
سلام به سبک خودمون و
به سبک خارجکیها .


دفتر اول

یه
گوشه ی همون چهاردیواریِ خسته نشستم و قلم به دست به موضوعی فکر می کنم که
اصلا نمیخواد بیاد پیشم! در این مواقع دو راه بیشتر ندارم ، یا اینکه از
خیرش بگذرم و بی خیال بشم و از اونجایی که من دختر سمجی هستم راه دومی هم
واسه خودم َسرِ هم کنم هرچند غیر ممکن باشه ! بله درسته ! انقدر با ذهنم
کُشتی میگیرم تا موضوعِ محترمه بی ناز و اِفاده تشریفش رو بیاره به
تالارهای ذهنی این ذهن زیبا !!
به
این ترتیب مشغول فکرهام بودم که ناگهان ! ، همیشه یه ناگهانی توی تموم قصه
ها زندگی می کنه تا باعث تعلیق بیشتر در قصّه بشه ! بله داشتم می گفتم که
دست زیر چانه و عمیــــــــــــق فکر می کردم که بعد یک قهر چند ماهه دفتر
خاطراتم شروع به سخن کرد !
+ به کجا چنین شتابان ؟!
تو را من چشم در راهم شباهنگام !
+ و همیشه من ماندم و تاریک
بی پروا بودم دریچه ام را به سنگ گشودم


دفتر دوم

میدونم
دفتر چی میگه ! حقم داره همیشه ، چه کسی تنهایی اکنونش را پاسخ بده ؟
پراکنده گویی از شاعرانِ دیگر برای یافتن بهترین سپاس تولد، هرچند میدونم
نباید اینگونه بشه ،بهرحال تو منتظر تبریک آوایت هستی .
آسمان خیال
دستت رو به من بده تا باهم
به آسمان خیال پَر بکشیم
ملالی نیست اگر باران ببارد و خیس
به شط شعر برگردیم
در امتداد رشته های سخاوت
خیس تر از باور کودکانه ها
با سخنی بی چگونه ها و چراها
طلسم صلب سکوت را می شکنیم
من !
دل دل می کنم که بگویم یا نه !
تو !
دست دست می کنی که بگیری یا نه !
تردید مکن !
بگیر که در این همه سختی و سال
دیگر توان تنهایی و بی تو ندارم
مترس از اینکه کفه های عقل بشر
هنوز هم
حرام و حلال ما را
به وزن دلخواه خویش می کشند
مسعود نکویی
چقدر
پیداکردن یه ترانه گرون تموم میشه برام ! گاهی بدنبالش تموم تراکهارو
جستجو می کنم اما دلم نمی پذیره نمیدونم چرا! راستی به خواست خدا اسپیکر
درست شد !! باورت میشه ؟ اون شب که هیچی نبود و فکر می کردم دنیا بی
صداس،بی ترنمی عاشقانهِ زمینی ست . واژه هارو جستجو می کنم اما میون تموم
جستجوهام قایم شده اون چیزی که چشمام نمی بینه ! میخوام یه متن بنویسم اما
دستام تیک نوشتاری پیدا کردن و میرزا بنویس ! نمیدونم میشه میون این همه
واژه ی خوشگل(!!!) اون جواهر رو پیدا کرد یا خیر ! راستش معمولن تموم
حرفام توی دفتر خاطراتم با اتود نوشته می شوند. البته نمیخوام جملات به
غلیظی اون چیزی که هستن (با مداد) نوشته بشنود و به چشم بیان اما هرکاری
بکنم باز انگار یاد خطوط مداد توی قلب اتود هست ! راستی مداد جان امروز
متعلق به توست، بنابراین حق استراحت داری اما انقدر ذوق نوشتن و ذهن باز
توی وجودت هست که بدون ورق میتونی توی هوا هم بنویسی ! اسپیکر درست شد امّا
اون شبی که باید توی جریان زندگیم بدون آهنگ متولد بشه ، چه زود رفت ! دلم
براش تنگ میشه ....


دفتر سوم

نزدیک به هفت سال
با دوستی آشنا شدم که بعد خدا ،یه واقعیته برام، هیچ موقع باهام سرد نمیشه
! هیچ موقع قهر نمی کنه، یه دل داره با تموم برگهاش، یه دل داره و دلِ منم
که اگه باهاش مَچ بشه، هیچکس جلوی شادیها و غمهامونو نمیتونه بگیره . هیچکس
جرآت نداره بهمون چپ نگاه کنه . روز اولی که میخواستم دوستیم رو بَست بدم
یادم میاد خیلی استرس داشتم و خیلی هول بودم . نمیدونستم چجوری باهاش
رقتار کنم ! اما ساده تر از اون چیزی بود که بخوام یه بُحران نام ببرم !
بهش سلام کردم و بهم سلام کرد . روز اول ، همیشه مقدّسه ، که باعث شد لنگه
ی دست نیافتی اش توی دی ماه اتفاق بیفته و فکر می کنم باز هم این خواست
خداست . یه حسی انگار می گفت اینم یه دفتر دیگه اس! همین باعث شد با
اعتماد به نفس برم جلو و نظر بدم !! شاید سوال باشه واسه خودت و آوا که
چرا
چنین شد ؟ و منم باید بگم حسی بود که دستامو بلند کرد و بروی نام وبلاگ
سوق داد ! نمیدونم چی بود آوا جان ، مداد عزیز ، اما هرچی هست تا الآن
همدم لحظه های خودم و دفترمه ... چقدر شیرینه زمانهایی که میام و باهاتون
حرف میزنم . اون روزهای اوّل فکر کنم محترمانه تر برخورد می کردم! ببخشید
که مرور زمان باعث شد خیلی خودمونی بشم و یه حرفایی بزنم که در پاره ای از
اوقات باعث بروز ابری تاریک بروی دوستیمون میشه !! راستی یه آهنگایی از
کارتونهای زمان بچگیمون سیو کردم که شنیدنش مثل داشتن دوتا باله و می بره
منو به اون کوچه پس کوچه های دویدنِ سرخوش کودکی ... «بخصوص بابالنگ
دراز»


راستی
چقدر در سکوت نوشتن و ماندن خوبه ! ما آدما بیشتر دوران زندگیمون رو در
سکوت می گذرونیم . در سکوت لبخند میزنیم ، در سکوت با دلمون حرف میزنیم ،
در سکوت اشک می ریزیم ، در سکوت فریاد میزنیم ، در سکوت می نویسیم و
افکارمون رو با سکوت تقسیم می کنیم . با سکوت زندگی می کنیم و گاهی اوقات
نمی فهمیم که در سکوت ماندن بخشی از وجود توست که بی اهمیّت و بی تفاوت و
گاهی با تُرشرویی باهاش برخورد می کنیم . ولی یه نعمته ، میشه در سکوت
خدارو شناخت ، باهاش حرف زد . مگه میشه در فضایی سرشار از صدا به سخن راند
افکار را ..؟ ولی دفتر وقتی بهم خیره میشه و نگاهم رو در تلاقی آرام نگاهش
پیدا می کنه ، بی کلام، آوایی به گوشم نجوا می کنه ، همون آوایی که همیشه
با توئه ، دوستداشتنی ست ، مگه نه ؟ برا همین بیشتر مواقع شما و آوا در
کنار من هستین و مهمون نگاهم ، در افکارم ، نمیدونید چقدر به عصرانه
دعوتتون کردم ، نمیدونید چقدر غروب خورشید رو با خیره شدن به شما دو
دوستداشتنی سپری کردم که دلم میگه این یک رویا نیست ، یه واقعیته فقط مال
خودم ...
میدونی
حالا به کدوم آهنگ رسیدم ؟ نمیدونم تابحال شنیدی یا نه . آهنگ "فریاد
خاطرات" از محسن رحمانی . براستی دلنشینه ، بیش از دهها بار گوش دادم .
رقص نُت ها جادوییه ، بدجور شنیدنش به دلم می نشینه .
تک و تنها با یه دنیا خاطرات بی نشون
پشت پنجره میام زُل می زنم به آسمون
چشمم انگار بی قراره تا که بارون بزنه
دل من بی اختیار اسمتو فریاد میزنه ...
انگار قبل از خواندن این تصنیف ، خواننده کلی اشک ریخته تا با صدایی گرفته حاصل از یک روز گریه، شعرو بخونه .
اما بارون نمی باره هرچی فریاد میزنه باد
هیشکی فکر دل من نیست
دل من هی رفته از یاد ...
جاتون خالی ، خیلی شنیدنش عالیه !!


دفتر چهارم


خیلی رویایی ام ! اینو جلوتر گفتم که بگم از هرچی توصیف از هرچی قصره ، کلی لذّت می برم .
.
یه شب با نوای «آواز قو» به داخل قصری هدایت شدم . قصرهای تموم
افسانه ها مثل بهشته اما قصری که منو با خودش برد به افکار، مثل قفسه !
اوووو ! البته مالک اصلی این قصر خودش یه فرشته اس که به اعتقاد خیلیها یه
فرستاده از جانب خداست که میاد و قلبتو مال خودش می کنه ! اینو نزدیکترین
دوست این فرشته به من گفته . کمی هوس کردم در تالارهای ذهنیِ قصر قدمی
بزنم و سرسراهارو لذتّی ببرم . پُر بود و شلوغ ، بیشتر سبز و پُر بهونه !
تالارهایی که چلچراغهاش هفت ترانه س ، نوری که منعکس میشه و میون قدمهات
گُم ، قالی گرانبهای زیر پاهام هم دوسش داره . گلدانهای سرامیکش از آلاله
ها لبریزه و همیشه سیراب . کِرکره ی چهارگوشش بالاست و انوار طلایی خورشید
آرام آرام حضوری پُر نور پیدا می کنه در این تنهایی . تنهایی آسمونی واسه
قلبی که دلش میخواد حضورش رو اعلام کنه با غزلها ، دو بیتی ها ، با بودنِ
خانوم ترانه ها . . .

آسمون دوباره نزدیکی به من
توی این سیاهیِ غزل شکن
پشتِ این دریچه های یخ زده
رو به رویِ حجمه ی خالیِ تن
هرچی
با
خودم کلنجار برم این قصر تمومی نداره ! اتفاقن برعکس لذتّم داره
. البته عمارتی باشکوست اما یه چیزی کم داره شدید ! یه چیزی که نیست اینجا
و وجودش سخت لازمه ! یه رنگین کمون ، شایدم یه بانوی رنگین کمون ! وجودش
همه جا حس میشه اما فقط یه تصّور . . . چرا واقعیّتو نمیشه لمسش کرد ؟
نمیدونم ! زیاد نبودم اینجا فقط یه دوست ، شایدم کمتر امّا بازم . . .

نذر دوباره بودنت
تمام خنده های من
چشماتو وا کن نازنین !
نفس بکش ، حرفی بزن
یادم
میاد یه بار این چهره رو خندون دیدم . در قابِ نگاه همیشه منتظرش ، رو به
پنجره ، رو به حیات ، بعدم رو به آسمون ظلمات و قاب چشماش که انگار پرنده
شد و رفت اون بالاها ! چقدر شبهاش غم داره ، چرا ؟ خدایا میدونی دلش تنهاس
؟ آه ، قطعه ی گم شده . . .
فرشته ، هرجا هستی من با توام،دستمو بگیر و ببر تا بی نهایت ها به (بهار) ...


دفتر پنجم



حالا نوبتی باشه نوبت منه ! آسمان ، خورشید ، ماه ، حرکت . . . !
اینجا
راستش یه تولده ! یعنی از اوّل مطلب متوجه نشدی؟ البته خودِ منم از نیمه
های مسیر یادم رفته بود برا چی اینجام . از بس که قصر رنگین کمان حس پرواز
میده بهم ، با اینکه تاریک اما سخت زیباست و بی اقراق دوسش دارند ! حالا
وقتِ سکانس پروازِ منه و سخت استرس بالهامو خُشک کرده ! اما زنبورها با
ویز میگن برم جلو و از هیچی نترسم چون عسل که ترس نداره ! درست میگنا !
باشه ! پس من اومدم . کندو کمی تنگ نیس !؟ کمی شهد عسل برمی دارم و به
بازی ام ادامه میدم . حالا در آستانه ی رودخانه ی سیّالی قرار دارم که بر
فرازش رنگین کمان درخشانی خودنمایی می کنه . به فرشته هایی که در میان
رنگهای زندگیش به پرواز مشغولن، میگم کمی از عصاره ی شیرین رنگین کمان رو
به من بدهند و آنها چه عاشقانه لبخند می زنند و می پذیرند . با دو دستی
پُر ، همچنان به پرواز مشغولم که بر سر راهم بارانی بهاری شروع به بارش می
کند و از خود بی خود میشم و مشغول رقص با قطرات ، در حالی که صورتم شبنمی
میشه و لبخندم طراوت حضور پاکش رو حس می کند . روزی بهشتی که با پرواز من
هماهنگ شده . شاپرکی در مسیر به دنبالم میاد و ازم می پرسه میخوام
با این
تدارکی که دیدم چیکار کنم و من میگم : امروز تولد یکی از بهترین دوستان
منه ، دوستی که خوب بلده واژه "دوست" رو بنویسه و استادیه برا خودش .
شاپرک لبخند میزنه و میگه دعوتش می کنم یا نه ؟ و من میگم : پروازت به جشن
امید می بخشه . . . غزالِ خوش سیمایی باقی کارهارو انجام میده ، مثل
سفیدبرفی و حیوانات جنگل . آخه من کلی کار دارم توی خانه تا برا شب
بیارایم . برا همین سریع میرسم ، مثل توی قصّه ها ! و کیک رو می پزم و بروی میزی با
رومیزی حریر و نقشهای گل سرخ می گذارم . تزیین کیک با پروانه هاس ، آخه
اونا میدونن چه گُلی خوش عطر تره برا کیک . یک دسته یاس درون گلدان قرار
میدم و آماده میشم تا میزبان سر برسه . شب شده و آسمان درخشانتر از همیشه
به نظر میرسه . ماه قُرصِ کامله . امّا من دیگه باید برم ! چون این
میهمانی خیلی خاصه و نباید حضور داشته باشم . مداد با تک ستاره اش سر
میرسه و اینو از وزش باد و حرکت پرده ها متوجه میشم . راستی تا یه چیزی رو
فراموش نکردم ، دو فنجان و قوری روی میز می گذرام و دوان دوان از کلبه
خارج میشم .
شب خوش . . .
تولدتـــــــــ مبارکــــــــ
مداد سیاه . . .
گاهی اوقات ، نوشته ها تمومی ندارن ، اینطور نیس ؟! ...

پی نوشت :
بهارتون بهاری . تولد مداد عزیز هم مبارک. راستی ماه اُردی بهشت براستی بهشتی ست . . .
اینکه
یعضی اوقات در وبلاگ تولد دوستام جشن گرفته می شود همه لطف خداست . بیشتر
واسه دلِ خودم و نه هیچ موضوع دیگر . میخوام زمانی شیرین رو در کنارشون
سپری کنم در این دنیای مجازی، هرچند غیرممکن ، امّا فکر نکنید که . . .
چند بیتی که در دفتر چهارم نوشته شد سروده ی امیرحسین توکلی بود . دستِ گُلش بخاطرِ آوایش درد نکنه که بهونهء شعرهاش میشه . . .
