تبليغاتX
فصلی بنام بهار
فصلی بنام بهار

 

                                                                                                        

شاید تمام حرفم نباشه ... شاید اون چیزی که دیده میشه ، نباشه ! اما هرچی هست نادیدنی ست ...

ناگفتنی ست ....

سال 87 وبلاگ ساخته شد و کلی دوست پیدا کردم . میخوام تو این پست آخر از همه اونا بنویسم . اونایی که دورادور و ناخواسته شدند بهانه ی احساس گمشده ی تک تک لبخندهایم و باید براشون بگم چی بودند و در قلبم چه جایگاهی دارند . با حرف که نمیشه تشکر کرد ، میمونه دلی که بنویسه از همه دوستانم ، ارزش دارین همه ی شماها ، تک تک شما ...

 دوست جون ...

اولین دوست سال 87 . یه دوست ، یکی که یه روز از آسمون گرومپی افتاد روی سرم و پادشاهی کرد بر این قلب تنها ....

دوستی که خودش میدونه چقدر بزرگه واسه دلم ،برای دنیام ، برای هرآنچه که قیمتی هست و باقی خواهد ماند . به من همه چیزو یاد داد . چیزهایی که ازشون می ترسیدم ! وقتی بهشون فکر می کردم شاید فراری بودم و او به من یاد داد قلمم روی برگه ی کاغذ شجاع باشه و از باد نترسه ! زیر سقف نگاهش می خواندم و با طنین صدای آرامش پرواز می کردم . دوست جونی که جونم براش ...

چقدر بگم دوست منی ؟ برام قد آسمونایی که همش صاف و مهتابی برق می زنند ارزش داری. ماهی شدی رو سقف بلند نگاهم ، همون ماهی که ....

چرا حرفامو کامل نمی زنم ؟ چون میدونم همشون را بلدی ... میدونی روی این سه تا نقطه چی باید گفت . کاملشون کن ، آخر سال شد و نفهمیدم طلوع صبح چه رنگیه ! میدونی به چه رنگی درمیاد چون هر روز برام طلوع می کنی ...

به افتخار بودن _ تو "فصلی بنام بهار" زاده شد ، هدیه ای از جانب تو ... خدا تا الان سراپا حفظش کرد در غیاب من و تو ...

....... نقطه ، سر خـــــــــــــــط

پارمیدا

آبجی .... یه روز شدی اولین دوست فوتبالی من . توی گوگل یافتمت ! اون روزهایی که تب فوتبال و افشین قطبی و آرزوی دیدن یه 90 دقیقه ی رویایی شده بود تمام تفریح یه دختر 20 ساله ... اون روزها نمیدونستم وبلاگ چی هست ! باورتون میشه ؟ برا اولین بار وارد یه فضای تاریک شدم و کلی نوشته از خاطرات یه دختر و دوستاش ... دوست درجه یک تو نبودم اما همیشه خودم را دوستت میدونستم . نمیدونم چرا اما چقدر تفکراتت را دوست داشتم . زندگی می کردم با حرفات ،ناراحتی هات ، شادی هات ،.. زندگی کردم و زندگی ام با وبلاگت گره خورده بود .. همیشه قصه ها رو دوست داشتم و روزی که اسم وبلاگت را خوندم داشتم بال در می آوردم از تعجب ! چقدر پری گونه بود "کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود ..." دوسش داشتم . با اسمش اخت شدم . انقدر صفحات پرخاطره وبلاگت را مرور کردم تا تونستم یاد بگیرم چقدر هنرمندانه می نویسی ...

تصور می کردم وارد عمارتی باشکوه میشم و از حضورم پذیرایی میشه . با انواع تنقلات فکری و روحی و حسی .. اون روزها ، چقدر زود گذشت . قالب وبلاگت را فوق العاده دوست داشتم و این از عشقم به بودن با تو نشآت می گرفت ... پارمیدا ،....

 

فرشته

اینم بچگی های فرشته و پارمی (چه خوشمزه اند مثل دوتا فرشته) سمت راستی پارمیدا و سمت چپی فرشته ! نه !! سمت راستی فرشته و سمت چپی پارمیدا !!! اصلا آبجی یه جوری با هم کنار بیاین.

سلام استاد . سلام آبجی فرشته ی مهربون خودم . خوبی سلامتی ؟ آبجی دومی من ... اول بار توی وبلاگ پارمی دیدمش و همیشه هم رد پاهاش را با سخنای همیشه شیرینش توی کامنتا می خوندم و از ته دل غنچی میزدم تو آسمونا .. فرشته جون میخوام ازت بگم اما نمیدونم چطوری! البته دلیل هم نمیخواد چون استاد خودم به بزرگی می بخشن . نمیدونم که باید از جانب وبلاگ چجوری ازت تشکر کنم . چقدر ازت کمک می گرفتم و تا در گودال اشکالهای بلاگفا می افتادم کمکم می کردی و چقدر هم مهربون . راستش کلی در موردت نوشته بودم اما همه اش پاک شد . خیلی قلب بزرگی داری و حالا می فهمم اون دریا دل خود_ خودت هستی ... اگه نمی بینمت دلیل نمیشه توی ذهنم مجسم نکنم که چه ماهی را از خدا گرفتم . کلی حرف دارم که بزنم اما ذهنم هنک کرده ! هروقت ازت حرفی به میون میاد یاد پارمی می افتم و اون تولدی که برات گرفت تو ماه خرداد و در اوج وداع امپراطور با دستای خودش برات کیک پخت و چقدر اون تولد بهش چسبید . میگم استاد نگو نه که بهرترتیب توی مهربونی استخوان شکسته شدی و به قول معروف بخوری پاته و نخوری بازم پاته ...

عزیزی ، آبجی

حوری ناز

همیشه برام جای سوال بود چگونه به شمعدونی های خانه ی مامان بزرگ و بابابزرگ میگه دوست !!! حوری ناز کسی بود که از مدتها قبل شاید از بهمن سال 86 می شناختمش . یه حس نزدیکی عجیبی به حرفاش و کلامش داشتم . کلامی از جنس اصل_ کودکی که تمام شدنی نیست . روزنامه را می گرفتم و محال بود حوری نازم نظر گرمش را نداده باشه . دنیای سرخ من و تمام دلهای سرخی که دل حوری هم جزوشون بود . چه صفایی،چه روزهایی،حوری همیشه که میای و برام از حال خودت و دلت میگی، میگم این شادی تمومی نداره ! شادی که میدونی جنس_خاطر_توئه که بین خودمون می مونه ! همون اتفاقی که ...

دنیای سرخ مستطیل سبزم که همیشه گلهای سرخ توی قلبش می درخشند ، مگه نه حوری؟ خوش به حال تمام پرسپولیسی ها که تو دل_صافشون را می خوانی و برای گرمای سرخ_ وجودشون می نویسی ...

پرنیان

پرنیانی که بازم شبهای بهاری امسال را بهاری تر می کرد ... کلی باهم حرف میزدیم و چقدر دوسش داشتم اما الان دیگه ... البته هنوزم دوسش دارم اما زیاد پیداش نیست . پرنیان یادته چه روزهایی بود ؟ یه بار بهش گفتم میخوام به واسطه ی محبتی که بهم داشته سوپرایزش کنم ،کلی منتظرش گذاشتم تا ... اون روز نه بهتره بگم اون شب باهاش حرف میزدم و بهش گفتم دیر نمیشه ! اما دیر شد و روزی که وبلاگ را حذف کردم و به مدت دو روز دوباره باز گشتم به خاطر قولی بود که به پری داده بودم . بالاخره اون روز اومد که شبهای تابستان رو استثنایی نشان می داد . تولد پرنیان بهانه ی تولد دوباره ی وبلاگ شد ... اولین تولد وبلاگ و به خودم قول دادم تولد تمام عزیزانم را جشن بگیرم . اصلا لذتی که در تولد دوستان هست در بخشش هم هست اینو که قبول دارم ! اما در هیچ چیز دیگه تا این اندازه لذت وجود نداره که با تولد بهترین دوستانت قلب و روحت هم شاد بشه ! امتحانش کاملا رایگان است ..!

ارغوان

آبجی دیگر من آبجی ارغوان است !!! چه ملا لغتی ! آبجی چجوری شروع کنم ؟ توی وبلاگ پارمیدا شناختمت به طور کلی ! آبجی بودی در حد تیم ملی ، آبی و خیلی گل ! فقط گلی به رنگ آبی نداریم اما تو انقدر گل هستی که توی دلم یه گل را به نامت ثبت می کنم اونم گل ارغوانه ... قبلا که وبلاگ در تابستان فعال بود و منم کلی با ارغوان حال می کردم و حرف میزم . فوق العاده آبجی ملوسی هستی برام و ضرورت آوردن این صفت این بود که بگم روحیاتت خیلی لطیفه و وقتی پستی را می نویسی از تمام زیبایی ها برای نوشتن استفاده می کنی . این چند روز که وقت نکردم باهات حرف بزنم وگرنه میدونی که همیشه هستم خدمتت . این آخر سالی هم که بدحال وبی حوصله و خلاصه به قول خودم و خودت سال خوبی نبود ،بی هیچ شک ...

چه تولدی و نبود خودت خیلی حال داد بهم ! دومین دوست گلی که تولدش جشن گرفته شد ، انشا ا.. تولدهای دیگه هم مونده ...!

طهورا

یا بهتره بگم نیمکت تمام خاطرات ما ..

طهورا جان هر وقت با وبلاگت برخورد میکنم بوی بهار میده شاید به این دلیل که داستان نیمکت دلها بوی بهار میده و کاریش هم نمیشه کرد ! پربود از رنگهای شیطنت زمینی دانش آموزها ، پر از داستان اذیت کردنای معلمها ، پشت به دانش آموز یعنی ... ولی هروقت وارد وبلاگت میشم یاد سبزی و روشنی می افتم . اصلا جدا از تمام حسهایی که باهاش سر وکار داشتم بازکردن وبلاگت هم یه چیز دیگه س . تابستان هم با بودن در کنار تو خنک می شدم . (می شدیم) . الان حتما روی نیمکت خاطرات تمام زندگی ات توی دبیرستان نشستی . خوش باش و جای خالی من را هم پر کن که بدجور دلم لک زده برا تمام لحظاتش که اون روزها بخاطر بی عقلی آرزوی تمام شدنش را داشتم !

مریم(کوتوله سبز مریخی)

اول بار وقتی دیدمش ، خودت میدونی کی و کجا !! درست مثل حوری ناز ...

اون روز توی تابستون یه سوال ازم پرسیدی ، یادته ؟ فکر کنم پرسیدی ، اگه جای کره زمین بودم چی می گفتم ! خیلی کنجکاو شدم و سریع نظرم را روی وبلاگ انعکاس دادم . نمیدونستم درسته یا غلط، بهرحال نظر شخصی خودم بود . ولی فکر کنم عمرآ بتونم جای کره ی زمین باشم !

خیلی زود با هم دوست شدیم و برای اولین بار صدای قشنگت را توی گوشی شنیدم (خدایی صدای نازی داری) کلی هم حرف زدیم البته نه خیلی ! چه روزهایی که سپری شد در کنار هم . بالاخره وبلاگ زدی و نوشتی ، چه نوشتنی هم . واقعا تکه ! آخه بین دوستام کسی نیست که از نجوم خوشش بیاد و قلم بزنه ! دوست داشتنت را تحسین می کنم و مثل همیشه برات آرزو می کنم یه شوهر فضایی به خاستگاری ات بیاد ! ولی امیدوارم خوشبخت بشی . روی طاق آسمان ...

زهرا(ناهید)

یه دختر خیلی مهربون ... زهرای دل خودم و همیشه عزیز . اول بار نازنین زهرا صداش زدم چون واقعا نازنینه ... زهرای عزیزم که احساس را به شیرینی نبات روی صفحه حل می کنی ... هروقت نوشته هات را می خونم دلم آروم میشه چون هیچ نگرانی ندارن ! همیشه هم سلام منو به امام رضا میرسونی و چقدر خوشحالم الان دوست تو هستم . بجای منم که نایب الزیاره هستی ... دلم نگران نیست که میدونم از دستم هیچوقت ناراحت نمیشی و اگر تا الانم ناگهانی باعث ناراحتی ات شدم ، میخوام که آخر سال منو ببخشی (دلت که بزرگه) . خوشحال میشم خواهری به عزیزی تو داشته باشم ....

علی تیفوسی!

یه هوادار بسیار عزیز و ارزشمند برای تیم پرسپولیس ! البته در درجه اول یک تماشاگر قدیمی جایگاه ۳۵ورزشگاه آزادی . یه آقای به تمام معنا سرخ . پرسپولیس به داشتن این هوادارها به خودش می بالد ...همیشه به من لطف داشتید و همیشه منو شرمنده کردید . خیلی از شما متشکرم ولی چند وقتی ست کم می نویسی و یا شاید من دیر سر میزنم ولی در سال 87 خیلی با نوشته هاتون به من کمک کردید و قلم روانی دارید که فوق العاده در واقع نقد تیم از نوشتنت خوشم میاد . دعا می کنم روزی به تمام آرزوهای سرخت برسی ... راستی شما که یک هوادار قدیمی هستی بازم نمیدونم چرا اسم تیفوسی را انتخاب کردی! موفق باشی ...

حامد سنتور

سلام آقای خوانساری. حالتون خوبه ؟ با هنر حال می کنید ؟! توی تابستان دلنشین خاطراتم با ایشان آشنا شدم . هنر می خوانید و دستی عمیق به آن دارید . خیلی خوشحال بودم که با دانشجوی رشته ی تئاتر صحبت می کنم . پرواز در آسمان هنر برای هرکسی مقدور نیست اما من پرواز می کنم چون به هنر همچون یک آسمان مقدس می نگرم . آنجا که وجود سبز خدا را در عمق بی انتهای وجود آدمی به کرات می بینم ، به هنر می بالم . اکنون یکی از سمفونی های بتهوون را به آرامی می شنوم و تک به تک نت ها را که به ظرافت اجرا می گردد و چه زیباست با این حس بنویسم و دستانم را رقصان بروی صحنه ی کیبورد بفشارم ! خوشحال می شوم یکی از اجراهای شمارو روی صحنه ببینم و کودک درونتان را تحسین کنم . لبخندی از سر محبت و در حالی که قطعه ها یکی پس از دیگری از کلام خارج کنی وبه ادراک تماشاگر بنشانی . برایت آرزوی بهترین هارو دارم و می دانم خدای مهربانی همیشه یار و همراه تو و من و هنر گیتی است .

آقا ابراهیم (۴۰ تیکه!)

آقا ابراهیم ۴۰ تیکه عزیز ! یه دوست خیلی خوب ، خوش خنده و خیلی طنز و ...

راستش دیگه جا نداشتم که چی بگم !(خالی بندی!!) این شد که گفتم خیلی خوش خنده و انشا ا.. همیشه توی زندگی ات با قلبی مهربان و یه دنیا خنده لحظه هات را پر کنی . از اون دوستایی که هیچ موقع فراموش نمی شوند چون لبخند و شاد کردن دل، مکمل بودن حرفها و سخنان بجا و خوبه که آقا ابراهیم به بهترین نحو این کار  را بلده . توی تابستان با او آشنا شدم و چه آشنایی به موقعی ! در فقدان طنزهای نود شبی چرند و بی محتوا ، وجود آقا ابراهیم البته خیلی لازم و حیاتی ست ..! هر بار دعوتم می کنند با روی باز می پذیرم و میرم تا یه وعده خنده میل کنم ! وبلاگ طنز زیاد هست اما وبلاگ آقا ابراهیم که پرسپولیسی هم هستن، یه چیز دیگه س ..

یه روزهایی بود که کسل عادتهای روزمره شدم اما با وجود ۴۰ تیکه از تکه های گمشده(منظور همون خنده س) دیگه بهانه ای برای گذراندن زمان بی حسی نداشتم . وسیله ی خنده داشتن چیز خوبیه که خدا بوسیله ایشان به من اعطا کرده . ممنون آقا ابراهیم ..


زینب

سلام دختر آبی ! سلام زینب عزیزم . دلم نیومد وقتی بوی نخلهای جهرم که میاد وسط از فونت آبی برای بیان درد دلم برات استفاده کنم و رنگی بکار بردم تقریبآ به رنگ استواری نخلها ...

یه خانوم بی نهایت خوش قلب و بهاری که توی ذهنش همیشه سبزه . البته رنگ بارون را ندیدم اینجا ، یک بار اومدی و توی وبلاگ از اینکه رفتی زیر بارون و خندیدی ودویدی و فریاد زدی برام گفتی . کلی دلم گرفت که چند وقتی ست ندیدمش . بارون را میگم ! تهرانه دیگه ، خودت میدونی جز غم و دود و خستگی ارمغانی نداره . دلم خوشه بهار که میاد با بارون افتتاح کنم شادی های تحویل سال را ، اما اینم دیگه شده دست نیافتنی یه چند سالی ! خدا منو ببخشه که از بس سنگین شدم نمی توانم مورد بخشش قرار بگیرم . اول بار بهم یاد دادی اتانا نام دیگر کورش کبیر است و کلی ذوق کردم که یه مطلب جدید یاد گرفتم . راستی خیلی نگران بودی بابت کنکور امسال . یه چیزی را از من بشنو ؛ نمیخواد نگران باشی چون اونقدر غول نیست فقط کمی پشتکار میخواد که میدونم از عهده اش برمیای.(ولی رقابت در کنکور مثل ماراتن شیرین است البته اگه در مسابقات دومیدانی شرکت کرده باشی که مثل من طعمش را می چشی) فقط این را هم بدان به قول بزرگی که می گوید : "این نیز بگذرد "...

مهناز

آبجی کوچیکه ی من چطوره ؟ صورتی _ صورت ماه نازم چطوره ؟ وای که چقدر به رنگ صورتی علاقه دارم .. من و دختر دایی ام جمیعا به رنگ صورتی خیلی وابسته ایم .

مهنازی من چطوری ؟ شجاع همچون میتی کومون! نه نه !! ببخشید زیبا و آرام و مهربون مثل سرندپیتی (اگه درست نوشته باشم!) عاشق این کارتونم، خیلی دلنشینه با اون دوبله ی ماندگارش .. مهنازی خودم در ماه پاییز فکر می کنم باهات آشنا شدم . با شیرینی قلب صورتی ات (واسه همه قرمزه) دوست همدیگه شدیم و کلی با حضورش منو همیشه خوشحال می کنه . تو سن قشنگی هم قرار داره مهنازم . همیشه وقتی میخوام دوستام را تصور کنم کلی مایه می گذارم اما وقتی تصور می کنم که مهناز صورتی من میتونه چجوری باشه ، توی ذهنم میگم یه لپ گلی_ خوشرو که به همه حتی به گلها با لبخند برخورد می کنه . یه لبخند صورتی ...

راستی مهناز گل من همچنان با پسرها ناسازگارند ؟! خوب زهر چشمی بهشون دادی تا دمشون را بذارن رو کولشون و در برن !! خوبه ، منم مثل تو جلوی پسرها کم نمی آوردم . البته یه خاطره شیرین هم دارم که اصلا جایز نیست اینجا گفته بشه ! حالا سر فرصت میام خدمتت و برات تعریف می کنم تا روده بُر بشی از خنده ..! راستی مهناز از روزی که گفتی عصر یخ 3 هم اکران شده رفتم دنبالش و خوشبختانه پیداش کردم . حالا عکسهاش را برات میذارم تا حالش را ببری. فقط به خاطر تو ..(این دفعه می روند دوران دایناسورها ..)

    

دیدن این کارتون را به کودکان بالای ۲۰ سال شدیدآ توصیه می کنمبخصوص این سنجابه

خاله اوشولات پم پم

سلام خاله !!! چطوری خاله ؟! خانواده خوبن ؟ خودت خوبی ؟ ایرسیلیلای دل_ خاله چطوره ؟ دلم براشون شده نخطه . کجایی آبجی مثل خودم ؟ من اینور گیتی و تو هم با خانواده و کنار هم اونور گیتی . آبجی میخوام اینجا از خود_ خود نارنجی ات بنویسم . (که میدونم دوسش داری) .

آبجی از حال ما که جویا شوی ملالی نیست جز دوری از شما و کلآ دوری از آلوی برغان ! قرارمون که برقرار است ! یه سر با هم میریم دربند و کلی آلو میزنیم و منم به حال و روز دندانهام کاری ندارم ! تو این مدتی که هم سر_ من شلوغ و هم سر تو شلوغ بود کلی اتفاق افتاد که مجالی بود به محضر دل آبجی ام میرسونم . انشا ا.. . آبجی جونم میخوام از روزی بگم که باهات آشنا شدم در واقع توی بلاگفا بود که وارد وب نارنجدونه شدیم و به این ترتیب با آبجی خودم کورس اولی وبلاگ گذاشتیم و یادت باشه من اول شدم . خلاصه آبجی اون روز با هم آشنا شدیم و اومدیم پیش هم و شدیم دوست ! اما یه مدتی من به همون دلیل که میدونی و جعبه روباه و این حرفها !!!! ازت دور شدم تا اینکه خدا خواست و دوباره اومدم پیشت و اینبار آبجی منگوله دارت شدیم و سندش هم توی دل هردومون محفوظ است ! (فیلم سینمایی شد !)

آبجی من هر روز یادت هست برو خیالت راحت . دل پارمیس و محمد امین هم میدونی چجوریه ! نمونه اش را داری ! آبجی دیگه باید بیام با خانواده حضوری باهات حرف بزنم فقط حسن ختام درد دلم اینکه :

آبشی جووووووونم خلی خلی ملاقب دل_ اوشولوت باش که چاکی بیاد میخواد شادش کنه در حد تیم ملی ..

همون همیشگی  به روش خودمون ، دلم تنگ شده برا درد دلامون  

*منصوره*

مثل این می مونه که خدا به لبخندم پاسخ داد . یه روزی توی این شهر غریب کنار غربت بی جایی یه گوشه ی چمنی روییده بود سبز ... شبنم های تازه شبانگاه بروی صورت سبزشون می درخشید انگار روح داشتند ... هدیه بودی برای اون روزهایی که شاید کسی نبود و خدا میخواست آزمایشم کند . دختر کوچیکی بودم مقابل کمال سخنان شمرده و خوانای دلت ... صفایی در وجودت نهفته بود که محو انعکاس خاصش شدم . به اسم شبیه هم بودیم و تابحال با آن برخورد نکرده بودم . آسمان پر ستاره رو زیر پاهایم گذاشتم و میان افکار آرام و خطهای کلامت قدم برداشتم . اون روز شاید گمشده ای پیدا کردم و هستی مطلق لبخندهارو به باورم بازگرداند . هرچه می گذشت به قند گفتارت خو گرفتم و به خودم نگاهی انداختم . شناختن ناشناخته از درونم کار ناممکنی نبود ،شاید روزی بشه ... حس بودن قلم هنوز هم برایم مقدس است . سبزی ـ بودن یک واژه از باغ دلت را به دره ای از تکرارها نمی دهم ...

به ناگاه تصمیم گرفتی دیگه نیای و خانه ی احساست را خاموش کنی که آن شب و شبهای بعد به روحم سخت گذشت .. نمیدونم چه چیز تو را از ادامه ی آراستن سخن در این دفتر بازداشته بود اما روزی که بازگشتی انگار کوله باری از دوشم برداشته شد ... بله از دوش_ خسته ی یآس و رخوت ... به لطف خدا دوباره شاد میشم از خطهای کوتاه و پر نور که نظیر نداره ....

خدایا ،با تو وزن بودن را احساس می کنم

.... عزیز منصوره ....

متشکرم .

آوای مداد ...

موزیک در حال پخش بود . روز شیرینی بود در ماه دی .. بلاگفا بروز شد و یک آن آوایی در قلبم تداعی شد .. وبلاگی را باز کردم .. فرشته ی مهربون .. اول بار .. متن زیبا و کوتاهی بود ... به قلبم نشست .. فرشته ای که در قلب یک انسان باقی ست .. به رسم آشنایی آرام نوشتم و به رسم معرفت پاسخی خواندم !.. احترام و احترام و احترام .. آسمان به خنده ام خندید .. در قلبها ثبت شد ، یادته ؟ قلمی که می نوشت و دفتری که به یادگار می ماند .. همون چیزی بود که در قلب ثبت میشه .. روزها از پی هم می گذشت و بی مهابا به صورت دفترت می خندیدم .. دوست داشتنی بود و نپرس چرا که آوا من را شناخت .. بهانه ی خندیدن ماه های آخر سال را پیدا کردم و خوشحال بودم میشه به دنیا با دید بهتری نگریست که آن دید را به یادم انداختی .. با بودن در کنار دفترت با بودن آوا آشنا شدم .. آوایی که قلبت به طنین خواندنش زنده بود .. چندین و چندبار با روح_ بلند کلام شیرینش فهمیدم بهترینه و هست .. میدونی که .. حالا عادت شده برام تا بهت سلام کنم همون سلام دوستی ها و معلمی که دوسش داری .. به قلب آوا رسیدم بوسیله ی قلبت .. روزهایی که می رنجوندم و می رنجیدی متوجه شدم با یه تیر دو قلب را رنجوندم !.. میدونستی که قلبت درد بگیره قلب آوا هم درد میگیره !.. چرا ؟ .. جوابش را داشتم چون قلبتون دو تکه شده بود .. دو تکه .. یک روح و دو بدن .. اون روزهایی که قلبت درد می گرفت و قلب آوا هم .. نمی تونم بگم چقدر برای ناراحتی تو و آوا گریستم .. میدونم از دلت بیرون نمیره .. ولی قلبت به وسعت قلب آوا بخشنده ست ..

از بودن در کنار قلم و دستان نرمت آموختم که باید مهربون باشم .. نوشتن فن می خواست که من ندارم و تو .. بخاطر نقدهام و حرفهایی که رسم الخطی نداشت ببخش که روزگار همینه !.. روزگار با ذهنم چه کرده که .. گاهی اوقات بد هوس گریه می کنم و یه دل سیر اشک میریزم .. بعضی روزها اشکهای شادی پهنای گونه هام را خیس کرده و اون روز داشتم وبلاگت را می خواندم .. بعضی شبهام که با خواندن پستهایت کاری جز سوختن دل ندارم !.. نپرس چرا که کاملا شخصیه .. برای همین یه بار بهت گفتم پستات روی سرم آوار شده به این خاطر ...

همیشه در برابر کلام تندم مهربون بودی و هرگز بخاطر حرفهای کودکستانی ام سرزنشم نکردی.. میخوام بگم خدایا ، ممنون که با آوای دلنشین مداد آشنا شدم ، ممنون محبتت خدا ...

(این شعر را خودم گفتم ببین بالاخره من میتونم یه خط شعر بگم یا نه ! البته همه از احساسم نشآت گرفت هرچه گفتم اما خب اینم شخصیه ...!)

آوایی سراسر نفسهایم ...

لیلی شیرین تر از مجنون فرهادم ...

بهاری به سبزی چشمانت ، نگاهت ، کلامت ...

عشق هم مقدس است در دستان تو ...

دستانم از برای بخشش تو ...

آسمان قلبم برایت ، آوا ...

شهر در سکوت افکارم روان ...

طنین قلبم ، نشانٍ نفسهای توست ...

نشانه ی بودن تو ای من ...


تقدیم به آوای مداد سیاه

منصوره

این درد دلها رو به ترتیب فصل و روز آشنایی  ام با دوستان نوشتم .براستی تمام دوستانم را بخاطر دارم اما خب بدلیل بعضی ممیزی ها نمی توانم از همه آنها تشکر کنم . از جمله نرگس که در جمع دوستانه اش هم منو جا داد و همیشه به یادم هست حتی روزهایی که من یادم میره . روسوی بسیار عزیزم که فوق العاده وجودش برای نوشتنم کافی ست . قلم شفافی داره که البته بعضی اوقات قادر به درک نوشته هاش نمی شوم ! ولی باز هم خیلی لطف می کنه و میاد پیشم . از سحر بسیار نازنینم که هر وقت نظر می نویسه انگار دایره المعارف را با خودش آورده و منم همیشه انگشت به دهان_ تعجب می مانم . دستت درد نکنه سحر جونم با سلام سرخ_ کلامت ... مداد تراش عزیز که خب خیلی لطف می کنند و سر میزنند که بزرگی نشان می دهند . ممنون علی آقا . و خیلی از دوستان دیگر... بچه ها ممنونم از حضور همیشه گرمتون .. خیلی با صفایین و بهار میارین به قلبم . ممنونم .

خب دیگه فکر کنم سال تمام میشه و منم باید در تدارک جشن بهار باشم در فصل قلبم . یه فصل خاص.. به این امید که دل همه ما به بخشش خداوند در تار و پود نفسها مزین بشه و بخشیده بشیم با سبک بالی ...

منصوره ۲۵/۱۲/۸۷

 

 

نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

 

یکشنبه شب سیاه زندگی ام ...

۲ تا ۴ بامداد ...

صدای ممتد تلفن ...

شباهت عجیب ۷۸ و ۸۷ ...

۹ سال قبل ...

باباجون ...

مثل یک قرن گذشت جای خالی خنده هاش . من را از همه نوه هاش بیشتر دوست داشت اما یک هفته قبل از عروجش به دیدارش نرفتم در حالی که منتظرم بود ... ندیدمش و باهاش خداحافظی نکردم ... پسر بزرگش بر بالینش بود ، این شیمی درمانی لعنتی ... نابودش کرده بود اون مهربون بابابزرگ دنیارو ... فقط دوازده سالم بود . اون بامداد هیچی آرومم نکرد . نه صبحانه ، نه هیچی ،... یه لحظه تلفن زنگ زد و بابا گفت برگشته ! خوشحال شدم ،خیلی، اما ۵ دقیقه بعد ..... تموم شد .....

اشکهام ، چشمهام ، بابا جون ، چرا رفتی ؟...

اون ظهر گرم اسفند با گرمای دلم گُر گرفته بود و بهشت زهرا آشناترین منظره مقابل چشمانم . نماز میت را با اشک خواندم . و باباجون مهربون من به خاک سرد بی مهری سپرده شد ... هنوزم جای خالی اش توی خانه حس میشه . هرسال که تموم میشه این خاطره دوباره زنده میشه ! چه شبی بود ، چرا ؟! حالا اون دستای نرم و گرم نیستن تا دستای کوچولو ام را بگیرن و ببرن جنگل سرخه حصار ...

یک سال قبل خوابش را دیدم .. خیلی خوشحال بود خیلی . با عموجونم می خندیدند از ته دل و اونجا  توی خواب بود که فهمیدم الان در بهشت هستند ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

 

 

هرکاری به دستم می دهند می اندازم !

هیچ کاری نمی کنم حتی واسه دلم !!

سبزیها ، سالاد ، سیب زمینی ، چای ، تزیین غذا ، ظرفها ، مغزم ، روحم ، دوستام ، ...

گلها رو چیدم و روی میز آراستم .

منتظر نشستم و بازم یادم اومد ، ایستادم و بطرف منزل رفتم . با یک بشقاب پُر کلوچه به دوستان پیوستم !

چه هوایی ..!

در مسیر کوتاهم باد به آرامی چشمانم را بست .

چه ضیافتی !!

بخوان بنام وجود سبز و بیکران خداوند ...

بهار امسال به زیبایی گذشتن یه آهوی بازیگوش دلربا بود ... از بهاری که متعلق به دلم بود ! آسمانی که نیلی بود و مدام به من لبخند میزد و نفهمیدم میشه زمان را معکوس گردوند ! شاید می توانستم به گذران زندگی با دید بهتری توجه نشان بدم و اینکار را نکردم . صبحانه ی شیرینی بود ، صبحی پر از خنده و روزنامه ! توی بهار امسال اولین کاری که انجام میدادم این بود که به چهره کاهی روزنامه ها سلام بدم و صبحانه دیر می شد ! بهترین خاطره بهار امسال در ۲۸ اردی بهشت رقم خورد و آنجا به مهربانی بی حد و حصر خداوند ایمان آوردم و از نزدیک لمس کردم ...

بهار برای من تداعی طلوع ماه و بارش باران خیس بروی افکار بسته ام  بود. آنجا که نتوانستم بگم نه و تمام شد آنچه از دیرباز برایم رویا می نمود ...

بهار اسمش برایم بهاره ، اما انقدر اسرار در وجودش نهفته ست که بارها فقط چند مورد کوچک از آن را به عینه دیدم ! چی دارم میگم ؟ من بهاریم ، باید به استقبال از بهار رفت با دلی باز ، خواهشا به بهار بی احترامی نکنید !!(کمی تو حس رفتم !)

شبها روی آسمانی میخوانم ظلمات چشمان نقره فامت را ... 

گرما ، تابستان سال ۸۷ ، تداعی رنگهای دوستای من توی قلبم ، در ذهنم ، هرچه خاطره از بهترینها بود و نبود از تمام دوستانم ، به رنگ دوستانم ،به رنگ شیرین لبخندهای گرم تابستانم ، با بچه ها ...

تابستان امسال به زیبایی معنای با هم بودن را در وجودم هجی کرد ... برای اولین بار در ماه مرداد با محبت تمام دوستانم "فصلی بنام بهار" زاده شد !

می خندیدم و می نوشتم ، تمام آنچه در ذهنم بود تمام آنچه می خواندم ،تمام آنچه می توانستم فریاد برآرم . هفته ی اول مرداد ماه بهار نوشته شد . چقدر تلاش کردم و نوشتم . قبلش کلی دوستام را کلافه کردم تا بالاخره این طفل شیرین و تازه، به فصلهای بلاگفا اضافه شد . خاطرات نیمه شبهای نت و نظر نوشتن ها برایم هرگز تکرار شدنی نیست ... روزهای گرم فوتبال و خبرگزاریها ، روزهای یخی در بهشت معنا ...

تابستان با خاطرات بس کودکانه ی افکارم به رنگی از کولرها و باد سردـ قهقهه تبدیل شد .

دلتنگی میاره این آسمون وهم آلود ...

نمیدونم چگونه پاییز را معنا کنم ، با چه لغتی ؟ دلتنگی اون روزها که دلم نمیخواد دوباره با بودنشون روحم بی آزارد !! تمام پاییز را می توانم در هفته ی اول خلاصه کنم . هفته ای که ....

وبلاگ در این هفته حذف شد تا ۱۱ پست از بهترین ورقهای تابستانم به نیستی بروند ..! میدونم چرا حذف شدند با تلخی هم بیان می کنم چون دوسشون داشتم اما خودم حذفشون کردم ! پاییزم را خودم با دستای خودم تلخ و دلتنگ کردم ...

روزهای پراز تردید برای دلم و روحی که هر لحظه غمگین تر و بی کس تر میشد ، باران می آمد و سقف بی مهری ها را بی اعتبارتر می ساخت ! باران می آمد و بجای من می گریست ! باران می آمد و تمام غصًه هامو می شست ...! باران ... دوستت داشتم ...

به ظاهر اولین فصلی بود که فصلی بنام بهار به خود می دید . قرار نبود سریع بگذرد و خب منم عجله ای به پایانش نداشتم . فصل خوبی بود و توانستم رنگ رحمت خدا را ببینم. اما رنگ خیلی چیزهارو دیدم و برای بودن آن چیزها نوشتم تا می توانستم . این فصل تمام شدنی نبود و قرار هم نبود خاطراتش از ذهنم پاک بشه ،اصل بی کسی در این فصل به باورم رسید و حالا می فهمم و دلم برا بی کسی ذاتی پاییز می سوزه ...

به کجا خیره شوم وقتی باور نداشتم ؟!..

زمستان هیچ شباهتی به ...

من خوب زمستان را می شناختم اما نمیدونم چرا ! براستی چرا امسال زمستان را نشناختم ؟ باورم نمیشه ، انگار زمستان اصلا فصل نیست یا چه میدونم ، اصلا وجود نداره !

یکی به من بگه چرا زمستان اینجوری بود ؟ مطمئنا باید به آسمان خیره شوم و پاسخ ندانستن هایم را از خدا بگیرم . خدایا چرا پاکی برف را ندیدم ؟ چرا پیرهن سفید شهر را ندیدم ؟ چرا زمستان برای دیدگانم زمستان نبود ؟ این چیزی نبود که شاید ۳ فصل برای رسیدنش دعا می کردند ! زمستان حاصل دسترنج سه فصل دیگر را نداد یا قسمت نبود ،نمیدانم . درباره سردی برفی که ندیدم صحبتی نمی کنم فقط وظیفه اش سردی وجود بود که آن هم رخ داد ،پس خیالم راحت شد !!

یکسال طی شد تا به انتظار بهاری بنشینم که هرروز با او زندگی می کردم . با دوستانم حرف میزدم ،نمیدونم بهار امسال چه رنگی داره ! دعا می کنم انشا ا.. بهار را ببینم .

رشته های گسستنی پیوندهای بلورین را ندیدم ،نه، برفی نبود و من ندیدم اما هر شب و روز خیره به ابرهای غبارآلود و قرمزی می شدم که ماهم را پشت سریر خاطرات ذهن پنهان می کرد و غافل از دلی که به انتظار لبخند تنبوره ی رقصان وجودت می نشست ...

شهر در وصف سرانجام است ... نقاب از چهره بگشای که دیده

                                                                  گریان است

چه تصوری داشتم و چی شد ...!

هنوز چای را تمام نکردم و کتابم نوشته نشده ... تمام سال ۸۷ اینگونه از ذهنم عبور کرد و نفهمیدم چرا از عبور خاطرات و تجربه این سال هیچ در دستانم ندارم ! سال ۸۷ انگار ۱۰ سال مرا پیرتر کرد ! مرور خاطراتش شاید تلخ تر از قهوه تلخ به نظرم بیاد ! برای لبخندی که دوست داره روی صورتم بنشینه ، بخاطر تمام بدی هایی که از وجودم ناخواسته بر دیگران برخواسته ! میخواهم تمام دوستانم مرا ببخشند ... (اگر عمری بود در پست آخر سال از دلم برای تمام دوستانم می نویسم ،انشا ا...)

پی نوشت :

اگه خلاصه گفته باشم ،سال ۸۷ همین بود به کوتاهی همین ...

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

 

باید یه کاری کنم !!

کمی خستگی برای آخر سال مناسبه ...

دستی به سر و روی خواب آلودم می کشم و بلند میشم .

بد نیست به نوشتنم سر و شکل بهتری بدم و از این رقص رویا بیرون بیام .

دوستان اگه دیدید لینکدونی خلوت شده به دل نگیرید که سخت مشغول تکاندن هستم !

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط منـصــوره |

 

 

 

چقدر بیاد دارم که چه گذشت ...

چقدر منتظر شدم تا برسه اون چیزی که شادی می آورد ...

چقدر برامون دیر گذشت و همه چیز از دست رفت ..

چقدر جای خالیت حس می شد و شادیهامون یکی یکی گم شد ...

چقدر ...

آقای گل عزیز ، چقدر خوشحالم کردی ...

چقدر وقتی وارد شدی انگار این ۹ ماه دو روز بنظر آمد ...

دیر بود و همه رفتند اما وفاداری به پیراهنت باعث شد بازگردی ...

یادم نمیره که نباید از یاد بره چقدر بی وفایان رفتند و چقدر اتفاقها در نبودت افتاد و چقدر دعا کردی رخ ندهد .

وقتی وارد شدی و خندیدی ، تمام خستگی نتایج بد از دوشم برداشته شد ! انگار من مسئولش بودم !!

خوش آمدی محسن ، آقای گل ، اما چه دیر ...

هروقت بازی می کنی خوشحالم و امروز هم از اون روزهای شادم بود ، بودنت روی چمن ،مثل بودن بهاره برای خنده های گمشده ام . صبر می کنم تا خدا به تعداد خنده های از یاد رفته ، دلم را ، قلبم را ، شاد و بهاری کند ...

حالا چقدر جای امپراطور خالی ست ...

یاد اون روزها بخیر ...

فوتبال جزئی از زندگی ست ، زندگی برای بودن و ماندن خنده ها و نه تمام نا جوانمردی ها ...

( یاد دومین پست وبلاگم بخیر که برای سلامتی ات دعا کردیم ...)

خداروشکر که حالت خوب شد .

 

عکس دیدار امروز را نگذاشتم . ببخشید ...

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

 
 
 
بدون مقدمه، دلم می خواد برم سر اصل مطلب ..!
مدتها بود هوس دیدن یک فیلم انیمیشن خواب وخوراک را ازم گرفته بود ، از طرفی هم من ذائقه عجیبی در دیدن فیلمهای کارتون دارم ، به این دلیل که هرفیلمی باب میلم نیست و ممکنه اصلا به دلم ننشیند! ( میشه گفت یه جورایی سخت پسندم!) اما در طی این چندروز که در گذر تعویض دوتا فصل با هم بودم، این دلتنگی لااقل برای احیای دوباره خاطرات کودکی در وجودم شعله کشید! یادش بخیر...! چه صبحهایی که در تابستان 10 سال پیش بیدار می شدیم و تا کارتون نمی دیدم، روزمون به شب نمی رسید! چه کارتون هایی هم می دیدیم!ببینم، بچه های این دوره زمونه دلشون به چی خوشه ؟ یک سری نقاشی متحرک عجق وجق که نه سری داره و نه تهی !!! انگار تکنولوژی در هرچیزی رشد می کند بار معنایی وخلوص پاکش را از بین می بره ! راستی، چرا اینطوره ؟!
خب بگذریم از این بحث پر طمطراق که میشه یک آپ را خرجش کرد! اما می خوام از خود نفس موضوع صحبت کنم،یعنی کارتون ...
دست داداشم درد نکنه که در این وانفسای بی کسی زمستون و تنهایی پاییز با زور، دست مارو گرفت و گفت منصوره یک فیلم برات آوردم توپ، ببینی ،بچه میشی !!! خب این میتونه کلی سوال را در ذهنم بوجود بیاره ! به من گفت یک انیمیشن آورده که دست و دل آدم را می لرزونه از خنده !!! منو میگی گفتم لابد از همون بی کیفیت های بی موضوع است که هر روز در چهارگوشه جهان تولید میشه، به این ترتیب و بی حوصلگی ام باعث شد داداشم را دور سرم بگردونم و مدام بهانه بیارم که باشه بعدا می بینم! اما فایده ای نداشت چون برادرم هر روز مصمم تر از قبل به سراغم می اومد و می گفت حتما با او فیلم را ببینم . این موضوع بخصوص زمانهایی که خودش شب و نصفه شب به پای آن کارتون مذکور، غش وضعف می کرد،
شدت می یافت ! و من با خودم می گفتم یعنی واقعا این کارتون ارزش دیدن داره ؟!! تا اینکه بعد 2 روز مقاومت،بالاخره تسلیم خنده های سرشار از حسی کودکانه در برادرم شدم که یک سالی بود نظیرش را در روحیه اش ندیده بودم !
 
 
چند بار تو خلوت شبانگاه می دیدم مهتابی تلوزیون کار می کنه و متوجه بودم که برادرم داره تو ظلمات فیلم را نگاه می کنه ! دلم میخواست به سمتش برم اما کلی کار داشتم و از طرفی هم ذهنیتم سالها دستخوش تغییر شده بود . هر شب مدام با اصرارهاش روبرو بودم که می گفت لااقل بیام و یه نیم نگاهی بهش بندازم اما همش پشت گوش می انداختم تا اینکه بالاخره گفتم باشه !!
اون شب نمیدونم چگونه گذشت ،چقدر زمان سپری شد،هیچ چیز روی اصول این چند سال دلم نبود ! تو تاریکی محو نگاه کارتون شدم . مات و مبهوت ...!
نمیدونم چقدر انرژی ازم گرفته شد ! فقط می خندیدم ، مثل اون سالها ،۵ سال قبل هم محو عصریخ ۱ و ۲  و در جستجوی نمو شده بودم . همون احساس گنگ و کوچولو ،چقدر یادم رفته بود که کی هستم ،چقدر عوض شده بودم ،چقدر بزرگ شده بودم که اون خنده های از ته قلب دیگه اثری روی وجودم نداشت ،چقدر ...
ناخدآگاه اشک اومد تو چشمام ، دلم بدجور لرزید، لرزید و هیچ نگفتم ، اشکهام سرازیر شدن ،افسوس ... براستی افسوس ... دنیای سبز و سرخ کودکی ام ... حالا چی شدم ؟ خودم را تو آینه می شناسم ؟! دیگه هیچ اثری از من کوچولو باقی نمانده ! آیا این زندگیه ؟!!!!
کودکیم را فراموش کردم ..... ای دل غافل ..... پیر شدیم رفت .....
اسم کارتونش که حال و هوامو برگردوند به سالهای دور بابالنگ دراز و ... "گونگ فو پانادا " است . بگیرید و لذت ببرید با مدیر دوبله ی بی نظیر استاد علی کسماییبراستی دوبله ی بی نظیری شده .
 
 
 
 
اینم یه کاریکاتور از ماجرای منو اینترنت که به نظر دوستان می رسد !!
قابل توجه خاله اوشولات
خاله ، پم پم برات یه بوس گنده فرستادند
 
 
 
پی نوشت :
 
همین ! پست امروز به همین کوتاهی بود که دیدید !
این روزها همه می گویند بوی بهار میاد ، اما چرا الکی می گویید ؟ کو بهار ؟ شما اصلا میدونید بهار چه بویی داره ؟ برای منی که متولد بهارم ، هنوز اون بوی اسرار آمیز ، آن حس دلنشین ملودی رقصان غنچه ها نیومده ...
پارمیدا ، چقدر همیشه دلم هوای وبلاگت را می کنه .
این داستان کودکی داستان شگفت انگیزیه ! یه پست براش می نویسم .
*****
یادم رفت نوشت :
دوستان بسیار مهربانم ، مامان خیلی از تبریکهای شما خوشحال شد و به من گفت از همتون به نیابت از خودش تشکر کنم که در تولدش شرکت کردید . ممنون محبت قلب مهربونتون
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

 
                                                                         
مامانی، خود_ بهشته ...
 
نمیدونم چجوری بگم که دلم راضی بشه ! چند وقته بدجور به ذهنم فشار میارم تا بتونم پستی بنویسم با طعم مامان ، همون شیرینی لبخندهای وجودش ، انگار خودم می خندم و وقتی لبخندی رو لبهام بنشینه ، بوی مامانو میده ... بچه که بودم چون پولم را پس انداز می کردم ، مامان اجازه نمیداد دست به قلکم بزنم . دلم می سوخت و هر وقت روز تولدش میرسید ، نباید دست به پس انداز آینده ام میزدم ! برا همین همیشه حسرت گرفتن یه جشن با سلیقه ی خودم روی دلم می موند ! هرموقع تولد خودم میشد ، مامان با جون و دل برام مایه می گذاشت اما تولد خودش ...
 
 
 
 
دوست ندارم و نخواهم داشت تولد مامانو فراموش کنم . تنها روزیه که در سال از روز تولد خودم هم مهمتره ... چقدر این کلمه رو دوس دارم ، مامان ...
وقتی صبحهای زندگیم را با طنین آرامتر از دریایش بیدار میشم و وقتی می شنوم که میگه : منصوره جان پاشو ، پاشو گلم ، پاشو که صبح شد ... و چه صبح درخشانی میشه وقتی آوای مقدس مامان میون تارهای ذهنی مغزم و تمام وجودم به آرامی حرکت می کنه و انگار تموم وجودم به فرمان آرام مامان شروع به فعالیت می کنه ...
سبزترین خونه را داریم ، خاطرات تمام حضور لطیف قدمهاش و لبخندی که همیشه هست و خواهد ماند ، ملکه ی مهربانیهای بی حد و حصرش و چقدر فرشته های آسمون دوسش دارن ... دستاش، همیشه بوی بهار میده ... گیاهان سبز خونه همیشه سبز هستن چون صورت سبز مامانو می بینن ، مامان برا همه تو خونه مامانه ، حتی مرغ مینای خونه مون . چطوریه که مینا هم بلند فریاد میزنه مامان ،.. مامان راز آفرینشه ، خدا همه مامانو رو دوس داره چون ...
 
طفل از غضبِ
گاه به گاه ِ مادر
باشد چه لطیف
عذر خواه ِ مادر
مادر چو به قهر
خیزدش ، بگریزد
دانی به کجا ؟
هم به پناه ِ مادر
 
محمد حسین بهجت (شهریار)
 
 
مامان بهشتیه تو خونه ، دریای محبتیه توی دلهای خانواده ، آرامش نهفته ی نگاه گوشه ی قلب تمام اعضای منزله ، مامان همیشه مامانه ، همیشه یه وجود برا من ، تا بدونم وجود ندارم مگه مامانم را در آغوش بگیرم و دستاشو ببوسم ، و چه لذتی نهفته ست وقتی دستای خوش عطرـ همیشگی دلم را نوازش کنم .
من وجود نداشتم ، من نبودم که مامان از خدا منو خواست ، با همون خواست قلبی اش که جگرگوشه هاش ، دختر و پسرش در کنارش باشن ، هرسال توی دلم غوغاییه ، هر سال همین روز توی دلم جشنی برپاست ، میگیرم واسه  دل خودم، دل خانواده ام واسه مامانم می تپه تو این روز ، همیشه هم همون روز خنده ی روی لبم محو نمیشه ، اون روز ، یه روز خداییه ، روز هفتم آفرینش ، آفرینش مقدس مادر ... 
 
ای خوب ! فرشته ِ زمینی ، مادر

بهتر ز ِ تو نیست هم نشینی ، مادر

در مزرعه ی نگاه ِ پر مهر ِ دلت 

من آمده ام به خوشه چینی ، مادر

رضا اسماعیلی

 نمیدونم شاید زیادی بلد نیستم تولد بگیرم و چون تولد مامان یه تولد خاصه ، باور کنید از ته قلبم میگم و این چیزها سالها توی دلم مونده ، بلد نیستم غلو کنم ، مامان همیشه مامانه واسه دلم و هرچی بگم هیچی نیست چون مامان تمام زندگیمه ..

مامانی ، توی زمستون به دنیا اومدی ، آخرین ماه سال ، اسفند که میگن خیلی سرده ، ولی وجودت سرچشمه ی محبت و عشقهاست ، وجودت برا وجودم گرمی آغوش کودکیمه ، وجودت بهاریه واسه دلم ، همیشه توی قلبم بهار زودتر از ماه فروردین وارد میشه ، وقتی تولدت میشه ، پرستوها زودتر پیداشون میشه و وجود بهار را زود نوید میدن ، قبل اومدن بهار ، قدم شکوفه های دلت وقتی وارد سینه ام میشه ، دلمو واسه استقبال از بهار ، بهاری تر می کنه ...
دلم میگه قدمهاتو به گلهای سرخ و رز سپید بیارایم ، مغزم میگه گلهای داوودی و نرگس را به دستات بسپارم و روحم میگه بهشت را با وجود مقدست ، مقدس تر و سحرانگیز کنم ....
 

یادم میاد حیاط خونه ی سبزمون پر از بوی شیرینی بود، شیرینیهایی که مامان با ظرافت خاص خودش می پخت و بعضی اوقات ناخونکهای من و داداش، مانع تمرکزش روی پخت میشد ! اما دیگه برام شیرینی درست نمی کنه ..! البته افتخاریه تو این درگیریهای روزمره اش ، یه بار دیگه طعم اون پخت کودکانه را بچشم . هیچ موقع هم مزه اش عوض نمیشه ، همونه که بوی سالهای دور کودکیمو می داد ، بیکینگ پودر و آرد و تخم مرغ . اگه خودم و داداش می گذاشتیم شاید هم یه خامه ای واسه تزیین می موند . همیشه هم عکسشو می گرفتم و هنوزم دارم ... انگار هنوز اون مزه زیر دندونامه ...

البته این عکس اون کیکها نبود ، این کیک تولد مامانه .

 تقدیر برای مادرم

عشق نوشت

از روح ِ خدا ، اشک و

دل ومِهر سرشت

در زیر ِ قدوم ِ مادران

پنهان کرد

 دروازه ِ آسمانی ِ باغ ِ بهشت

محبوبه زارعی

اون روزهایی که مثل الان ، کوهی از خستگی میشم و از تمام حرکاتم فریاد میزنه که دارم روی زمین ولو میشم ! مامان ، یه بار به چشمای همیشه پرانرژی اش نگاه می کنم و خودمو و تموم خستگیم را به فراموشی می سپارم . امروز (۵/۱۲/۸۷) بخاطر یک اتفاق خیلی ناراحت کننده ، شدم یخ !! خیلی داغون شدم ،خیلی حالم گرفته بود بخاطر بهترین استادم ، ناراحتی توی صورتم موج میزد . اومدم تو آغوش مامان و بهم آرامش داد ... یادم باشه حتما خیلی دعا کنم واسه استادم ، خیلی ...

مامان ، بهم لالایی میگی ؟ مثل اون روزا ، روزهای بی خوابی های معمول ، اون روزایی که کوچولو بودم و دست چپ و راستمو تشخیص نمی دادم ، اون روزهایی که مهتاب برام یه توپ درخشان بود که فرقی با توپ پلاستیکی نداشت ! و یه شاخه گل ، نشانه ی بهار . اون روزای ترسیدن از تاریکی و دیدن فیلمهای چارلی چاپلین ، حکم کلاس درس !! اون روزایی که عاشق قصه های شاه پریان میشدم و میگفتم هاچ کی مامانشو پیدا کرد ؟ اون روزهایی که هر شب با خرید یه کتاب داستان ، حتما خوابم میبرد (در غیر آن صورت نه !). مامان میخوام بچه شم ! میخوام ۵۰ سانت آب برم ، میخوام بهم نگن تو دختر بزرگی شدی ... میخوام باشم همون کوچولوی دل بزرگت ...

مامانـــــــــــــی ...

مامانی ، تولدت برای دلم یه دنیا مبارک

 

پی نوشت :

 

هنوزم کمه ! تولد مامانو میگم .مامانی انشا ا.. ۱۲۰ سال سایه ی مهربونیهات روی سرخانواده باشه .

در هفته ای که گذشت ، باعث ناراحتی خیلی از دوستانم شدم که همینجا از تک تکشون عذر میخوام.

(بخصوص مداد عزیز...)

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

آسمان چقدر امشب نزدیکه به من ...

خوابم نمیاد ، روز خوبی را پشت سر نگذاشتم اما خسته هم نیستم . یه شهر بی در و پیکر که هیچی نداره و تازه به نداشته هاش چقدر می نازه ! شلوغ بود و غیر قابل تحمل ، مثل همیشه ، سخته لابلای افکار درهم و برهم این آدم قدم برداری و شانس بیاری آلوده نشی !
پنجره را باز کردم تو این زمستون ، آره نزدیک بود ، آسمون چقدر امشب نزدیکه به من ...

شانه هام جمع میشن ، یکم سرده اما به لذت برخورد این باد سرد اونم شب اول اسفند ماه می ارزه . میخوام ببینم شهرم تو این روز اولی اسفند ماه چگونه ست ؟ هیچی ، چیز خاصی ندیدم ،همون همیشگی ، پر دود و غبار آلود و تنها و غمزده ...!
این توصیفم از شهرم بود .



یه لحظه چشماتو ببند ! نزدیکترین صدارو می شنوی ؟ منظورم سوت و کور بودن زمستان همیشه مرده نیست ! صدای بادی هم در کار نیست ، صدای موج میاد ، اینطور نیست ؟ دریا ... صدای قدمای جزرش به ساحل نرم به گوش میرسه . نرم و آهسته همراه با نوازشی دوست داشتنی . یه ذره دیگه گوشه ی ذهنت را کنکاش کن ، حالا چی می شنوی ؟ صدای آبشار و البته کمی نزدیکتر خروش آبهای سرازیر و به دیده ی من رقصانی که با آزادی به زمین پرتاب میشن ، جای من و تو خالیه بخصوص وقتی آبها روی سرمون ریخته میشن !! من که از خوشحالی خودمو نمی شناسم .
لازم نیست اشاره کنم که متوجه بشی دیگه صدای چی میاد ! گذران حیات در جنگل و رفت وآمد بی وقفه ی جاندارانی که خواه ناخواه در زندگی ما تاثیر میذارن . درختان تنومند افرا که استوار و خوش منظره مقابل چشمانت ایستاده اند و انگار حرف میزنند .
 


خیلی وقته شک بردم که وجود دارم ؟ همه چیز گنگ و تو در توئه ! همه چیز را می بینم و به خواب یکرنگی می سپارم . انگار به رودخانه ی سیال گمگشدگان سپرده میشن ! چی ؟ نمیدونم ! یادم نیست . انگار سالهاست ازم فاصله ی شفافی گرفته . کی ؟ سایه هایی که اطراف درخت کاج می افتن . خدایا فقط شمارا می شناسم . این یه امتحانه ؟ تابحال توی ردپایی که از من پشت سرم برجای موند ، هیچ نشانه ای ندیدم . از دور مه غلیظی خودنمایی می کنه ولی من چیزی بخاطر ندارم . چقدر می ارزه تو هوای یکی مانده به آخر نفس بکشم ، کاری که هیچموقع انجام نمیدادم . شاید نمی خواستم و خودم را به هوای بی خیالی می زدم ! ولی خیال بود ، ایکاش رهام می کرد ...
چیزی که میخوام الان نیست ، خیلی هم دنبالش گشتم اما نیست ! حتی اگه کوتاهی از من باشه ، نیست ، هست نمیشه ...






فک کنم همه آدما تنهان ، کوچیک و بزرگش فرق نمی کنه ،مهم کیفیت تنهایی هاس !
بیشتر مواقع توی تنهایی روزانه ام با خودم گرم صحبت میشم . عجیب نیست، برای خودم زندگی می کنم و هیچوقت این مدل تنهایی را با کسی تقسیم نکردم .اصلا به بد و خوبش فکر نمی کنم . شاید خلاف عرف جامعه به نظر بیام ولی مگه من برا جامعه زندگی می کنم ؟ محیط برونم پره از تکرار و این حال منو بهم میزنه ! این یعنی جامعه و درونم وجودم مال خودمه و البته خودم هم متعلق به خودم نیستم . این اشتباه را بارها مرتکب شدم اما همیشه یه گوشی هست واسه نصیحت شنیدن و پاک کردن این غلط بزرگ که وجودم و جسمم ، حتی خودم ، مال خودم نیست ! این وجود یعنی من به خدای خودم تعلق داره . این خداست که صاحب اصلی وجود منه و من نباید هیچگاه تسخیرش کنم .
سخن را کوتاه می کنم . خدایا هیچ موقع تنها نیستم ،قلبم هم تنها نیست ، این وهم و خیال منه که تنهاست ، اگه مغز هم دل داشت شاید بدون برهان آنچه را که می باید ، باور می کرد ...
 

پی نوشت :

نمیدونم چرا نتوانستم پست امروز را تکمیل کنم ! اون چیزی که خیلی دلم میخواست بدست نیاوردم !!
خیلی از دوستان عزیز در مورد قالب سوال می کنند ، دلم میخواد جواب سوالشان را شفاف بدم اما دلیلی برای تعویض مداوم قالب وبلاگ ندارم . نام وبلاگ به گونه ای ست که نمی توانم هرگز قالبی در خور موضوع آن پیدا کنم و از آنجایی که تبع انسان تنوع پذیره ، پس حالا حالا ها باید این وضع را تحمل کنید ! اجباری هم وجود ندارد ،تحمل نکنید .
خودم شخصا دوست دارم قالب وبلاگ زمینه مشکی داشته باشه اما خب سفید بیشتر به عنوان وبلاگ میاد . بهرحال من همچنان سردرگم یافتن یه قالب خاص هستم .
بدلیل وقت محدودی که در اختیار دارم ، در این ماه کمتر میتوانم مطلب بنویسم . اما سعی می کنم تا پایان سال انشا ا.. ۴ پست را بروز کنم .
چرا نتوانستم پست امروز را تکمیل کنم ؟؟؟!
 
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

Design By : Night Melody