه را Tuesday گویند یعنی روز Tues که نام یکی از خدایان است معادل با مارس یا مریخ و رنگ آن قرمز است. این روز به مردان تعلق دارد که عاشقند و سرخ رنگ عشق است و روز قربانی و جان فشانی در راه معشوق.

چهارشنبه را Wednesday گویند یعنی روز Oden یکی دیگر از خدایان اساطیری است  که آن نیز برابر با  Mercury یعنی عطارد است و رنگ آن فیروزه ای است و روز تجارت و و سود و سودا است. از همین لغت کلمه Merchant به معنی بازرگان، Merchantile به معنی تجاری آمده است یعنی مربوط به مرکوری یا عطارد که دبیر فلک است و دانش دنیوی نزد اوست.

روز پنجشنبه را Thursday خوانند یعنی روز متعلق به Thor که باز از خدایان ژرمنی است و معادل با ژوپیتر یا ژنوس در فرهنگ روم و یونان و معادل مشتری یا برجیس در فرهنگ ما است و روز سعادت است.

پنجشنبه که هست روز خوب     در سعادت به مشتری منسوب (هفت پیکر)

و بالاخره روز جمعه یا آدینه را Friday  گویند به معنی روز آسایش و رهایی از کار و فعالیت است و بعضی گفته اند روز درخشندگی و سپیدی است و متعلق به ستاره زهره یا ونوس یا آفرودیت است که رنگش در آسمان به سپیدی می زند. 

« برگرفته از سخنرانی دکتر حسین الهی قمشه ای»

اگر ما نیز هفت روز هفته را در مستی یکی از اسماء الهی سیر کنیم و قطره ای از دریای بیکران معانی واذکار  آن را بنوشیم، هر روز را با جلوه ای از اسماء جلال و جمال الهی، سر کرده ایم. از زبان معصومین (ع) توصیه شده است که هفت روز هفته را اینگونه با ذات اقدس الهی مرتبط کنیم:

روز شنبه: ذکر «یارب العالمین»
روز یکشنبه: ذکر «یاذالجلال والاکرام»

روز دوشنبه: ذکر «یاقاضی الحاجات»
روز سه شنبه: ذکر «یاارحم الراحمین»
روز چهارشنبه: ذکر «یاحی یاقیوم»
روز پنجشنبه: ذکر «لا اله الا الله الملک الحق المبین»
روز جمعه: ذکر «اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»


از هرکدام در هر روز 100 مرتبه

+ بهاری باشید . . .
یکشنبه 14 تیر1388
بخشی از خاطرات


خیلی وقته یادی از فیلم های مورد علاقه ام و بازیگراش نکرده بودم ! واسه تنوع دلم میخواد یادی از گذشته ی پُر از فیلمی کنم که انقدر دیالوگ هارو حفظ می کردم و در نقش فرو می رفتم که انگار جزئی از بازیها بودم . بله بودم و در خاطرات ...

یه کوچولوی دوستداشتنی . آدری ، خیلی خواستنی بود . خیلی شیرین بود . باورم نمی شد اون روزی که واسه اولین بار قیافه ی اصلی اش رو دیدم . قبل از اون سوء تغذیه ی شدیدی که براش در زندگی رُخ داد . براستی خدا خواست اون اتفاق بیفتد چون لاغر و معصوم شد و کاراکتر اصلی آش رو ساخت . مطمئنم اگه اینطوری نمی شد پاشم هرگز به بازی باز نمی شد ! بهر ترتیب باعث شد من دوسش داشته باشم  .با شیطنت هاش بخندم و ماندگار بمونه . دوست داشت همه رو بخندونه و واسه همیشه موفق شد . هیچکس جاشو نمی گیره ، هیچکس ! حتی کایرا نایت لی که در اقتباس قرن 21 فیلم "بانوی زیبای من" نقش آدری رو بازی می کند . اصلا تصورش هم نمی کردم اما تهیه کنندگان هالیوود هرکاری بخوان می کنند .

مگه میشه کاجول رو دوست نداشت ؟ جالبه هر بازیگری که خودِ واقعی اش باشه من قبول دارم . کاجول هم خودِ کودک درونـ شه ! همیشه با خنده هاش ، هیچی تصنّعی نیست مثل بیشتر بازیگرای جهان . روح شادابی داره و هر جا باشه به گواه حضار بهترین و خوش رو ترینه . البته اگه در کنارش بنشینی یه لحظه هم ساکن نمی مونی! چون کاجول به واکنش وامی دارتت =))

راستش قبل از نوشتن این پست خبری دریافت کردم مبنی بر بازی کاجول در کنار زوج افسانه ای اش در بالیوود . نمیدونم چجوری بگم از این رویداد خوشـ حالم . «طاهره» دوست نازنینم همیشه می گفت این دوتا سال 2009 شروع به بازی دوباره بعد 6 سال میکنند اما باور نمی کردم . حالا داره رنگی از حقیقت به خودش می گیره و از اونجایی که با چشم خودم تا چیزی رو نبینم باور نمی کنم، یکی از صحنه های فیلم "اسم من خان" رو دیدم که بیش از قبل شوکه شدم . خداروشکر روز خوبی رو پشت سر گذاشتم و بعد مدت ها میخوام شما دوستان رو هم در شادی ام شریک گردانم .

صحنه ای از همین فیلم .

یاد تموم دوستام و تموم لحظات دیدن فیلم ها بخیر ..

لی یونگ اِ هنوزم مهربون و خواستنیه .  از دو روز قبل سریال جواهری در قصر رو از آخر به اول دوره می کردم . همون حال و هوا بعد دو سال به فلبم برگشت . همون روزهایی که مردم و کل ملت منتظر جمعه ای بودند تا یانگوم و آشپزی اش و سرنوشت غم انگیز و عبرت انگیزش(!!) برای یک ساعتی دلشون رو خوش کند . البته این چیزها مقطعیه . مثل جومونگ و سریال یوسف و .. اما واسه من نه ! با آشپزی های عجق و جق(اگه درست باشه!) این یانگوم جان بود که من به آشپزی علاقمند شدم . یک بار تا صبح بیدار موندم تا نوع جدیدی از تخم مرغ آب پز رو یاد بگیرم . یه چیزی از خودم در آوردم که باید می خوردین ! او نروزهای اول ماه رمضان انقدر این غذا پُر کالری و مفید بود که تا دو ساعت بعد افطار هم گشنه ام نشد . حالا بگردید دنبالم تا رمز آشپزی ام رو به شما بگم اما من که نمی گم .

ولی بازی خیلی قویی داره . وقتی نقشو می رفت منم باهاش می رفتم . بهش تبریک میگم که در مخاطب اثرپذیری قوی داره .

نمی دونم با شنیدن اسم آیشواریا رای یاد چی می افتین ؟ خب سخته گفتنش ، نه ؟ یاد کدوم فیلمش می افتین ؟ اصلن یه فیلمی رو کامل ازش دیدین ؟  در صدا سیمای خودمون ؟ بعید می دونم . بهرحال میخوام اینو بگم که آیش تنها چهره خوبی داره . البته بسیار زیباست که من کمی دوسش دارم ! بازی زیبایی هم ارائه میده اما نه مثل کاجول همتای هندی و یانگوم همتای کره ای ش ! اما تنها فیلمی که تا بحال از آیش خیلی به دلم نشسته همون " دوداس" بود و بس .نه ! میشه ترانه ی سیلسیلا یه رو شنید و عاشقش نشد ؟ نه نمیشه دیگه ! خیلی زیباست . باید گفت آیشواریا زیبایی خاصی در ترانه ایجاد کرده .

آّجی مهناز صورتی خودم یه رقیب پیدا کردی ؟! یک بازیگر کم سن و سال در کره کشف کردند که عاشق رنگ صورتیه . آّجی من خیلی دوسش دارم تازگیا،چون خیلی چهره معصومی داره . خیلی ملوسه . با رنگ صورتی هم سِت شده و دیگه هیچی ! گو آرا که واقعن بچه س . 19 سال بیشتر نداره و درست نیتونه کلمات قلمبه سلمبه ی کره ای رو بگه ، اما چهره اش شدیدن فتوژنیکه .بهتره تعریف زیاد نکنم اما بعد لی یونگ اِ، فکر کنم آینده خوبی داشته باشه .


پست بازبازیگری شد ! واسه تنوع جالب بود .

خب دیگه ، تا پست بعد بهاری باشید .


+ بهاری باشید . . .
دوشنبه 8 تیر1388
برای ادامه ...


گمونم عصرهایی که یه گوشه ی این دیوارک های چوبی می نشینم و خیره به آسمون روشن از ستاره ای میشم که یکی یکی نه، چند تا چند تا به لبخندم واکنش نشون میدن،لابد ته_ نگاه_ چشمانم چند تا برق میزنه که یعنی من به یکی از شماها خندیدم یا هر حدس_ دیگه ای . نمیدونم اشتباه دیدم یا که خیر، هرچی بود به یکی خندیدم، حالا چه دور چه نزدیک، چه فرقی می کنه ، همشون شبیه_همن . ذهنمو پُر می کنن که تنها نباشن ، یا تنها نباشم،یا اصلن باشم و نباشم به بودن و نبودم ربط میدن . خودمونیم ، شدم بازیچه ی تیکه پارچه ی بزرگی که مثل روبدوشامبر برق میزنه . اگه برام لباسی بدوزین از جنس اطلسی های نگاهتون، شاید دلم خواست ، شایدم که نه ! بهرحال نا امید نشین، ولی هنوزم میشه گفت پرت شدم به بی انتهای هستی ؛ میشه ...به سُرخی می گرایید . دیرهنگام براش خواندم اما دیگه نمی شنوید . تنها یه گوشه می خندید و به "هیچ" فکر می کرد . می گفت آرامش می خواد ، لااقل من دست از سرش بردارم . ازم کاری رو می خواست که با تمام وجودم حقو بهش می دادم . پس پذیرفتم و دیگه نجوا نکردم که براش به مثابه ی نیش حشره ،آزاردهنده بنماید . همیشه با دلیل و بی دلیل این خواستِ اونه . اگرم پشیمون بشه باز هم باهاش کنار میاد . آسمون خیلی تاریک و خیلی خلوت و خیلی بی عبور شده ، حتی نه یک شهاب ، بهانه ی چشمکی هم نیست . آه ،... نمیدونم به کجا می انجامد . هر شروعی پایانی داره که غیرقابل پیش بینی ست .

ای دل همه اسباب جهان خواسته گیر                             باغ طــــــربت به سبزه آراســــــته گیر

                              وانگاه بر آن سبزه شبـی چون شبنم                              بنشــسته و بامــــــــداد برخاســــته گیر                              

 
گُلِ سرسبد باغی که یک بار از کنارش گذشتم ، که چه دور ، اون روزهای همیشگی که بهم میگفتن رویاهای گمشده ی لبخند سرد ! نمیدونستم با چی می گذرن ، با کی پُر میشن ، که میشه براشون قصه خوند یا خودشون کسی اند واسه دلهای آسمون . میدونم و میتونم به نگاهشون سنجاق بخورم ، هرچقدر باشم مهم نیست ، دلمه که قد وسعت بهار ارزش داره ... چه ساده می خوانمت به گرمای عبور ، چه آرام و چه شاد . گلهای خط و غنچه ی واژگان ، دوستتون دارم که می آرایینم و آمادم می کنید آدم بشم . دستاتون که چه پُر لبخند اشکهارو پاک می کنن . بذارین در هوا برقصند ، اشکهای بی منتها ...یه روزِ زیبای دیگه هم گذشت . به این فکر می کنم هرشب که چطور روزم رو طی کردم ، با چی ؟ با کی ؟ آیا لبخندم یه لحظه از نگاهم محو شده یا که خیر ؟ هستی که با خواندن و گوش جان سپردن بهش پُر حسهای مختلف میشم ، حس بودن و با هم خواندن ، سمفونی عاشقانه ی کهکشانها ، بیکرانه بهار آسمان ... نمیخوام حتی یک خط رو جا بذارم ، حتی یک خط ... در پایان روزی پُرِ نوشتن و شبی خسته ی خمیازه ، میخوام اینو بگم . تا روز تولد وبلاگ این روند رو حفظ خواهم کرد . آرامشِ عجیبی داره، چقدر تنهایی، چقدر سکوت، فقط یک آسمان واژه ... به دنبال روزهای شیرین تابستانی ام و طعم دلچسب بستنی، مسافتی دیگر از عمر جوانی می گذرند . باد از لابلای پرده ها به وجود سبز گُلدانهای اتاقم رخنه می کند . شادیی گرم اما طراوت می بخشه به تموم منافذ سبزش، بجای باد تصنعی کولر و نوازشهای من ، البته بعد مدتها با هر چهارتاشون دوست  شدم و میشه گفت به حرفم گوش میدن . به احترامم طراوت می بخشند و با نگهداری ازشون صاف وخانوم می ایستند . تشخیص اینکه خانوم باشند بگذارید به تخیّل عاشقانه ام که تنهایی هام با خانومهای سبز پُر بشه !!! سایه ی سبز و نظم قامت ، در حیرتم، بدور از تمام طبیعتِ اون بیرون، چه استقامتی، باز هم ولی دلم می سوزه ؛ بهتره بگم دوستتون دارم و تمام .


پی نوشت :

دوست دارم همیشه تغییرهای مثبتی داشته باشم .
امیدوارم از امروز به بعد شاهدِ یه فکر تازه باشم !

 قصه ی آسمانِ شب ، چه دور ...
 

+ بهاری باشید . . .
پنجشنبه 4 تیر1388
لبخند توت فرنگی ...

بذارش اونجا ...

نه نه نه ! آرد رو بردار و توی هوا بپاش !!!

بعضی اوقات ، ما آدما واسه کارهامون دلایلی داریم . بعضی اوقات ما آدما واسه محبتایی که می بینم و می شنویم و احساس می کنیم، دلایل خوبی داریم . بعضی روزها احساس می کنم عشق توی زندگیم مثل بوته ی توت فرنگی می مونه که از زمستان سال قبل به امید لبخند تابستونی اش کاشته ام تا حالا محصولم رو ببینم . که بهم می خنده ، حرف میزنه ، لمس می کنه، می بوید و خیلی کارهای زیبای دیگه ...

امروز نوبت کیک توت فرنگیه که بهش قول دادم درستش کنم . همیشه لبخندزنان به دستام نگاه می کنه و تا دستشو نگیرم نگاهش منحرف نمی شه . لبخندش مثل همون توت فرنگی درشتیه که با سلیقه چیده تا باهاش رولت توت فرنگی درست کنم . به انتخابش آفرین میگم همیشه و دست به کار میشم . همیشه آشپزیم رو دوست داره و از جاش جُم نمی خوره ، مبادا چیزی از قلم بیفته و توت فرنگی از دستش بره . با اشتیاقم به اثر انگشتای من به مراحل پخت نگاه می کنه . میدونی راستش نگاهشو دوست دارم ، لبخنداشو دوست دارم ، تک تک جستجوهاش واسه شیطنتِ بودنش که بهم بگه عاشقشه ، عاشق توت فرنگیی که خودش میگه میوه بهشتیه ، میگه خدا توت فرنگی رو از بهشت براش فرستاده . چقدرم عجوله واسه فضولی !

همیشه عقاید جالبی داره ،

                  واسه من ، واسه خودش ، واسه دنیا ...

احساسش همیشه برام محترمه ، اینکه لحظاتی رو در کنارش باشم که باهم حرف بزنیم ، با هم بخندیم و کمی توت فرنگی بخوریم . دلش طاقت نیاورد ، مجبور شدم دو تا کِش برم و یه گوشه دنج آشپزخونه توی دستای نرمش بذارم و یواشکی لبهاشو قرمز کنم .تُرد و خوشمزه ، به اندازه ی احساس شیرینی که چند دقیقه ی دیگه با خوردن اولین بُرش کیک نصیب خندمون میشه ...

انگار یه صدای شنیدم چون گوشامو بسته ، با دو تا دست و میگه چشمامو خودم ببندم با دستام .

عزیزم این صدای زینگ زینگِ فِرِه . مگه نمیخوای کیک بخوری ؟ لُپهاش گل می افته و می خنده ، دست میزنه و بالاپایین می پره ! لُپهای سرخش رو می بوسم . ظرف کیکو برمیدارم . وووووووه ! چقدر داغه ! به لبهای غنچه شدم نگاه می کنه و می خنده .

لحظاتِ بودنت ...

با تشریفات کامل ، فنجون گلِ سرخی و بشقاب بوته های گل سرخ و دو شاخه گل سرخ ... روی میز همه چیز مهیاست ، فقط یادش رفته لبخندشو تبسم کنه و چشماشو آرام !! هی ویبره میره و طاقت تشریفات منو نداره ، بهش اخم می کنم و میگم صاف بنشینه و دستاشو روی پاهاش بذاره . اما دیگه طاقت نداره ، بهش میگم اجازه داره و شروع به خوردن میکنه .

بله ، میدونستم عاشقش میشی . کم نیست یک سال صبر کردن ! البته خیلی بی طاقته اما اینم میذارم به حساب اخلاقش . راستش ، ....

عاشقشم

همیشه با این حس به توت فرنگی نگاه می کنم که میشه عشقای قشنگو تو وجود این میوه جستجو کرد ! یک عشق مثل یک توت فرنگی سُرخِ ُسرخه ، تُردِ تُرده، به همین راحتی هیچ جبری در کار نیست ، هیچ شکی توش نیست که نرمی توت فرنگی مثل نرمیِ عشقه ، خیلی خوشگل، خوش رو ، خوش طعم و همیشه دلچسب . یادمه که از این به بعد باهاش برخورد دیگه ای داشته باشم چون قابل احترامه و یه میوه بهشتی ، اینو عشقم میگه ، چون صادق ترینه واسه من ، واسه دلم و واسه اعتقادم .

خدایا ، بودنش مثل توت فرنگی ، دوسش دارم ، میدونم که تو هم دوسش داری ، به همین راحتی .

چقدر حرفا دارم واست ،

لبخندامو گُم کردم ،                                                      

به همین سادگی ، فراموشت کردم ...

دوستت دارم با لُپهای گُلی و رویای همیشگی

مهم برام اینه ، یکی هست که دست پُختمو بخوره ، کسی که دل کوچیکش هوس_ بستنی توت فرنگی و رولت و آشپزی کنه ، کسی که ....

منو بازی میدی ؟!!!!


+ بهاری باشید . . .
دوشنبه 1 تیر1388
تابستون به شرط ...؟!


شاید این متن رو وقتی میخونی که بار سفر بستی ! واسه یک سال_ دیگه ، یک سال پر هیاهو و منتظر دیگه ! مسلمن همیشه منتظرت خواهم ماند . منتظر قدمهای نم دار و با طراوت بهمراه بهاری که به لطف خدا زندگی رو به ریه هام اعطا می کند . هیچ موقع شکایت نمی کنم که زود میای و زود میری ، بدون_ اینکه رد_پاهات بمون واسه گذران فصلهای بعد ، که قاب کنم روی دیوار تا گرما و سرمای بعد از تو بیان و به استقبالشون بری . که بگی "من ملکه ی فصلهای ذهن منصوره ام ".در خلوت خرداد ماه و بدور از تمام رعد و برقهای هولناک این روزهای آخر که نوید خوبیه واسه ترک بهار،که به دلتنگی میاره واسه تموم شدن، واسه نبودنش، با حسرت به پرده ای نگاه می کنم که آخرین نسیم های باد بهار رو با تکاندنش وارد فضای محبوس اتاقم می کنه .
بهار نازنین کودکی من ،همراهی که همیشه هستی ، این گوشه ی ذهن و ته مانده ی خاطرات نازنین بلوغ . میدونم دوست داری همیشه در چهره ام لبخندی رو به تماشا بنشینی که در نتیجه ی دیدار با لحظه هات ناشی میشه . باور کن لحظه هایی که با من بزرگ شدند و منو به سرحد خانومی رسوندن اما خودشون خاطره  اون روزهارو دست نخورده و کوچک باقی گذاشتند واسه نسلهای بعد ....
میخوام به استقبال تابستان امسال بروم . بهم اجازه میدی به گرما سلام بدم ؟ ! بهار عزیز ، بهار نازنین_ افکار سبز من ، امسال خاطرات بدی رو در تاریخ زندگی ات ثبت کردی ! خاطراتی که باعث شد نا امید بشی از هرچی انسانه ! البته نباید این حرفو بزنم اما وقتی دل بهاری ا بشکنه ، لابد تو هم بخاطر ما دلت می شکنه ! استدلال من اینه که نمیتونم اشکهاتو ببینم . هرچند این دم آخری مدام اعتراض می کردی و البته میخواستی آخرین موهبت های خداوند رو به مردم سرزمینم برسونی ، حس خوبی بود ، من ناراضی نیستم و نخواهم بود چون دوستت دارم ، بهار ، هرسال خیلی زود از پیشم میری ، گاهی اوقات فراموش می کنم که انگار چند روزی رو با من سپری کردی . امسالم وقت نکردم دعوتت رو بپذیرم و با هم زیر بارش باران نفس بکشیم . هرچند چندین شب هنگامه ی بامداد کنار پنجره با دفتر خاطرات با هم می خندیدیم . یادته دستمو باز کردم و دستمو گرفتی، یه قطره ، دو قطره ، یک هو دیدم تموم آسمون رو هدیه ی دستام کردی و من دیوانه وار می خندم ، اونم 3 بامداد ! یادته سیر نشدم و اون شب به زور خوابیدم ؟ حتی دفتر هم دل ازت نمی کَند، تموم ورقهای صفحه ی اول خیس_ خیس شده بود و هنوز می نوشتم ! دیگه آخرا مداد جلو نوشتنم رو گرفت و دیگه راضی شدی که برم بخوابم .
جدایی ازت سخت تر از سخته . قرار بود یه پست خداحافظی پربهار بشه که با دلتنگی هام نوشته شد =( میخوام به استقبال تابستان امسال برم . میدونی که تابستان هم سهم زیادی از زندگی  شکوه افکارم رو توی دستاش داره . بهم اجازه میدی به گرما سلام بدم ؟!
+ البته دختر بهار ، البته . با شکوه و بدرقه ی تمام تابستان وارد فکر و نگاه تو خواهد شد . اینجا همه خوشحالیم که قراره در شادیهای فصول زندگی ات نقشی داشته باشیم . البته پاییز و زمستان هم میدونن که توی دل تو جا دارند .
دستتو بهم بده تا دستای تابستان رو تو دستات بگذارم .





+ با تشکر از ملکه ی فصل ها بهار، با سلام به منصوره و وبلاگ بهاری اش، بنده با رفقا وارد دلت شدیم . معرفی می کنم : تابستان هستم و هندوانه و خربزه و خنده و شادی و قایم باشک و .... ! زیادی رفتم ؟=/ اوه ببخشید !!=)
خوش اومدی . الان به بدرقه ی بهار نشستم . حالا هم مقابل انرژی و لطف شما بهتون خوشامد میگم . یک بار وارد وبلاگ من شدی . تابستان سال قبل شما افتتاح کننده ی وبلاگ بودی، پس لازم نیست قوانین اینجارو برات شرح بدم ! از هرلحاظ که حساب کنی اینجا کار در تابستان طاقت فرساس ! می نویسم و با دوستان می خندیم و شما هم باید پذیرایی کنی ! البته بیگاری نیست ها ! نمیخوام از همین روز اول ناراحتت کنم اما من تابستون و لحظه هاشو دوست دارم و قطعن تو هم دوست داری از بهار چیزی کم نداشته باشی . پس لبخند بزن و بهم انرژی بده ....
+ بسیار خب ! بقول آن شرلی ، میزبانی میشم که بهم آفرین بگن :))


 
این مهمه وقتی از خاطره ای دور می نویسم ، با چه فونتی نوشته بشه و این حس که آیا ممکنه خواننده هنگام خواندن داشته باشه و بهش القا بشه یا خیر ! از دوران نوجوانی ام بگم ، اون دورانی که با نوش نوش هنگام خوردن هندوانه مسابقه می گذاشتیم و حتی نام " گوشت قرمز" رو روی هنوانه گذاشته بودیم و هنگام خوردن حتمن یک نسخه از گل آقا جلو چشمامون رژه می رفت و هرازگاهی با لپهای پر از تخم هندوانه به کاریکاتورها واکنش نشان می دادیم . لحظه هایی که بعد از فوت مرحوم کیومرث صابری فومنی، رنگ زیبایی نداره . دلم تنگ شده واسه اون روزها ، اون روزهای نزدیک_ دور ، که هرچه دست دراز می کنم تا بگیرمش، اما ازم دورتر میشه .
ظهرهای گرم وارد خونه پدربزرگ میشدیم . تصور کن هوا گرم ، از یه طرف خودت رو باد میزنی و از طرفی هم بوی هندوانه ی تازه باز شده به گُر گرفتگی ات می افزاید ، اینجاست که دست باباجون درد نکنه که همیشه بهترین هندوانه رو انتخاب می کنه . چه مزه ای ، به به ...!



حالا که حرف هندوانه شد چند نمونه هندوانه معرفی می کنم که دیدنش بهتر از خوردنشه ، تماشا بفرمایید : ...



اینو که من عاشقشم ، یعنی به هیچ وجه دلم نمیاد بخورمش ! بس که رویاییه ! چه هنری ... کی دلش میاد ؟



عاشق اسبم ! اینو گفتم روی این یکی هندوانه هم حساب نکنید !!!



این شمارو یاد یه شکلک در بلاگفا نمی اندازه ؟ چقدر خوشگله !؟؟؟؟



نه دیگه ، اینو میشه خورد ... گوارای وجود ...



خدای من ، خدای تنهایی های شبانه ام ، خدایا ، یک بار دیگه معصومانه ترین آه جهان را شنیدم ! البته قبل تر برای شخص افسوس می خوردم و اکنون برای جمع .
این روزهارو واسه خودم هرگز فراموش نمی کنم . عجب خاطره ای شکل گرفت . از بس بزرگترها گفتند دروغ نگید که الان شک می برم واقعن این توصیه ی مهم رو از کی یاد گرفتم ؟ از بزرگترهایی که به تصورم پاک بودند و یا من زیادی کوچیکم که همه رو خوب می بینم !!
این روزها دلم واسه خیلی چیزها می سوزه . نه اینکه دیگه رویاها به خونه ی دلم پا نمی گذراند و نه میشه کودکانه تصمیم گرفت،آنقدر معصوم و بی دلیل ، که بزرگتر از هر تصمیم و منش آدم بزرگانه ای !!
تو این مدتِ کمی که صداتون رو شنیدم و سالهایی که شناختمتون، به دنیای باورهام قدم گذاشتید و سهم پرواز رویاهای بیدارم شدید . اگر تمام دنیا و اون رفتارهای خصمانه نگذارند که به دل من بخندید و به آینده ام نگاه کنید ، بدانید هرگز از خونه ی استقامتم بیرون نخواهید رفت . جاودانه شدید به پهنای یک آسمان آبی این بالاها و همیشگی در پرواز به بیکرانه ی دل و دنیایم . به شما احترام می گذارم و تا آخر_ آخر در کنار عقاید شما خواهم ماند .





پی نوشت :

تابستان شروع شده . رسم است آپهای طولانی نوشته بشه . البته کوتاه هم می نویسم اما بیشتر مطالب بلند رو می بینید .

 
+ بهاری باشید . . .