بانوی روز
صبر کن !
بگذار فکر کنم به روزها و شبهایی
که به تناوب وقت می رفتند
فرقی نمی کرد
روی شاخ گاو بچرخد یا دور آن نور سفید
که به مجال اتفاق
آنروز بانوی روز نام گرفت
شبها هم که
اجاق محبّت همیشه روشن بود
دور آن می نشستیم و حرف می زدیم
می گفتیم و می خندیدیم
چه بسیار حسرت به روزی که نفهمید چگونه شب شد !
چه بسیار حسرت به سبزینه ای که نفهمید چگونه زرد شد !
چه بسیار حسرت به کودکی که نفهمید چگونه مرد شد !
مسعود نکویی


بارها برای رفتن کوله ام را پُر و خالی کردم ، باز و بسته کردم ،گاهی باهاش بازی کردم ، درب را گشوده ام و رفتم امّا برای باز دیدن بازگشتم و باز امید بستم و دربها را یکی پس از دیگری قفل کردم اما باز اَمونم برید و رفتم و این مسیر ادامه داشته ... اوه ! یه آشنا شعری سرود ،برم بخوانم و کیف کنم ! امّا دیگه کیفی هم ندارم واسه زمزمه ی لحظه های بیت آخرش ، که دیوانه وار از رفتن سخن می راند و می لرزید ! شب انگار بر سیاهه واژگانش سایه افکنده و به آنچه سکوت می گویند مُهر تآیید نگاشته بود . جای جوهر مُهرش هم بعد گذشت چندی از تصمیم، هنوز تازه ست ... با قلب او چه کرده ای ؟ با توام ! با تو ای بربسته ی نقشی به راه دل ناآرمش !
نمیدونم چی میخوام گاهی که دلبسته ی بودن میشم اینجوری افکارم فاش می کنن راز درونم رو!
برای نبایدها خسته ام ، برای رفتن های گاه و بی گاه ، برای لبخندی که فکر می کنه غرور بشه و نقش نبنده تا دلی شاد بشه که هزاران دل را ...
برای تو ، برای اشکهایت ، برای تجربه ای که قصد انجام دارد ، برای او ، برای او که می ترسد دلش به دلت خسته شود ، برای رویاهای بی پایان تخیّل ، برای بانوی شعرها و وفای رازها ...
من دوستانی دارم زیبا ، که به صد عاطفه رنگین تر است ، رنگین از آن همیشه با هم بودن ها ، حال چرا ؟ تصمیم به رفتن داشتن قلب را می سوزاند ،به خاطره ات فکر کن و حضوری که هر روزش رنگ و بوی او را یافته ، خیانت به دل و برگ دفتر ، و این شاید تقدیری ست که دیر به آن می اندیشم که دیر نشود گاهی ، خسته ام از مسیر ناهموار ، به تنهایی یا شاید چون من خسته در دفتر ...
کاش چشمام پُر_ اشک نبود واسه دیدن مسیر ، اینجوری به خطا نمیرم ، ای دوست ،...
دو قلب ...

از خودت میگم و رشته های دوست داشتنی، که صد خاطره توی روزهاش بود و هست، از خودت ...
آه چقدر سخت بود یافتنت ، سلام .
و آن روز نفهمیدم چه شد که به یکباره دو دوستم را از دست دادم ...
ایکاش بیشتر باهاتون بودم ، چه لذتی در ثانیه های درکنار شما بودن وجود داشت که نمی توان جبران کرد ، با هیچکس ...
به این فکر می کنم که میشه باز هم بازگشت ، سلامی از سر آغاز ، دلتنگ شما هستم ...

نامه های غربت
بیا نامه های غربتم را
یکی یکی ورق بزنیم
تا بدانی در اینهمه راه
بر این خسته چه گذشته است
......
بیا تا دست در دست هم
آهسته از این شهر بگذریم
نه پیرهن به ستیزه اش بدریم و
نه از حقیقت بی شائبه اش دمی در گذریم
آری !
حقیقت پنهان ناکسان تلخ است
بیا تا به باد فراموشی اش
بی اراده ، بی درنگ
به تمسخر نستائیم صبوری سنگ
و زندگی از همین نقطه
درودی دوباره
صبر کن !
نمی دانم چه کسی بود که با تیشه ذهن خویش
از بیستون عشق من می کَند !
...نمی دانم... شاید تو بودی !
مسعود نکویی

بارون می باره و شب شده ، امّا هنوز به این فکر می کنم که چی آرامش تنهایی قطره ها رو بر هم می زند ...
افتخارمه از شما و برای شما بنویسم .
