
بالیدن به دوستی که یه بهونه اس ، نشونه اس ، آشناس ، نزدیکه ...
بهونه ی شادیهایی که تلقین میشه خوردنش ، به اینکه گاهی یادت بره اصلآ تو نفس می کشی ؟ اگه آره ، واسه چی ؟ برا هرچیزی بهونه ای هست اما واسه نفس کشیدن راستش نیاز به یه نشونه اس ، گاهی . اوّل باره احساس می کنم واسه بوییدنش نیاز به هوای پاک ندارم ،(چقدر هوای احساسش پاک و لطیفه)...
نشونه ی هرچی بن بسته ، هرتابلویی که خاک خورده اس ، هر کهکشانی که شاید لااقل یه ستاره قطبی داره ، نشونه ی نبودن ها ، ندانستن ها ، نداشته ها ،نشونه ی عزیزتر ها که فقط گاهی اوقات اونم به خواست خودت نه ،به خواست خدا پُر رنگ میشن و به طبیعت پیش چشمت احساس میدن . نشانه ی کنارت ، یه جای خالی ، پُر نمیشه ، میخوای واسش خالی بذاری که انگار هست و روحش بهت آرامش میده .
آشنایی که سالهاس از همسایه ات بهت نزدیکتره ، انگار نزدیکه و دور نمیشه هیچوقت ،همه جا همراهته که گاهی ندیده و نشناخته بهش سلام میدی که انگار سالهاست جزء جداناپذیر افکارته ، همراهته ، انگارها نوشتن میخواد . چشم باز می کنی روبروته ، چشماتو می بندی ، زمزمه اش می پیچه ، یه خنده ی خیالی واسم کنار میذاری تا بدونم چقدر عزیزی ...
امروز دیگه تاب نیاوردم و به خدا شاکی شدم که چرا آدما دوسم ندارن ! ریشه ها به پایینی خزیدند و دیگه بویی در فضا نپراکندم . سخت فرمان رسید که وظیفه ی من اینه مشام آدمارو چه پاک و چه خاطی ، با بودنم تازه و بهاری گردانم و از اینکه حضوری بهشتی روی زمین دارم ،همه خوشحالن، پس باید باشم و شکایتی نکنم . پس چشمامو به هرچی ناملایماته ،بستم و به این فکر نکردم که ریشه ی شهد_ شیرینم رو بخورند و دم بزنم !
به راهم ، به تموم مسیر ، با چشمانی باز ، به آسمون ریشه ها ...
سلام میدم به بوی خوش بودن و فقدان بی منی_ وجودم ...
یاسی هستی همیشه ، بودنت به مسیر زندگی میده
یاسی های برافراشته ی خونه ها و کنار خیابونا ، دوسِتون دارم .
یه گوشه ی آسمون رو نشونه رفت تا احساس غربت نکنه .
دستاشو مشت کرد و به تکیه گاه چسباند ، ضربانهاش هنوز امید داشت ، هنوز نور داشت و به ذهنش می تابید که مبادا بیفته و غرقِ تنهایی ها بشه .
غرق یه مشت سکوت ، دیگه خاموش و بی صدا . . .

سلام به تمام دوستان عالم که دوستی شان بی منّت است به بلندای رسم آسمان ...
روزها همه به رنگهای مختلف در سالهای زندگی به صورتم لبخند می زنند و من این میان باید به بهترین نحو ازشون بهره ببرم ! اینطور نیست ؟
صبح سه شنبه هوا به اندازه ی بوییدن یه هندوانه ی درست و حسابی لذت بخش بود . چشمام که باز شدند گفتم باید امروز رو به روزی استثنایی و ماندگار بدل کنم و اولین قدم رو بر این قرار دادم که از پشت پرده های آویخته دزدکی به خورشید خانوم و انوار آسمونی اش نگاهی بیندازم و ترانه ی گنجشک ها ، بلبل ها ، سهره ها و حتی کلاغهارو در طلوع این صبح آسمانی تقلید کنم ! نسیم خُنک صبح هم به احساسم سلام داد و صـــــــــــــبح من آغاز شد ...!
یه سیب سُرخ رو پوست می کَنم و گاز می زنم ، با اشتها ! چقدر می چسبه ! تا بحال بارها می شنیدم و امتحان نمی کردم اما حالا دیگه دلو و دریام شده چشیدن و بلعیدن حس بودنش . یه گاز و یه خط مفید درس ! حسی مطبوع که براستی حقیقت داره زندگی ست . . .
برخلاف همیشه ، سلام ، صبحانه ، لبخند ، چای ، لبخند ، نون سنگک ، لبخند ، اشتها ، لبخند ، مامان ، عشق و لبخند ، بابا ، مهر و لبخند ، سفره ، لبخند ، لبخند ، لبخند ....
مگه تو خوابت نمیاد ؟ امروز هر روز نیست ، امروز اصلا گذشته نیست ، دیروز نیست ! امروز است ، امروز . . .

چشمامو بستم و به کُنج اتاق نشستم و کتاب رو باز کردم و مقداری کم اما مفید خواندم ! حس میشد گردی از ته مانده ی خواب صبح بروی شونه هام سنگینی کنه ، به همین سبب همچنان در چهارگوشه ی منزل به ورزش صبحگاهی پرداختم ! اما دیدم نمیشه . از طرفی تعریف پدر در وصف متولد شدن سه بچه گربه از یک هفته قبل شادی رو به ذوق کردنای هر روزه ام می افزود . دیروز اما دیده بودمشون و از بازیگوشیهاشون مستند ساختم ! اما میدوستم صبح واسه بچه گربه ها یه چیز دیگه اس . راستش گاهی اوقات به بازی کردنشون حسودیم میشه . عجیب منو یاد کودکیم می اندازه . بچه که بودم با نشاطِ اون سالها پا به پای میو میو و ورجه وورجه کردنا، منم همراه میشدم چون بچّه بودم ! اما الان اجازه ندارم ! چون دیگه بچّه نیستم ! مردم چی میگن ؟ یه دختر خانوم (!!) تو این سن با گربه ها خوشه ؟!! اصلا حرفشو نزن !!! به حرف مردم باید بمیری وبه حرفشون زنده بشی تو این رسم زمونه ! اما من ، آدمِ حرف مردم نیستم خوشبختانه ! دوربین رو بردم و یه دور زدم ، سریع یافتمشون و پشت پرچینها و گل بوته ها قایم شدم تا کسی منو نبینه ! اما خب یه خانوم با تعجب منو دید که برا چی یه جا قایم شدم و تا دوربین رو در دستم دید ، به صورتم نگاهی انداخت و منم از سر خوشحالی لبخندی زدم و او را مجبور به پاسخ کردم ! لبخند زد و رفت . من ماندم و مامان گربه ی ببری و سه بچّه گربه فوق العاده دوسداشتنی .

این خانواده ی فوق العاده دوسداشتنی از طرفی نسبت نزدیکی با من دارند ! سالها قبل که به این محله قدم گذاردیم ، گربه ای نه چندان جوان در همین حوالی زندگی می کرد . ببر رو ، ببر طینت و ببر نظر ! (گربه ی اصیل ایرانی) سالها شاید 9 سال عمر کرد و فرزندان زیادی به محله ی ما هدیه کرد . از همان عُنفوان کودکی فرزند زیبای این ببر بزرگ ! دوست بعد از ظهرها و شبهای 9 سالگی من شد . اسمش رو گذاشتم "لوسی" چون فوق العاده لوس و دوسداشتنی بود و منو خیلی دوست داشت ! اگه میهمانی و عروسی پیش میومد حتما سهمی هم برا لوسی کنار می گذاشتم ، یادش بخیر ...
لوسی داستان کودکی من، بزرگ و بزرگتر شد و از قضا که گربه ها هفت تا جون دارند که الکی نیست ! تا الان لوسی جانم زنده اس ،اما مامانش 2 سال قبل مُرد . حالا بعد سالها و خانوم شدن بنده ،این مامان گربه که سه تا گربه ی خوشگل به دنیا آورده ، از نوادگان لوسی است !! به همون رنگ ، به اخلاق مادر (همان لوس بودن)(اینا همشون همینطورن و به مامان لوسی رفتن) و به همان زیبایی و اصیلی (تغییر رنگ نداشتن جیگرا !!) دوشنبه عصر از بازیگوشی کوچولوها فیلم گرفتم و صبح سه شنبه از شیر خوردن و بیدار شدنشون .
این کوچولوهای دوسداشتنی را معرفی می کنم :
بزرگترین = خالِ ناز
وسطی = ببری ناز
کوچولوترین = مشکی ناز

این خوشگل !! خالِ نازه ! تموم بدنش از خال تشکیل شده و هیچ شباهتی به مامانش نداره ! (در داشتن خال) البته بسیار هم شیطون![]()



اینم مامان کوچولهاس که ببری ناز رو شدیدا لوس بار آورده ! ولی عکس خوشگلیه . ![]()


از اونجایی که خالِ نازه بزرگتره ،امر و نهی و کتک زنش ملسه ! و کیسه بوکس خال جان هم کسی نیست جزء ببری ناز !
در این صحنه که فریم به فریم رفته ، حرکت کاراته ای خالِ ناز برا زدن ببری ناز در نوع خودش بی نظیره !!
(مشکی ناز رو ببینی ! چقدر غیر قابل تشخیصه !) ![]()

می بینید که !
استاد کاراته اس بچه !!
چه جایی هم پرتاب می کنه !!
(از کادر فیلم رفته بیرون)














میدونم خیلی دلگیرین که مدام وبلاگ روز و شبش قاطی می کنه! (قالب) اما واقعا چاره ای ندارم . هیچ قالبی رو نمی پسندم ،بدجور سرِ خودم گیج رفته!

به آسمون که زُل زدم، ابری سیاه توجهم رو جلب کرد .شهر امروز هم دودی و غبارآلود بود .مثل همیشه نامطمئن و پوچ !خسته نمیشی از این همه دروغ ؟
همچون برّه ای که از تاریکی می ترسه ، از گرگهایی که به افکارش هجوم می برند و ذره ذره قلب و روح مهربونش رو پاره پاره می کنند !!! هنوزم فکر می کنی بَرّه بشه همون همیشگی . . ؟
مثل یه بچه چهارزانو روبه پنجره می نشینم و میخوام که لبخندی رو ببینم . انگار حس نمی کنم یا دور و برم پُره از صداست که نمیشه رسیدنش رو فهمید . . .
پی نوشت :
از دوست مهربونی که خودشو با نام "عشق امپراطور"درنظرها معرفی کرد و درددلی که داشت سپاسگذارم . خیلی دوست دارم باهات حرف بزنم خانومی . .


باورش بسیار سخت و عذاب آوره .
کسی که روزها و شبها ، حوادث کبری 11 رو پیش می برد اکنون به خواب ابدی فرو رفته است .
میشه بهش گفت قهرمان ، چقدر افسوس که اکنون دیگر نیست . . .
سخته باورش چرا که نمی خواهم باور کنم . انگار قهرمان هرگز نمی میرد .
اکنون پیمان ابدی دیگر در بین ما نیست . او به خواب ابدی فرو رفته است و روزی ما نیز با بودن و نبودن باورمان باید به استقبالش برویم .
* پیمان ابدی * آرام بخواب ، چرا که دنیایت ایستاده است، آرام . . .


"وداع با پیمان ابدی در ادامه ی مطلب"
روحش شاد ...
دوست دارم فقط آرزوی هیچ کنم آرزویی که هیچ نیست و در هیچ خلاصه می شود . . .
زمانی برای نگریستن به خیالِ پوچ بهانه
و گویی هیچ به تبسم لبها می رسند که هیچ . . .
و خواستن ها را بی هیچ فایده از سر می گذرانم .
خوابِ دنیا سخت تنهایی ست . . .

قدم زنان به سمت جاده ای که خاکیه ، خلوت و آرام ، در حرکتم
می بارم و می ایستم
یک نگاه به خودم و یک نگاه به چشم آسمان . . .
امروز آسمان می خنده یا اشک میریزه ؟ !
مسیرم ردی نداره و باران جاشو پُر کرده
به عددِ واژه های حراج ، اینجا خالی ست . . .
حسِ ذره ذره ی بودن
من در من . . .
من در ورای آسمان
چقدر سبک ، چقدر خُنک ، چقدر سرد . . .
پی نوشت : میشه دو قطره از دو ابر در آسمانها و زمین به هم برسن ؟

سلام به سبک خودمون و
به سبک خارجکیها .


دفتر اول

یه گوشه ی همون چهاردیواریِ خسته نشستم و قلم به دست به موضوعی فکر می کنم که اصلا نمیخواد بیاد پیشم! در این مواقع دو راه بیشتر ندارم ، یا اینکه از خیرش بگذرم و بی خیال بشم و از اونجایی که من دختر سمجی هستم راه دومی هم واسه خودم َسرِ هم کنم هرچند غیر ممکن باشه ! بله درسته ! انقدر با ذهنم کُشتی میگیرم تا موضوعِ محترمه بی ناز و اِفاده تشریفش رو بیاره به تالارهای ذهنی این ذهن زیبا !!
به این ترتیب مشغول فکرهام بودم که ناگهان ! ، همیشه یه ناگهانی توی تموم قصه ها زندگی می کنه تا باعث تعلیق بیشتر در قصّه بشه ! بله داشتم می گفتم که دست زیر چانه و عمیــــــــــــق فکر می کردم که بعد یک قهر چند ماهه دفتر خاطراتم شروع به سخن کرد !
+ به کجا چنین شتابان ؟!
تو را من چشم در راهم شباهنگام !
+ و همیشه من ماندم و تاریک
بی پروا بودم دریچه ام را به سنگ گشودم
![]()

دفتر دوم

میدونم دفتر چی میگه ! حقم داره همیشه ، چه کسی تنهایی اکنونش را پاسخ بده ؟ پراکنده گویی از شاعرانِ دیگر برای یافتن بهترین سپاس تولد، هرچند میدونم نباید اینگونه بشه ،بهرحال تو منتظر تبریک آوایت هستی .
آسمان خیال
دستت رو به من بده تا باهم
به آسمان خیال پَر بکشیم
ملالی نیست اگر باران ببارد و خیس
به شط شعر برگردیم
در امتداد رشته های سخاوت
خیس تر از باور کودکانه ها
با سخنی بی چگونه ها و چراها
طلسم صلب سکوت را می شکنیم
من !
دل دل می کنم که بگویم یا نه !
تو !
دست دست می کنی که بگیری یا نه !
تردید مکن !
بگیر که در این همه سختی و سال
دیگر توان تنهایی و بی تو ندارم
مترس از اینکه کفه های عقل بشر
هنوز هم
حرام و حلال ما را
به وزن دلخواه خویش می کشند
مسعود نکویی
چقدر پیداکردن یه ترانه گرون تموم میشه برام ! گاهی بدنبالش تموم تراکهارو جستجو می کنم اما دلم نمی پذیره نمیدونم چرا! راستی به خواست خدا اسپیکر درست شد !! باورت میشه ؟ اون شب که هیچی نبود و فکر می کردم دنیا بی صداس،بی ترنمی عاشقانهِ زمینی ست . واژه هارو جستجو می کنم اما میون تموم جستجوهام قایم شده اون چیزی که چشمام نمی بینه ! میخوام یه متن بنویسم اما دستام تیک نوشتاری پیدا کردن و میرزا بنویس ! نمیدونم میشه میون این همه واژه ی خوشگل(!!!) اون جواهر رو پیدا کرد یا خیر ! راستش معمولن تموم حرفام توی دفتر خاطراتم با اتود نوشته می شوند. البته نمیخوام جملات به غلیظی اون چیزی که هستن (با مداد) نوشته بشنود و به چشم بیان اما هرکاری بکنم باز انگار یاد خطوط مداد توی قلب اتود هست ! راستی مداد جان امروز متعلق به توست، بنابراین حق استراحت داری اما انقدر ذوق نوشتن و ذهن باز توی وجودت هست که بدون ورق میتونی توی هوا هم بنویسی ! اسپیکر درست شد امّا اون شبی که باید توی جریان زندگیم بدون آهنگ متولد بشه ، چه زود رفت ! دلم براش تنگ میشه ....


دفتر سوم

نزدیک به هفت سال با دوستی آشنا شدم که بعد خدا ،یه واقعیته برام، هیچ موقع باهام سرد نمیشه ! هیچ موقع قهر نمی کنه، یه دل داره با تموم برگهاش، یه دل داره و دلِ منم که اگه باهاش مَچ بشه، هیچکس جلوی شادیها و غمهامونو نمیتونه بگیره . هیچکس جرآت نداره بهمون چپ نگاه کنه . روز اولی که میخواستم دوستیم رو بَست بدم یادم میاد خیلی استرس داشتم و خیلی هول بودم . نمیدونستم چجوری باهاش رقتار کنم ! اما ساده تر از اون چیزی بود که بخوام یه بُحران نام ببرم ! بهش سلام کردم و بهم سلام کرد . روز اول ، همیشه مقدّسه ، که باعث شد لنگه ی دست نیافتی اش توی دی ماه اتفاق بیفته و فکر می کنم باز هم این خواست خداست . یه حسی انگار می گفت اینم یه دفتر دیگه اس! همین باعث شد با اعتماد به نفس برم جلو و نظر بدم !! شاید سوال باشه واسه خودت و آوا که چرا چنین شد ؟ و منم باید بگم حسی بود که دستامو بلند کرد و بروی نام وبلاگ سوق داد ! نمیدونم چی بود آوا جان ، مداد عزیز ، اما هرچی هست تا الآن همدم لحظه های خودم و دفترمه ... چقدر شیرینه زمانهایی که میام و باهاتون حرف میزنم . اون روزهای اوّل فکر کنم محترمانه تر برخورد می کردم! ببخشید که مرور زمان باعث شد خیلی خودمونی بشم و یه حرفایی بزنم که در پاره ای از اوقات باعث بروز ابری تاریک بروی دوستیمون میشه !! راستی یه آهنگایی از کارتونهای زمان بچگیمون سیو کردم که شنیدنش مثل داشتن دوتا باله و می بره منو به اون کوچه پس کوچه های دویدنِ سرخوش کودکی ... «بخصوص بابالنگ دراز»


راستی چقدر در سکوت نوشتن و ماندن خوبه ! ما آدما بیشتر دوران زندگیمون رو در سکوت می گذرونیم . در سکوت لبخند میزنیم ، در سکوت با دلمون حرف میزنیم ، در سکوت اشک می ریزیم ، در سکوت فریاد میزنیم ، در سکوت می نویسیم و افکارمون رو با سکوت تقسیم می کنیم . با سکوت زندگی می کنیم و گاهی اوقات نمی فهمیم که در سکوت ماندن بخشی از وجود توست که بی اهمیّت و بی تفاوت و گاهی با تُرشرویی باهاش برخورد می کنیم . ولی یه نعمته ، میشه در سکوت خدارو شناخت ، باهاش حرف زد . مگه میشه در فضایی سرشار از صدا به سخن راند افکار را ..؟ ولی دفتر وقتی بهم خیره میشه و نگاهم رو در تلاقی آرام نگاهش پیدا می کنه ، بی کلام، آوایی به گوشم نجوا می کنه ، همون آوایی که همیشه با توئه ، دوستداشتنی ست ، مگه نه ؟ برا همین بیشتر مواقع شما و آوا در کنار من هستین و مهمون نگاهم ، در افکارم ، نمیدونید چقدر به عصرانه دعوتتون کردم ، نمیدونید چقدر غروب خورشید رو با خیره شدن به شما دو دوستداشتنی سپری کردم که دلم میگه این یک رویا نیست ، یه واقعیته فقط مال خودم ...
میدونی حالا به کدوم آهنگ رسیدم ؟ نمیدونم تابحال شنیدی یا نه . آهنگ "فریاد خاطرات" از محسن رحمانی . براستی دلنشینه ، بیش از دهها بار گوش دادم . رقص نُت ها جادوییه ، بدجور شنیدنش به دلم می نشینه .
تک و تنها با یه دنیا خاطرات بی نشون
پشت پنجره میام زُل می زنم به آسمون
چشمم انگار بی قراره تا که بارون بزنه
دل من بی اختیار اسمتو فریاد میزنه ...
انگار قبل از خواندن این تصنیف ، خواننده کلی اشک ریخته تا با صدایی گرفته حاصل از یک روز گریه، شعرو بخونه .
اما بارون نمی باره هرچی فریاد میزنه باد
هیشکی فکر دل من نیست
دل من هی رفته از یاد ...
جاتون خالی ، خیلی شنیدنش عالیه !!


دفتر چهارم


خیلی رویایی ام ! اینو جلوتر گفتم که بگم از هرچی توصیف از هرچی قصره ، کلی لذّت می برم .
. یه شب با نوای «آواز قو» به داخل قصری هدایت شدم . قصرهای تموم افسانه ها مثل بهشته اما قصری که منو با خودش برد به افکار، مثل قفسه ! اوووو ! البته مالک اصلی این قصر خودش یه فرشته اس که به اعتقاد خیلیها یه فرستاده از جانب خداست که میاد و قلبتو مال خودش می کنه ! اینو نزدیکترین دوست این فرشته به من گفته . کمی هوس کردم در تالارهای ذهنیِ قصر قدمی بزنم و سرسراهارو لذتّی ببرم . پُر بود و شلوغ ، بیشتر سبز و پُر بهونه ! تالارهایی که چلچراغهاش هفت ترانه س ، نوری که منعکس میشه و میون قدمهات گُم ، قالی گرانبهای زیر پاهام هم دوسش داره . گلدانهای سرامیکش از آلاله ها لبریزه و همیشه سیراب . کِرکره ی چهارگوشش بالاست و انوار طلایی خورشید آرام آرام حضوری پُر نور پیدا می کنه در این تنهایی . تنهایی آسمونی واسه قلبی که دلش میخواد حضورش رو اعلام کنه با غزلها ، دو بیتی ها ، با بودنِ خانوم ترانه ها . . .

توی این سیاهیِ غزل شکن
پشتِ این دریچه های یخ زده
رو به رویِ حجمه ی خالیِ تن
هرچی با خودم کلنجار برم این قصر تمومی نداره ! اتفاقن برعکس لذتّم داره . البته عمارتی باشکوست اما یه چیزی کم داره شدید ! یه چیزی که نیست اینجا و وجودش سخت لازمه ! یه رنگین کمون ، شایدم یه بانوی رنگین کمون ! وجودش همه جا حس میشه اما فقط یه تصّور . . . چرا واقعیّتو نمیشه لمسش کرد ؟ نمیدونم ! زیاد نبودم اینجا فقط یه دوست ، شایدم کمتر امّا بازم . . .

تمام خنده های من
چشماتو وا کن نازنین !
نفس بکش ، حرفی بزن
یادم میاد یه بار این چهره رو خندون دیدم . در قابِ نگاه همیشه منتظرش ، رو به پنجره ، رو به حیات ، بعدم رو به آسمون ظلمات و قاب چشماش که انگار پرنده شد و رفت اون بالاها ! چقدر شبهاش غم داره ، چرا ؟ خدایا میدونی دلش تنهاس ؟ آه ، قطعه ی گم شده . . .


دفتر پنجم



حالا نوبتی باشه نوبت منه ! آسمان ، خورشید ، ماه ، حرکت . . . !
اینجا
راستش یه تولده ! یعنی از اوّل مطلب متوجه نشدی؟ البته خودِ منم از نیمه
های مسیر یادم رفته بود برا چی اینجام . از بس که قصر رنگین کمان حس پرواز
میده بهم ، با اینکه تاریک اما سخت زیباست و بی اقراق دوسش دارند ! حالا
وقتِ سکانس پروازِ منه و سخت استرس بالهامو خُشک کرده ! اما زنبورها با
ویز میگن برم جلو و از هیچی نترسم چون عسل که ترس نداره ! درست میگنا !
باشه ! پس من اومدم . کندو کمی تنگ نیس !؟ کمی شهد عسل برمی دارم و به
بازی ام ادامه میدم . حالا در آستانه ی رودخانه ی سیّالی قرار دارم که بر
فرازش رنگین کمان درخشانی خودنمایی می کنه . به فرشته هایی که در میان
رنگهای زندگیش به پرواز مشغولن، میگم کمی از عصاره ی شیرین رنگین کمان رو
به من بدهند و آنها چه عاشقانه لبخند می زنند و می پذیرند . با دو دستی
پُر ، همچنان به پرواز مشغولم که بر سر راهم بارانی بهاری شروع به بارش می
کند و از خود بی خود میشم و مشغول رقص با قطرات ، در حالی که صورتم شبنمی
میشه و لبخندم طراوت حضور پاکش رو حس می کند . روزی بهشتی که با پرواز من
هماهنگ شده . شاپرکی در مسیر به دنبالم میاد و ازم می پرسه میخوام
با این
تدارکی که دیدم چیکار کنم و من میگم : امروز تولد یکی از بهترین دوستان
منه ، دوستی که خوب بلده واژه "دوست" رو بنویسه و استادیه برا خودش .
شاپرک لبخند میزنه و میگه دعوتش می کنم یا نه ؟ و من میگم : پروازت به جشن
امید می بخشه . . . غزالِ خوش سیمایی باقی کارهارو انجام میده ، مثل
سفیدبرفی و حیوانات جنگل . آخه من کلی کار دارم توی خانه تا برا شب
بیارایم . برا همین سریع میرسم ، مثل توی قصّه ها ! و کیک رو می پزم و بروی میزی با
رومیزی حریر و نقشهای گل سرخ می گذارم . تزیین کیک با پروانه هاس ، آخه
اونا میدونن چه گُلی خوش عطر تره برا کیک . یک دسته یاس درون گلدان قرار
میدم و آماده میشم تا میزبان سر برسه . شب شده و آسمان درخشانتر از همیشه
به نظر میرسه . ماه قُرصِ کامله . امّا من دیگه باید برم ! چون این
میهمانی خیلی خاصه و نباید حضور داشته باشم . مداد با تک ستاره اش سر
میرسه و اینو از وزش باد و حرکت پرده ها متوجه میشم . راستی تا یه چیزی رو
فراموش نکردم ، دو فنجان و قوری روی میز می گذرام و دوان دوان از کلبه
خارج میشم .
شب خوش . . .
تولدتـــــــــ مبارکــــــــ
مداد سیاه . . .
گاهی اوقات ، نوشته ها تمومی ندارن ، اینطور نیس ؟! ...

پی نوشت :
بهارتون بهاری . تولد مداد عزیز هم مبارک. راستی ماه اُردی بهشت براستی بهشتی ست . . .
اینکه یعضی اوقات در وبلاگ تولد دوستام جشن گرفته می شود همه لطف خداست . بیشتر واسه دلِ خودم و نه هیچ موضوع دیگر . میخوام زمانی شیرین رو در کنارشون سپری کنم در این دنیای مجازی، هرچند غیرممکن ، امّا فکر نکنید که . . .
چند بیتی که در دفتر چهارم نوشته شد سروده ی امیرحسین توکلی بود . دستِ گُلش بخاطرِ آوایش درد نکنه که بهونهء شعرهاش میشه . . .

ِ
اون روزی که متولد شدم ، یه دل داشتم قد آسمون خدا ، قرمزِ قرمز . دوسش داشتم و محبّتو با بودن در کنارش آموختم .همیشه ترانه ی رسیدنِ غنچه های خدا رو دوست دارم و به تولدشون احترام می گذارم . بعد از یک ماه دوباره با یک تولد دیگه خدمتتون رسیدم . تولد یه گل سُرخ که همچون یک دوست محترم با حرفهایی که گاهی اوقات دلم و دلش میخواد زده بشوند تا با هم بودن را جشن بگیریم با لبخندهامون ...
روزهایی رو بخاطر می آورم که سلام قرمز من و حوری کم کم تبدیل به دوستی عمیقی شد که با تحسین به آن میشه فهمید عمق لبخندها تا کجا پیش رفته . روزهای سرخی که دوست داشتیم در کنار هم بمانیم تا قهرمانی، بهانه ای که موجب آشناییمون شد . اون روزهای افسانه ای لیگ هفتم که با خرید روزنامه بیشتر با هم آشنا شدیم . من در این شهر و حوری آن سوی مرزهای دودی تهران با درد دلهامون روی خط سرخ هواداران ارتباطی نامرئی بوجود آوردیم . خط به خط شاخه های گل سرخی که حوری هر صبح با تماس به دفتر"پیروزی" و شیرین بودن کلامش در روزنامه ی کاهی ایجاد می کرد شاید تصور چنین روزی را نمی کرد اما محبّت خدا برای دوست داشتن و دوست داشته شدن باعث شد در دنیای کاملا مجازی و سرد ، با گرمی سلامی که همیشه به هم دادیم ،روزهای سرخ رو به سرخترین روزهای تاریخ هواداری بدل کنیم .

حوری جان امروز روز تولد توست . از اولین تولدی که برای دوستم گرفتم به روز تولدت فکرمی کردم . اینکه امروز رو در کنار حوریِ نازنین سپری کنم و به این فکر نکنم که دنیا به چه چیزی می اندیشه و چی هست ! میخوام سرود با هم بودنمان رو در ذهنت تداعی کنم . وقتی پابه پای نوشته هات پیش میروم و زندگی رو لابلای ماندن لبخندها و محو نشدن تجربه می کنم . وقتی به حیاط خلوت خونهء مادربزرگ نگاهی می اندازم و تنه ی درخت توت رو ورانداز می کنم به یادت می افتم و اینکه میتونم باهات باشم و بازی کنم ! وقتِ بودنم با تو مثل بازگشت دوران کودکی ست . چقدر خوبه این دنیای مجازی میتونه فایده ای هم داشته باشه و اون آشنایی با توست . چه فایده ای بهتر از این تا همیشگی باشی توی قلبم ،حوری ناز ...

همیشه نیامده، ترانه خان چشمانت می شوم. نرسیده قصه ساز تمام تیک تاک های دلهره ،جا خوش کرده در لای غربت صدایم می شوی و من به هوای باران زلال قاموس نگاهت هم که شده، زمین و زمان رو به هم می دوزم و می کنم شال گردن روزگار! .........! خوش آمدی و باز هم چه به موقع آمدی. برای شنیدن طنین قدمهایت نیازی به سکوت نیست ، اگه دل رو به طاقچه ی خنده هایت بزنی، لالایی غزل خوان نامت ، برهوت بی کسی هایمان را پر می کند .
حوری نازم ، یادت میاد این متن رو روز پنجشنبه 4 بهمن 1386 توی روزنامه چاپ کردند . روز قبلش گفته بودی و منشی نوشت . چه روزهایی !! این متن پر از احساس و انرژی مثبته ،دوسش دارم حوری ، تموم حرفهایت از جنس نگاه خورشید رو دوست دارم . هنوزم وقتی به جنس کلامت در آن روزهای مقدس فکر می کنم و به خواندن دوباره و تکرار آرزوهای دل ترغیب می شوم ،انگار پیشمی ، در کنارم و میدونی دوسِت دارم .

وقتی بهشتی در مقابل چشمانم قرار داره ، وقتی فرزندان ماه بهشت میشن دوستای قلبم ، وقتی خدا اینقدر دوسم داره که فرصت برپایی سالگرد رسیدن قدمهاشون رو به من میده ،حوری باید درگاه خدا پُر از صدای خنده هام بشه ، باید ...

اینجا خیلی خبره حوری ناز ! گلها مشغول جشن شدند ! خیلی خوشحالن که تولدت رسیده ، به من هی میگن بیام تو جمعشون اما من هنوز متن پست رو ننوشتم ! باشه ،الان دیگه تموم میشه و میام . جشن زیبایی به پا شده ، جای دلت خالی حوری ، جالبه بگم یک لحظه هم لبخند از روی صورتم بلند نمیشه ، آخه تولد توئه ....









کیکی از جنس لطیف گل ، برای حوری عزیزم . براستی خیلی سخته کیک سفارش دادن ، نمیدونم خوب میشه آیا و اینکه عزیزانم خوششون میاد یا نه !؟ خیلی سخته ، اما اینم کیک تولد ،به شیرینی از جنس حرفای خودت ، نوش جان .

این هدیه من برای توست . از اونجایی که همیشه هر تولدی به هدیه هاش گرم تر میشه ، این هدیه رو به شما تقدیم می کنم تا گلها حسودیشون بشه ! 

انشا ا... 1200 سال سلامت باشی و در کنار خانواده ات با خوشی زندگی رو سپری کنی و لبخند قلبت هیچ موقع دیر نشه ...

دوستان عزیزم ، خیلی ممنون که از عکاسی نه چندان جالب من خسته نشدید و در پست قبل براستی حس بهار قلبتون رو توی نظرها برام نوشتید . واقعا سپاسگذارم . در راستای لبخندهاتون و اینکه خیلی گلهارو اساسآ دوست دارید و چون دو روز قبل باران زیبایی اینجا باریدن گرفت ، دوباره دوربین به دست و اینبار زیر باران از گلها عکس گرفتم و سعی کردم با تجربه تر عمل کنم . به همین خاطر دوباره عکس گذاشتم و امیدوارم موفق به دیدن بشوید . خیلی ممنون از اینکه گلهارو هنوز فراموش نکردید ...!
(چقدر خوشحالم این عکسها در پست تولد حوری ناز گذاشته شد.فقط کیفیت عکسها بیشتر از دفعه ی قبل است ، کمی صبر کنید تا لود بشه.)
این زیباترین عکسی بود که گرفتم ! 

اینم گل صورتی !! قطره های باران نمای زیبایی به تموم عکسا داده بود ، همینطور خودِ عکاس.

در توضیح این عکس باید بگم باران شب قبل شاخه ی گل را شکانده بود . با دستام بلندش کردم و بهش گفتم مقابل دوربین لبخند بزنه و این کمرشکنی رو فراموش کنه ! با یک دست گل و با دست دیگر دوربین ! اما خیلی دلم براش سوخت . 

گلها در بکراند آسمان ...(لطفآ به پرواز یک عدد حشره در عکس خوب توجه کنید!) 

و در پایان اگه بخاطر داشته باشید در پست قبل یه غنچه توی عکسها بود که بعد گذشت دو روز الان کمی بزرگ شده و در اومده .

اینم واسه تنوع! گربهه از بارون می ترسید همچین ! یه جایی گیر آورده بود تا پناه داشته باشه. جای شما خالی، خیلی باهاش حال کردم! 

پی نوشت :
کم کم از قالب وبلاگ خوشم میاد !(بگو چه عجب!!) میدونی چرا ؟ چون اصلش رو گم کردم ! ولی فکر کنم این روزا دوباره عوض بشه !
حوری ناز بازم تولدت رو از صمیم قلبم تبریک می گویم و امیدوارم همیشه با پیروزیهای تیم پرسپولیس شاد بمونی. 
