تبليغاتX
فصلی بنام بهار
چهارشنبه 27 خرداد1388
بگذر به فراموشی ... ؟!


بعد از ظهرهام مثل هر روز می گذرند . مدام در خلوت بی پاسخ لحظه ها و یادآوری بی مورد تنهایی در مقابل بازپس گیری حق و عدالت ...

این میون من و غروب هر روزه ی زمان و بغضی که در مقابل بهانه ی جاریِ اشکهاس ، صبر می کنه و نمی ریزه ... ازش می پرسم آخه تا کی ؟!!! جوابی نمیده و تنها لبخند میزنه ، لبخندی که دردآلوده... لااقل اینو خوب میتونم معنی کنم . لبخندی که در بدبینانه ترین حالات زندگیم به سراغم میاد. اما همچنان صبر می کنم . این غروب هم می گذره و بعدها البته تاریخ سازِ خاطرات میشه . شک دارم بتونن اینو دیگه از پیشانی محو کنند .

دختر قصه ی ما میخواد که بنویسه ، هرچند سخت ، هرچند بی طاقت و سخت ، افسوس خوردن و تلاش فایده ای نداره اما میدونم میشه فقط به خدا تکیه کرد . آه خدایا دلم سوخت ...

دل بر سر عهـــــدِ استوارِ خویش است

جان در غم تو بر سرِ کار خویش است                                                           

                                                 از دل هوس هر دو جهـــــانم برخاست

الا غـــــم تو که بر قرارِ خویش است ...

+ بهاری باشید . . .
شنبه 23 خرداد1388
به انتظار صبحی تاریک ...
دلم می خواست معنی کنم این همه بی عدالتی ...

صبحی شیرین ،یه قصه ی شروع شده، یه جمعه ی دوستداشتنی به پای صندوقها رفتم . با بسم ا... رای رو  انداختم و با لبخند و خوش بینی به درختهای مسیر بازگشت لبخند زدم . همه چیز زیبا بود، همه چیز ...

تصویرها گویای لبیک یک درخواست سبز بود و رنگ و بوی تازه میداد . خب چقدر کوتاه،انتظارمو میگم که فکر می کردم همه چیز همونیه که لباس حقیقت و دوری از دروغ میده . یه رویا نبود ،واقعی بود واقعی ، هممون هم اینو خوب میدونیم . اما یه بهونه کافی بود تا فشارم بیاد پایین! بازم دروغ؟اونم تو روز روشن ؟ با مردم ؟!!!! به دلم برات شده بود حقی این وسط خورده میشه ، کم نبود ، رویا هم نبود ، اما عادت شده واسه این جماعت، پایمال کرد حق و نجابت ...

کی میرسه خدایا ، چشیدن حقی که متعلق به صبوری هاس ، کی میرسه آینده ای که با دستامون ساختیم و حروم نشه ، تصمیم گیری ها بده، خیلی بد ! لااقل مراعات در صف ماندن هارو می کردین ، مردمی که آبرو براتون ساختن و مثل یه گربه به اعتمادشون چنگ زدین !

جواب دادن سنگین تموم میشه ، شاهد هم به اندازه ی کافی هست! یه فکری به حال خودتون بکنید، اگه عقلی مانده ...

" آسمون ابری شد، یه ابر تاریک "

"یارب تو زمانه را دلیلی بفرست"

"نمرودان را پشه چو پیلی بفرست"

"فرعون صفتان همه زبردست شدند"

"موسی و عصا و رود نیلی بفرست"

+ بهاری باشید . . .
یکشنبه 17 خرداد1388
آبجی(استاد) فرشته ی نازنینم ، با یه دنیا قلب مهربون تولدت مبارک

برای استاد نازنینم ... .

از یه قصه ساده تره ، اولین روز آَشناییم با فرشته ی عزیز، اون روزهای سرخی که بهانه ای میشد واسه دور_ هم ماندن،تا الان شده جزو عزیزترینا، راستش رو بخوای همیشه به خودم می گفتم تولد فرشته آخرینشونه و چقدر عزیزه برام که با شکوه برگزار بشه .

سابقه ی دوستی من با فرشته برمیگرده به زمستان 86،اونجایی که خونه ی بانو پارمی پُر بود از آدمای با صفایی که سهم زیادی از تفریح روزانه شون در کنار پارمیدا سپری میشد . اون روزها منم سعی می کردم میون خنده هاشون جایی باز کنم و شد ، همون موقع با فرشته ای آشنا شدم که قلبی داشت به این بزرگی (--------------) خیلی بزرگ بود ، خیلی . نمیشه اینجا تصورش کرد اما این آسمون بالای سر رو می بینی؟ به نجابت و مهربونی همین آسمون، فرشته ما هم که نظیر نداشت میون دخترا ، گُل و تک . اون زمان هنوز وبلاگ نزده بودم و همون روزها بانو پارمی واسه فرشته جان تولد گرفت . چه تولدی، خیلی حال داد . همه رو دعوت کردو رفتیم واسه عرض ارادت ، بعد_ تولد فرشته بود که به طور جدی تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم و هر از چند گاهی جشنی مثل یه تولد برگزار کنم . از اون روز و اون تصمیم اکنون یکسال می گذره ، در این یک سال توی شادی خیلی از دوستام شریک شدم، به خواست خدا اکنون تولد فرشته ی استاد_ خودمه که به حق_ دوستیم ،خیلی دوسش دارم و هنوزم دومین دوست نازنین منه ، (اولیش پارمیداس) . "این دوتا هیچ فرقی با هم ندارن"

فرشته ی نازنین ، تولدت مبارک

فرشته ی نازنین ، تولدت مبارک

فرشته ی نازنین ، تولدت مبارک

ساعت حدود 2 بعد از ظهره که برحسب یه اتفاق متوجه میشم تولدت 23 خرداد نیست و 16 خرداده ! چقدر من گیجم . دارم می نویسم دیگه . انقدر هم وقت کم دارم که نمیدونم کارت دعوتهارو چجوری پخشش کنم . فرشته جان یه تنه دارم از پس همه ی کارها بر میام . سفارش کیک هم دادم که تا پایان آپ به مراسم میرسه .

راستش از میهمانهای امروز اشخاص بزرگی هم دعوت دارند ، یک سری از فرشته های خدا دعوت شدند که باید دیگه برسند، هدیه هم برات میارن، بذار ببینم پارمی رو دعوت می کنم، ارغوان، طهورا، دیگه ... از بچه های تابستون دیگه چه کسی هست که از قلم افتاده ؟ آبجی خواستی دوستات رو هم به جشن بیار،(مثلا قرار بود سوپرایز بشی!!) ، جوووووووونم، هلیا رو هم با خودت بیار . صنم هم که پایه اس . همین دیگه ! آهان راستی مهناز دوست خودم و آوا و مدادسیاه و مداد تراش و زینب خودم که اگه کنکور بذاره دیگه باید برسه !

   

فرشته عزیز میدونی که چرا بهت میگم استاد ! واسه اون روزهایی که مبتدی_ استفاده از بلاگفا بودم، آبجی با جان و دل و فدارکاری سرشار به دادم میرسید و راه و رسم استفاده از اتاقک های طویل بلاگفا را آموزش میداد !!! به مهربونیهای فرشته این را هم اضافه کنم که استادِ استفاده از شکلکهای بلاگفاس! همچین از شکلک ها استفاده می کنه انگار زنده هستند و زندگی می کنن . به همه احترام میذاره و در ضمن یه پرسپولیسی واقعیه . یه وب داره که صفا و صمیمیتش تموم بازدیدکنند ها رو مسحور می کنه و دوستاش هم که جای خود دارند . یه دریادل واقعی ....

فکر کنم از الان باید شروع به برگزاری مراسم کنم . اولِ تموم تولدها به کیک و خوردنشه . آبجی این قورباغه رو اصلا جدی نگیر !  میتونه ، میخوره !! چه خوش اشتها همه رو میده بالا !!! ببخشید دیگه ..

بعد قورباغه خان ! و نمایش بامزه شون نوبت میرسه به کــیــک . همیشه گفتم باز هم میگم ،سفارش کیک از سخت ترین آزمونهای یک تولده ! کیک خوب هم پیدا نمیشه ،ذائقه ات چجوریه راستی فرشته ؟ 

   

 

فرشته جان فکر کنم خیلی کیک خوشگلی باشه . 11 تا توت فرنگی آراسته شده ، بگم همشو نخوری ها ،مهمون زیاد دعوت کردیم اینجا ، دیگه گفتیم نزدیک فصا تابستون هم هستیم و دوستان عاشق توت فرنگی .

رسیدیم به کادوها ........


 

برای احترام به تموم فرشته های آسمان ، اول هدیه ی فرشته هایی که خدا برای تولد فرستاده رو تقدیم می کنم . این گوی و فرشته ی درون آن از جانب تموم فرشته ها به تک فرشته ی زمینی خودمون تقدیم میشه ، به افتخارشون

 

آفرین !! درست حدس زدی . یه دسته گل بسیار زیبا از طرف تموم بچه های وبلاگ تقدیم میشه به تو . رنگ گلهاشو پارمی شخصا انتخاب کرد . تعداد گلهارو هم ارغوان و بقیه اش رو هم بچه ها زحمت کشیدن ! چی می مونه ؟!

یه بخش دیگه هم به تولد اضافه میشه . آبجی فرشته به تولد اومده و میگه تصورم رو از چهره ی دوسداشتنی اش به تولد نیاوردم و منم میگم ای واییی چقدر یادم رفته !!! به این ترتیب آبجی فرشته ی زمینی نازنین من بروی زمین و برای سالگرد تولدش با فرشته های خدا مراسم برگزار می کنه .

آبجی تو یه فرشته ای ، این فقط یک تصوره ، وگرنه تو با تموم فرشته هایی که تابحال ندیدم ! کلی فرق داری . فرشته هارو داری؟ دوستت دارن ها !!

و اما هدیه ی خودم ، سخت بود فرشته جان ، سخت . گفتم شاید سوارکاری دوست داشته باشی . یکی از تک شاخ های آسمان رو به مدت فقط چند روز  برات رزرو کردم که سوارش بشی . اهلی هم هست و خیلی دوستت داره . (خب نمی دونستم چی کادو بگیرم) . خدا خیلی دوستت داره فرشته جان .


پی نوشت :

خب تولد تموم شد . از تمام دوستانی که زحمت کشیدند و با کادو و بی کادو در مراسم حضور پیدا کردند ،متشکریم .

تولد فرشته 16 خرداد بود . باز هم می گویم که به اشتباه تصور می کردم 23 خرداده ، از همینجا از فرشته عذر می خوام که فراموش کردم . آبجی انشا ا.. 1400 سال عمر کنی و همیشه دریادل باقی بمونی .


+ بهاری باشید . . .
پنجشنبه 14 خرداد1388
. . .
 

 

وای بر او . . .

          وای بر او . . .

                    وای بر او . . .

**********

یا رب تو زمـانه را دلیلی بفــرست

نمــرودان را پشه چو پیلی بفرست

فرعون صفتان همه زبردست شدند

موسی و عصا و رود نیلی بفرست

 

+ بهاری باشید . . .
شنبه 9 خرداد1388
تولد مهناز (پلنگ صورتی ام) مبارک =))

                                                                                        

                                                                  

میخوام لحظه ای واسه دل خودم باشم ، با تموم ترانه هاش ، تموم لبخندای تلخ و شیرینش ، با تموم کودک درونش که این روزها بیشتر از همیشه میخوامش ، اون چهره ی معصوم و بی دروغ ، پاک و آسمونی ، صورتی سبز و تارهای مرتعش خوش عطر ، درست همچون یک کودک .

 مهناز عزیزم ، تولدت مبارک

دوباره و دوباره و دوباره یه تولد دیگه . اینبار تولد یه دختر ناز ، یه دختر مهربون و خوش قلب که به اندازه ی قلبی که داره محبت رو می شناسه ، قد آسمونی که خودش اگه پاش می افتاد دوست داشت صورتی باشه ، صورتی پشمکی و شیرین .

مهناز ، آّبجی کوچیکه ی من در این دنیای مجازی ، سلام ...

از اولین باری که باهات آشنا شدم هیچوقت فراموش نمی کنم دلم با دیدن مطالبت و لبخندهایی که در پستها عرضه می داشتی یه غنچ شکلاتی زد . ملس بود و به دلم نشست . خیلی مهربون بودی و ماندی و خواهی بود . آبجی زیاد دارم توی نت اما مهناز من کوچیکترینشون و شاید دردانه ی آبجی هام باشه . یه دنیایی داره صورتی ، دنیایی که همه درونش احساس لبخند، وسعت قلبشون رو پُر می کند . برگزاری تولدا همیشه برام دلچسبه و اینکه میتونم سهمی در ساگرد بهترین تولدا ، تولد دوستانم داشته باشم به وجودم افتخار می کنم .

مهناز عزیزی که باعث شد کودک درونم رو دوباره بر صحنه قلب بیارم . آخه مردم می گفتند باید بزرگ بشم و داشت باورم میشد اما خدا مهنازو به دنیای دوستیم وارد کرد تا به تموم اون حرفها پشت کنم .

بهار زیبایی ست و دوسش دارم . البته داره تموم میشه اما وقتی ببینی تک تک دوستان بهاری من در این فصل چشم به دنیا گشودند ، بیشتر از بهاری سبز و شیرین لذت می بری . البته باید گفت تولد مهناز من روز 7 خرداد بود ، درست در اوج امتحانات ، مهناز جان اگه نرسیدی به نت سر بزنی هیچ ایرادی نداره . درسها خیلی مهمتره .





این عکسو می بینی؟ ببخشید دیگه ، روشی بهتر از این واسه تبریک تولد پیدا نکردم ! درست مثل تولد امپراتوره که همه با دستای پُر کیک به صورت افشین قطبی حمله کردند و خاطره ی شیرینی واسش ساختند . تولد تو هم اینجوری شد . راستش این عکس خیلی به نظرم باحال بود.



اینم از کیک تولد ما ! انقدر حال میداد از این گوشه به اون گوشه به دنبال کیک صورتی بگردم . خیلی هم پیدا کردم فقط امیدوارم سلیقه ی سفارش کیکم خوب بوده باشه . البته با بستنی توت فرنگی .



همیشه اینجا در " فصلی بنام بهار" یه رسم شیرین واسه تولدا هست ، بنده دوستانم رو متصّور میشم که چه شکلی هستند و چقدر میتونن دوست داشتنی باشند . واسه همین از مدتها قبل تصور می کردم که مهناز صورتی خودم ، آبجی کوچیکه ام ، این شکلیه ، خیلی هم عکس نازیه ، درست مثل خودت .

 

اینم از شیرینی که به تموم دوستان میرسد . نوش جان .



و حالا نوبتی هم باشه نوبت رسم بزرگ کادو  دادنه !
مهناز جان نمیدونستم راستش تا دیروز چی برات کادو بگیرم اما گفتم چون گربه دوست داری و خودت در پست روایت اول هم عنوان کردی که گربه خیلی دوست داری ، این گربه ی سفید رو کادو صورتی پیچ کردم و توی تولد آوردم . اما میدونی که گربه ها خیلی شیطونن ، واسه همین این ملوس_ سفید رنگ از کادو بیرون اومد و الانم در حال چشمک زدن به صورت خندان توئه ! ببخشید که نذاشت سوپرایزت کنم .



مهناز عزیزم از صمیم قلبم برات آرزوی عمری شیرین و سرشار از خنده و خوشبختی دارم . امیدوارم همیشه همین طور مهربون و بخشنده باقی بمونی . قلب بزرگی داری که کودک درونت رو پُر رنگ جلوه میده .





پی نوشت :

از تمام دوستانم تشکر می کنم که به تولد آمدند . راستش مهناز روز 7 خرداد به دنیا آمده بود که به دلیل تقارن تولدش با شهادت بانو فاطمه ی زهرا ، تولد دیرتر برگزار شد .

 

+ بهاری باشید . . .
سه شنبه 5 خرداد1388
خُنکای بهار ...
 

خُنکای بهار که میرسه دیگه همه پوشالها پر میشه از بوی بهار ، البته بویی که هنوز نرسیده و زمان میبره تا رسمن بشناسیمش .

تویی ؟!

خیلی وقت بود به دوم شخص صدات نزده بودم . چه ضمیرهایی که این مدت جاتو برام پُر نکردن و همینجا رسمن اعلام میدارم "ببخشید ..."

به این فکر می کردم قدیم شور و حال بیشتری واسه نوشتن داشتم اما حالا .. شاید چون حالا قدیم نیس، شاید من زیادی بزرگ شدم! شاید اصلن چیزی تغییر نکرده ولی چرا ، قدیم میتونستم لااقل نظر بذارم ولی حالا !! :(

نمیدونم میشه یا نه ، یعنی هیچ میشه ای هیچ موقع نشده به دنیا نیومده یا انقدر اعتماد به نفس نداشته که بشه ! ولی خب هر شدنی روزی سرانجامی ست پس میشه اینگونه تعبیر کرد که هرگز نشده ، خب آدم راضی میشه با این حال ..

یادش بخیر ، همیشه همین مدلی بودیم که بخوایم وسط بنویسیم و بریم و بعدم کلی دوستان لذت ببرن و خنده های تابستونی تحویل آدم بدن ، اما حالا انقدر سخت پسند شدیم (جمیع دوستان وبلاگی) که به بس راضی نمی شیم . خودم رو عرض کردم ! بهرحال این اعتماد به نفسی که بخوای خُنکای بهار رو با تموم نبودناش باور کنی ، باید بهت تبریک گفت .تبریک که کمه ، باید مدال داد ، شایدم اشتراک مادام العمر یه جایی ..!

بروی میز می نشینم و با لذت روی برگهای خاطرات بازم می نویسم ، این درحالی ست که شیر هم میل می کنم . هوا خُنکه ، مثل دیروز ، دیشب که لذت خواستنش رو با دیدن فیلم ترسناک از دست دادم ! دلم بدجور هوس می کنه مثل بچه ها بروی زمین دراز بکشم و بعد بنویسم ! آخه خُنکای باد بهار اول به زمین برخورد می کنه و تموم اتاق رو بعدن پُر می کنه . دفترم می خنده که یه بارِ دیگه طعم ورق خوردن و خوندن توسط باد رو بدست آورده و از این بابت شدید ورق می خوره !! ابر و باد و خورشید_ پنهون شده میون آسمون که میون ابرهای پنبه ای و بازم بوییدن بهار ، انگار باید ببلعمش بجای شیر ...

میدونی ؟ دو روز قبل تصمیم گرفتم با این عنوان درباره ی حضور همیشگی ات بنویسم اما خب دو روز زمان زیادی بود واسه رخداد همه چی ، واسه همین میدونم چون مثل همیشه می بخشی، ازت میخوام بازم بهم فرصت بدی بعدن بنویسم .

همیشه این مدل تصویرسازی رو دوس دارم با تموم وجود ، همیشه به این فکر می کنم بازدیدکنندهایی که اول بار به وبلاگ می نگرند مثل من فکر می کنن آیا و اینکه خوششون میاد ؟ همیشه سوال بوده برام و بعضن سرعت زمان و نداشتن وقت دیگه انگیزه ای واسه تامل نمیذاره اینه که مطمئن میشم تصویرسازی زیاد کار جالبی نیس ! ولی دلم میخواد درکم کنین که واسه آراستن خطها و فضاسازی تموم عشقم رو به کار می برم .

سرمایهء عمر آدمی یک نفس است

آن یک نفس از برای یک همنفس است

با همنفســـی گــــر نفســـی بنشینی

مجموع حیات عمــر آن یک نفس است

از معدود روزهاییه که دلم میخواد با تموم وجود پرت بشم به جوی آبی که پاهامو نوازش کنه ، راه برم و نظم روانش رو بر هم بزنم . تلالوی انوار خورشید روشنم کنه و ماهیاش بوسه بزنن به حضور_ خسته اش ، درست مثل فیلم بچه های آسمان که خُنکای واقعی رو براستی با چشمون پر اشک به ساحت مقدّست عرضه دارند که بگم چقدر هیچــم ...

مثل خودم ، هیچکس ...


+ بهاری باشید . . .
شنبه 2 خرداد1388
( )
چقدر بده آدم ندونه میخواد چی بنویسه ، چی بخوره ، چی بپوشه ، چی بگه ، از همه مهم تر ، به کی بگه این همه حرف نا گفته رو ...

     صبر کن ، الان ادامه ات میدم ...

+ بهاری باشید . . .
جمعه 1 خرداد1388
مردی که گُلی به دهان داشت . . .


چند سال بیشتر نداشتم ، کوچیک بودم و پراشتیاق ، پر امید و پر لبخند واسه مسیرهایی که تجربه نکرده بودم . واسه کتابهایی که نخونده بودم . واسه آدمایی که ندیده بودم . . .

روزی به تئاتری رفتم که دو بازیگر بیشتر نداشت ! یه پایان نامه واسه تموم سختی های مسیر درس ، اما دوسش داشتم که باز هم سختی را میشه تحمل کرد . نوری سالن رو روشن کرد ، موزیکی نواخته شد و دکور نوری که ساختمانها و کافی شاپی رو به نمایش می گذاشت . دو مرد که فارغ از تموم روابط روزانه به پناه لحظه ای استراحت به آن  قدم می گذاردند و از عشقهایی سخن می راندند که تا آن لحظه و آن روز متعلق به خودشون شده بود . قبل تر حرص داشتنش رو خورده بودند و حالا دیگه تموم لحظه های زندگیشون شده بود حرف زدن از خانومهایی که دیگه توی زندگی دو نفره شون سهمی یافته بودند . زیبا بود و دو بازیگر نمایش رو به خوبی پیش می بردند . با آنکه دو نفر بیشتر نبودند اما انگار لذتی نهفته در خط به خط بازی خود حس می شد که در نمایشی شلوغ از بازیگر نمی شد بدست آورد . دوسش داشتم ، اون صحنه و نمایش و دو نفری که به خوبی حس رو می بلعیدند ،براستی دوسش داشتم خیلی جذاب بود ،برام خیلی ...

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ بهاری باشید . . .