
![]()

زمان به آسمان نگاه کرد ،چز تو چیزی نیافت.
اکنون سرآغاز عاشقی ست، ای آسمان ...
دستانم ، محبّتت ، نگاهم ، به نگاه همیشگی ...
تویی که یاد دادی به چشمهای درخشان ستارگان ،
به لطافت کلام نورانی اعصار ...
بهاری چون من پُر امید به لبخند زندگی ،
در سرگردان آشنایی ها و بی جایی قلم در گذر بی برخورد ابرها ...
و اکنون خندیدم به خنده ی قلم که می خواند خنده را به دفترم ، برگ سوم این مرور ،
و من و من_ تنهایی.
ستاره از دل ببار به آسمان خالی نگاهم ، ببخش هرچه داری به شریانهای قلب ...
"روزی من بودم ، اکنون همه تویی"
تلفظ سوره ، به پُررنگی هرچه تابحال گذشته است ...
خطها بی آلایش و سلام بی کلام .
این تویی ، همیشه مهربان ، همیشه بخشنده ،
خدایا ،یادآورم تمام آنچه داشتنم به نداشتن بی معنی ست ...
من همان ستاره ام ، ستاره ای میون این همه آسمان ،
و آن میان به کوچکی هرچه هست ،
من_ بی وجود و من_ آسمانی ...
بارخدایا ، عاشقانه کلام_ کودکیم را بپذیر ،
هرچه گذشته است ، بودن را بی معنی ست ...
قلب کوچکم آسمان عاشقی ست ، برای نگاه بیکرانه ی بخشایش ،
آن شکوفه ی بهار خشک در مسیر بادهای بی پایه در گذر زمان ...
پلکها به آرامی بسته شد .
![]()

میدونم ! سهم من از این همه رنگ ، سبزیشه ..!
چقدر باید زود بگذری تا قدرت را دونست ! ماه مورد علاقه ی من . فروردین یه چیز دیگه اس . هر سال خیلی زود تموم میشه ، پر از خاطره ، پر از زندگی و نشاط ، بیشتر هم منو چوبکاری می کنه که حق داره ، وقتی تمام حواسم به عید دیدنایی و عیدی و پذیرایی از مهموناس، بی علاقه سلام میدم و انگار نه انگار که مهمون ترین مهمون دل من همین فروردینه ! دلم برات تنگ میشه . یکسال باید بگذره تا دوباره ببینمت ، خاصیت اول سال هم به همینه که ماه بهار را توی تموم شلوغیها محو کنه !
چقدر عیدی گرفتی ؟ حساب بانکیهات پُر شده !؟ مسافرت رفتی ؟ حواست به طبیعت اطرافت بوده ؟ ولی کسی نمی پرسه بهار خوش گذشت ؟ بهش سلام دادی ؟ در آغوش گرمت گرفتیش ؟ عیدی از بهار گرفتی ؟ وای ! دلم واسه تک تک لحظه های خوشقدمش تنگ میشه ، بخصوص وقتی بهار امسال برف و باد و بارون را در عرض یک روز بهمراه داشت ...
+صبحانه چی میل دارید ؟
- چی دارید ؟
+ از شیرینی و مرباهای خوش رایحه ی بهار و شیره ی شهد عسل امروز که فروردینه ، تازه داریم .
- خیلی گرسنه ام ! یک ساله هیچی نخوردم و واسه امروز تموم اشتهام را کنار گذاشتم . کم نذار ! میدونی که ؟ همون همیشگی ، بهاری اش لطفآ .
+ چشم . تا از بازشدن غنچه باغچه ی خدا لذت می بری ، یک سفره ی رنگین همچون نسیم بهاری آماده اس ...

" و میدونید چی شد ؟ انقدر پذیرایی عالی بود که فراموش کردم میهمانم و نباید سوء استفاده کنم ! ولی خب ، خدا مهمون نوازه ، چه میزبان عزیزی دارم من ، مهربون همیشگی . از این سفره هرکس هرچه خواست برمیداره ، بهار و بخشش خدا به بنده هاش چشم هر میزبانی را خیره می کنه . "








بانوی روز
صبر کن !
بگذار فکر کنم به روزها و شبهایی
که به تناوب وقت می رفتند
فرقی نمی کرد
روی شاخ گاو بچرخد یا دور آن نور سفید
که به مجال اتفاق
آنروز بانوی روز نام گرفت
شبها هم که
اجاق محبّت همیشه روشن بود
دور آن می نشستیم و حرف می زدیم
می گفتیم و می خندیدیم
چه بسیار حسرت به روزی که نفهمید چگونه شب شد !
چه بسیار حسرت به سبزینه ای که نفهمید چگونه زرد شد !
چه بسیار حسرت به کودکی که نفهمید چگونه مرد شد !
مسعود نکویی


بارها برای رفتن کوله ام را پُر و خالی کردم ، باز و بسته کردم ،گاهی باهاش بازی کردم ، درب را گشوده ام و رفتم امّا برای باز دیدن بازگشتم و باز امید بستم و دربها را یکی پس از دیگری قفل کردم اما باز اَمونم برید و رفتم و این مسیر ادامه داشته ... اوه ! یه آشنا شعری سرود ،برم بخوانم و کیف کنم ! امّا دیگه کیفی هم ندارم واسه زمزمه ی لحظه های بیت آخرش ، که دیوانه وار از رفتن سخن می راند و می لرزید ! شب انگار بر سیاهه واژگانش سایه افکنده و به آنچه سکوت می گویند مُهر تآیید نگاشته بود . جای جوهر مُهرش هم بعد گذشت چندی از تصمیم، هنوز تازه ست ... با قلب او چه کرده ای ؟ با توام ! با تو ای بربسته ی نقشی به راه دل ناآرمش !
نمیدونم چی میخوام گاهی که دلبسته ی بودن میشم اینجوری افکارم فاش می کنن راز درونم رو!
برای نبایدها خسته ام ، برای رفتن های گاه و بی گاه ، برای لبخندی که فکر می کنه غرور بشه و نقش نبنده تا دلی شاد بشه که هزاران دل را ...
برای تو ، برای اشکهایت ، برای تجربه ای که قصد انجام دارد ، برای او ، برای او که می ترسد دلش به دلت خسته شود ، برای رویاهای بی پایان تخیّل ، برای بانوی شعرها و وفای رازها ...
من دوستانی دارم زیبا ، که به صد عاطفه رنگین تر است ، رنگین از آن همیشه با هم بودن ها ، حال چرا ؟ تصمیم به رفتن داشتن قلب را می سوزاند ،به خاطره ات فکر کن و حضوری که هر روزش رنگ و بوی او را یافته ، خیانت به دل و برگ دفتر ، و این شاید تقدیری ست که دیر به آن می اندیشم که دیر نشود گاهی ، خسته ام از مسیر ناهموار ، به تنهایی یا شاید چون من خسته در دفتر ...
کاش چشمام پُر_ اشک نبود واسه دیدن مسیر ، اینجوری به خطا نمیرم ، ای دوست ،...
دو قلب ...

از خودت میگم و رشته های دوست داشتنی، که صد خاطره توی روزهاش بود و هست، از خودت ...
آه چقدر سخت بود یافتنت ، سلام .
و آن روز نفهمیدم چه شد که به یکباره دو دوستم را از دست دادم ...
ایکاش بیشتر باهاتون بودم ، چه لذتی در ثانیه های درکنار شما بودن وجود داشت که نمی توان جبران کرد ، با هیچکس ...
به این فکر می کنم که میشه باز هم بازگشت ، سلامی از سر آغاز ، دلتنگ شما هستم ...

نامه های غربت
بیا نامه های غربتم را
یکی یکی ورق بزنیم
تا بدانی در اینهمه راه
بر این خسته چه گذشته است
......
بیا تا دست در دست هم
آهسته از این شهر بگذریم
نه پیرهن به ستیزه اش بدریم و
نه از حقیقت بی شائبه اش دمی در گذریم
آری !
حقیقت پنهان ناکسان تلخ است
بیا تا به باد فراموشی اش
بی اراده ، بی درنگ
به تمسخر نستائیم صبوری سنگ
و زندگی از همین نقطه
درودی دوباره
صبر کن !
نمی دانم چه کسی بود که با تیشه ذهن خویش
از بیستون عشق من می کَند !
...نمی دانم... شاید تو بودی !
مسعود نکویی

بارون می باره و شب شده ، امّا هنوز به این فکر می کنم که چی آرامش تنهایی قطره ها رو بر هم می زند ...
افتخارمه از شما و برای شما بنویسم .


توی خواب از حال رفتم !
شایدی دیگه جلو پاهام نبود و راهم هموارتر از همیشه به من لبخند میزد . زندگی دیگه معنای گذشته رو نداشت همانطور که من دیگه معنای خودمو از دست داده بودم . خودم نیست و نابود شد ،اگر عمری باقی بود ادامه راه را جور دیگر باید دید . چشمانی باز و بسته ،نفسهای به شماره افتاده ، امید از دست رفته و ... خدا نزدیک است ، همیشه و همیشه و همیشه ی همیشه ...
چه می گویم ؟!
دنیا دیگه تصویری نیست ،هیچ نیست و هرگز نخواهم ماند به روزهایی که ریل درازی به پایان نداشت و کلمات را بهم می غلتاند و می کشت ! میخوام بودنم را با بودن روح مقدس خداوند در دل معنا کنم . من چه بودم و به پوچی می نگریستم .
زمان به فردا ...
به دوردستها با چشمی باز می نگرم و هرگز نمی خواهم بخوابم ! بیداری معنایی مقدس است که در پرده ی اوهام فرو مانده بود ، براستی این عطر خوش زندگی را بلعیدن چه طعمی دارد ؟ مرا میهمان وسعت بیکرانت قرار ده ، بگذار فقط با تو زندگی کنم و بس ...
آمین
از تنهایی های امروز همین بس که بگم هیچی نبود . ...
روی تقویم نوشتم : من امروز همه چیز میخوام اما خر و پف امونم را برید ، حالا دیگه چاره ای جز سکوت ندارم . سکوتی که گلومو می فشاره و نمیذاره از بارون بهار لذت ببرم ... .
دنیا داره کاری می کنه که تسلیم دستوراش بشم و چه ناامید کننده ...
قلم هم میگه چشم ! ولی این رسمش نیست که نیست ...
تماشای برگها جون میده ، مگه نه ؟

یواش یواش بهار اومد به سختی !
فکر می کنم با صدای بلندی با سکوت بهش سلام کردم ، توی چشماش زُل زدم و با لبخندم خوشامد گفتم . گفتم اون چیزی که سه فصل را به انتظار گذاشته بود !
مهم نبود چی میخوام ، از این خواستن ها زیاد دارم گاهی ، دلم میخواد حقو بهش بدم که همیشه با آه خواسته ی دلش را مخفی می کنه تا دیگران به آرزوهاشون برسن ، و خدا میخواد همه به آرزوشون برسن اما کار دل عقب بیفته ! ولی خدا هواشو خوب داره و ما نمی فهمیم . گنجیه برا خودش ...
اون روز مثل تموم روزای بهاری که هنوز غنچه ها باز نشدن ، سپری میشد به کندی اما ، یه صدایی به یکباره پیچید تو مغزم ، چقدر سرد بود ! دلم میگفت آشناس و مغزم می گفت آره خودشه ! چی ؟ این که سوز_ برفه !! الان ؟ اما چرا واقعا ؟ در باز شد و از فاصله ی 30 - 40 متری به حیاط چشم دوختم . یه چیزی از آسمون در حال باریدن بود ، صبح باران می بارید و در کمال تعجب وقت گپ زدن با قطره هارو نداشتم اما آیا هنوزم بارون بخاطر من می بارید ؟ تهران و بارون ؟ نه ممکن نبود ، چشمام خواب آلود کلاس شده بود که دیدم چقدر درشته دونه هاش ! چرا بارون اینقدر قدمهاش بی صدا شده اونم درشتهاش ؟ 5 قدم به جلو برداشتم ، چشمام تنگ تر شد ، 10 قدم ، خواب از سرم پرید ، 15 متر جلوتر ، چی می دیدم خدایا ؟! 20 متر و باد سرد حضورش وجودم را لرزاند ! لبهام شروع به زمزمه کردن ، دیگه به 10 قدمی حیاط رسیده بودم که ...
نمیدونستم چیکار باید بکنم ! پاهام می لرزید و می دوید ، دست خودم نبود و فقط چشم بسته مسیر را طی می کردم تا به بچه ها رسیدم و گفتم : میدونین اون بیرون چی رخ داده ؟ گفتند : چی ؟ گفتم : داره ...............................................برف میاد !!!! چشمام بسته بود و فقط می خندیدم ! وقتی با اشک باز شدن ، کلاس خالی شده بود و همه رفتند ، اون روز ، اون ساعت ، دست نیافتنی و بیش از حد رویایی بود . حتی توی خواب هم ندیده بودم نظیرش رو !
فقط دوست داشتم پیششون باشم ، باهاشون بخندم ، دو بار هم پاهام توی آب بارون یک ساعت قبل خیس شده بود مهم نبود ، فقط برف بهاری مهم بود که دلم میخواد این اسمو روش بذارم . این عیدی خدا به من بود ؟ به کی ؟ دوسش داشتم و دارم . پر بود که می ریخت نه برف ! دستام باز بودن و فقط می گرفتمشون تو هوا ، چقدر دونه هاش پاک بودن ،انگار سالها بود ندیدمش ، روی مژه هام می ریختن و چشمام رو تار می کردن ، جرات نداشتم اشک بریزم چون گرماش توی اون سردی حضور محو میشد . خوشحال بودم و میدونستم زودی قطع میشه ، درختا در اندک زمانی سفید پوش شدن و غنچه ها فکر کردن اشتباهی بیرون اومدن ! گنجشکها توی برف پرواز می کردن با جون و دل ، و اینو از صدای بلند و تندشون میشد فهمید ...
منم بال داشتم ، منم پرواز کردم ، منم خوشحال بودم بجای همه آدمایی که اون روز فکر کردن این برف زیادیه ! این موهبتی بود که اتفاق افتاد ، ولی دوستام چیز دیگه ای میگن ، ولی من به این اتفاق احترام میذارم و همچون همیشه مثل یه هدیه بهش نگاه می کنم . خدا بهم داده و باید با حرفهام از روی نادانی ردش کنم ؟
تقدیم به دلی که انتظارش ارزش داشت ، حتی کوتاه ....
این تقدیر ما آدماس که در مسیر جریان سیّال ضربانهای روزانه ی قلبی که بیشتر اوقات تنها میزنه ، یه روزایی ، یه فرشته هایی ، به خواست خدا ، می آیند و میشینن رو پل دو نقطه ی زندگیت ، که می مونی بمونی یا بری !!
زندگی یه بازی شیرینه که شاید گاهی اوقات یه لیمو ترش واسه چاشنی اش لازمه . حالا یا خودت لیمو رو برمیداری و یا برات برمیداره خدایی که شیرینی لبخندهات رو میخواد ...
این روز سیزدهی چقدر دلچسب و گوارا شد امسال !!
نه چمنی بود ، نه ماهی ! با این حال سبزی وجود دو تا فرشته امروز شد ماه آسمون قصه ام ...!
یه روزی روزگاری خدا خواست با دو تا پرنده آشنا بشم که خونه شون تو آسمونا بنا شده ، نه روی زمینی که مال _ کسی نیست و صاحبی نداره و این دو تا پرنده خوش الحان پای ثابت درخشش رویاهای رنگین کمان شدند ..
افتخار می کنم به وجودم، چون دو تا دوست پیدا کرده که تا آخرش با هم هستن . دلم میخواد یه روزی بهشون بگم چقدر عزیزن برای لحظه های عاشقی نکردن دیگران !! دلم میخواد بهشون بگم حالا شدن پرنسس و شاهزاده سوار بر اسب سپید قصه های زندگی ام . براستی ندیدم چنین محبتّی رو ، ندیدم چنین لبخند و پاسخی رو ، ندیدم و میخوام ببینم تا سیر بشم ولی میدونم دلم میخواد همیشه هلاک حس قلبهاتون باشم . یه روزی گفتم یک روح و دو جسم ، چون میدونم چیه ، میدونم .
بهاری بهتر از این میخوام ؟
چیزی ندارم جزء یه دریاچه و تپه ای سبز که بید ِ مجنون ِکهنسالی روش خونه داره . همیشه دوست داشتم زیر شاخه هاش پرواز کنم، ولی حالا میدمش به تو و عزیز ِ دلت ، کنار تنه ی مهربونش قدم بزنین ، دستاتون رو بهم بدین و بدونین من هم اینک خوشحالم که خوشحالین . این حس متعلق به شماست ، بذارین شب بشه و کرمهای شب تاب با نورهای سحرانگیزشون براتون ترانه بخونن ...
آسمان ِشب هم برای شماست و اون ستاره تقدیم به ...
عشقتون رو دوست دارم


تولدت مبارک پارمی جونم



پیش از هر سخنی باید بگم پارمیدا سلام .
بازم تولد دوستام و بازهم همون حس آشنای لبخندها که اومد سراغم و گفت : "من تنها نیستم !" معلومه که تنها نیستم . با وجود تمام دوستانم و همیشه این لبخند پابرجا خواهد ماند .
خدایا امروز روز تولد یه دوست خیلی خوبه برام ، یه دوستی که فرستادیش تا راه و رسم دوست داشتن را بهم یاد بده و با اینکه ندیدمش حتی یه بار اما عزیزه قد آسمون آبی ات ...



این قولی بود که به خودم و دلم دادم همون روزای اول که وقتی تولدت شد بخاطر تموم لطفایی که در حقم داشتی،یه کوچولو جبران کنم اون نگاه عمیقو ..
حالا اون روز اومده و نمیخوام از دستش بدم و خداروشکر تولد دوستان خیلی انرجی میده (به قول امپراطورمون) و چقدر خوشحالم تولد رسید پارمی گلم .

خب بگو چطوری با زندگی ؟ نت هم که چند ماهی ست دیگه اون معنی و مفهوم خاطرات تابستون را نداره و نمیشه پیش دلت ،همون قصه مادربزرگه نشست باهات کلی حرف زد و چقدر بد

پارمی جون شدیدا بوی کودکی ام را میدی ! اون کارتونهای قدیمی و خاله ریزه و فوتبالیست ها و ....
میدونی چرا یادش افتادم ؟ چون وقتی وارد وبلاگت میشم این حس تو قلبم میاد همینجوری یی هو =) خیلی خوش می گذره همین جوری والبته نوشتهات که 99 درصدش هم مال خودته و حرفای دل خسته ی خودته ، هم به دلم می نشینه .

اینم کیک تولد که منو و فرشته و ارغوان و طهورا و بروبچ و کل جامعه نت نویسان بهت تقدیم می کنیم با عشق فراوان

این انحراف معیارش هم بخاطر لحظه آخر بود که فرشته داشت میذاشت رو میز که کیکه به افتخار خوردن وا رفت ! 

نمیدونستم کادوی تولد چی بگیرم برات اما اون روزهایی که از علایق وبی ات می نوشتی دیدم از این ببرها خیلی دوست داری ، رفتم باغ وحش و خریدمش و به زور تو آپ تولد جا دادم ! اینم تقدیم به تو پارمی نازنینم با عشق




اینم تقلید ما از خودت که میگی :

وب و دوستان و کامی
تولدت مبارک پارمی
خب شاعر خوبی هم نیستم !

جونم برات بگه پارمی لینک وبلاگت هم که یه جایی توی لینکها هست و همیشه بهش سرمیزنیم با دوستان ، و هیچوقت فراموش نمی کنیم که چه بودی و هستی و همیشه خواهی ماند ،همونطور دوستداشتنی و فوتبالی ، همونطور یه آبجی واسه همه ،همینطور بخشنده و همینطورهای بی شمار دیگه که اشک امونم را بریده و نمیذاره بگم

آبجی ببخش ، میدونم کم نوشتم آخه نمیدونی اینجا چقدر سرم شلوغه ! باشه انشا ا... دفعه های دیگه که جبران می کنم برات بیشتر وبیشتر ...

و در آخر یه رسم خوشگلیه که بنده در وبلاگ تمام دوستانم را تصور کنم . نیست که ندیدمشون و تو تخیلاتم اونجوری که دوسشون دارم تصور می کنم . پارمی جون شاید از مدتها قبل شمارو این شکلی تصور می کردم و حالا اینو گذاشتم که ببینی تو ذهن من تو چقدر خوردنی هستی .



به رسم عشقمون به رنگ قرمز، اون روزهایی که امپراطور تو ایران بود ...

الهی ۱۲۰ سال زندگی کنی و از لحظه لحظه ی زندگی ات لذت ببری ..

فکر می کردم یه شوخیه ! شوخیی که هیچوقت دوسش نداشتم و ندارم و هر وقت که اتفاق می افته ، شاید تلخی اش کام خندانم را تلخ تلخ می کنه و میره پایین ، اما هیچوقت هضم نمیشه ! خاله اوشولات ؟ چرا آخه ؟ در اینکه این دنیا با مهربوناش بد تا می کنه که شکی نیست ولی چرا میخوای بری ؟ فکر دل آبجی ات را کردی ؟ فکر پم پم را کردی ؟ بعد چند روز تعطیلات و مسافرت و جاده گردی (!!!)برگشتیم تو دنیای خودمون که دیدیم خاله دلمون ... نمیگی من تنها بمونم کی جواب دلمو میده ؟ خودت همیشه انرژی مثبت میدادی بهم حالا هیچکس نیست انرژی مثبت بده بهت ؟ همیشه دیر میرسم ،میدونم ولی اینو نمی دونم آخه چرا ؟ روراست میگم نمیخوام بری . انقدر برام عزیزی وهمیشه به یادت هستم حتی تو مسافرتام که حد نداره . فکر دل ایرسیلیا و پم پم را بکن که می شکنه ! نرو ،خاله نرو ....
مغزم شلوغه ،تو این مدت هزاران اتفاق اقتاده که نمی تونم هضمشون کنم و رفتن تو هم از دنیای وب نویسی لااقل برا دلی که خوش بود حالا دیگه خاله شده ، پذیرفتنی نیس .. زهرای دلم منظورم همین بود .
این بهار چرا اینجوری شد ؟
آبجی برگرد حتی شده فقط یه خط نوشتن ،برگرد که برا من عزیزتر از همیشه ای ..





بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان ِ آبی وابر سپید







با اینا خستهگیمو در میکنم



زنده یاد فرهاد مهرداد







الهی صدساله شی نه صد و بیست ساله شی نه صد و بیست سال کمه پس چند تا ؟!!
مداد ...
الهی صد ساله شی نه صد و بیست ساله شی نه صد و بیست سال کمه پس چند تا؟!!
مداد ...
الهی صد ساله شی نه صد و بیست ساله شی نه صد و بیست سال کمه پس چند تا؟!!!
مداد ...

















میون این همه فونت رنگی من این رنگ را انتخاب کردم که در حال نوشتن است .
رنگ پاک خنده روی لبهای یه دختر که مصمم به ادای زیباترین حالات برای نشاندن شادی به دل طرف مقابلشه .
آوای عزیز که دل من و یه نفر دیگه به خواندن خطهای مهربون دلش گرمه ،خیلی هم گرمه .
وجود نازنینی برای ماندن در این فضای بی حسی ، روزهایی که فکر می کنی کنار حوض نقاشی هیچکسی نیست و گنجشکه تنهایی مشغول آوازه ، اما اون طرف حوض سایه آبی یه دل خوش دیگه که منتظر برق نگاهته تا با هم بزنین زیر آواز ... 
هربار سالگرد تولد دوستان را جشن می گیرم عملآ حرفی برای گفتن ندارم اما وقتی لایه های پنهان درونم را کنکاش می کنم به چیزهای بر میخورم که سر شوقم میاره !
یاد اون روزهایی که ناراحت میشدی و دعوام می کردی مثل یک خواهر بزرگتر و منم چشم می گفتم و سعی می کردم "دیگه تکرار نشه!" . 
میدونی چیه ؟ الان خودمو و یه کیک گنده تولد و مداد سیاه و خودت را تصور می کنم که همچون سه تفنگدار و البته دور از هم در یه گوشه ای از این خاک یه جا نشسته ایم و دورادور برات آهنگ تولد می سراییم .
خوشحالیم و میدونیم دلمون به دلت راه داره و قطعآ احساس می کنی که پیشت هستیم .
این گل هدیه من و مداد سیاه برای توئه ، امیدوارم هروقت بهش نگاه می کنی یاد ما بیفتی .
روز آشناییم با تو به واسطه دوستی با مداد بود که خدا خیلی دوسم داشت تا بهت برسم .
آرام به ذهن یکدیگر راه یافتیم .
راستش از مداد هم کمک خواستم اما خب بهم کمک نکرد ! دوست دارم فکر کنم میخواست خودم شخصآ هرچی در توانم دارم برای هرچه باشکوه برگزار کردن تولدت بکار ببندم نمیدونم تا چه حد موفق بودم . 
تو برای من عزیزی ، برای جستجوی بی پایان چشمام بدنبال مهربونی ،فقط کمی ،آخه میدونی ؟ تو این دنیا آدمای مهربون هرجایی پیدا نمیشن .
چقدر خوبه که وجودت برای وجودی بی نهایت مقدسه ...
آه ... نمیدونم چی باید بنویسم ! چقدر ناخوشاینده وقتی وسط بزرگترین مجلس تولد سال قرار داری تمام آنچه از حفظ کردی یادت بره !
وای نگاه حضار دیدنیه وقتی عرق روی پیشانی ات را ببینن !! (مداد یکم بهم تقلب برسون !!) 
متولدین فروردین را خیلی خیلی خیلی دوست میدارم چون همشون بهاری و سبز هستن .
اون روز که فهمیدم فروردین به دنیا آمدی یه جیغ ممتد کشیدم و صورتم را گرفتم .
فقط می خندیدم .
چه برخورد خوشایندی ..!
هرجور که حساب می کنم بازهم برای من ، برای گلهای سبز باغچه ی دل و برای یه نفر دیگه عزیزی، همیشه عزیزی آوای مداد .... 
کیک تولد را بسته به گل ـ کلامهایی که می نوشتی و همیشه تازه بودند روی کیک گذاشتیم من و مداد . 
نوش جون ...


تولدت یه دنیا که هفت آسمان مبارک








ای دلها ، ای انسانها ، ای صفای خنده های شاد بهاری که باد آواز پرستوها در تاروپود قلبتون می چرخه تا هرچه بیشتر بهار را لمس کنید ، تولد بهار برای دلهاتون مبارک . تولد آسمان سبز نگاهتون مبارک ، تولد پیرهن نوی طبیعت مبارک ،یه دنیا بهار هدیه قلبهاتون ...
سال داشت تحویل میشد ، یه حس عجیب توی دلم ساکن شده بود . اشکهام مجال پلک زدن نمی داد ، ولی بستمش ، ... یه لحظه زمین ایستاد ، یه لحظه قلبم ... چقدر عجیب ، چقدر پرنبض ، چقدر همه چیز آسمانی بود ، بهار چی با خودش میاره که برای لحظه ای دنیا به نیکی تعویض میشه ؟! جهان زنده میشه ، منم همینطور ....
"مداد تراش عزیز تولدت مبارک . بهار به دنیا اومدن و از آن بهتر فروردین ، لطفی بی نهایت داره و برای تویی که روز اول هم به دنیا اومدی که خیلی شاهکاره ! حسودیم میشه !! صمیمانه بهت تبریک میگم و میدونم الان خیلی خوشحالی ، باید خوشحال باشی و بخندی .البته اینجا خواستم یه کیک بذارم ولی گفتم احتمالا از عید دیدنایی برگشتی و سیر سیری !! ولی باز هم تولدت خیلی مبارک ."
اینم ماهی سفره خونه ی ما ! خیلی خوشگله ،خیلی مخملیه ،هنگام خرید رنگ آبی هم داشته ! اما فروشنده از دل من خبر داشته و گفته "قرمزته"!! این شد که الان خیلی توی دلم جا داره ...
دلم بارون بهار رو میخواد ، دلم نم دیوارهای کاهگلی را میخواد ،دلم نفس کشیدن و دویدن تو این بارون را میخواد ، من بارون بهار را میخوام ،خدایا روی دستام بریز ...






