تبليغاتX
فصلی بنام بهار
فصلی بنام بهار

من یه ستاره ای تو کنج این آسمان ظلماتم .

تو دل هیشکی جا ندارم چون آنقدر کم نورم که نمیتونم لابلای رگهای خونی قلبی امید تابیدن داشته باشم ! از آغاز آفرینش همیشه ساکن بودم و دور ، این زمین با دل آبی اش هرگز برام پیامی نفرستاده ... دوستام میگن منتظرش نباش،گاهی هم از کنارم با نور می گذرند و زبون درازی می کنن چون در حال قدم گذاردن به دل یه انسانند ، تمام روز را منتظر بوده تا شب بشه و بتونه با ستاره ی دلش حرف بزنه و بهشون حق میدم برا دیدن روی ماهی روی زمین اینقدر بی تاب باشن ! چه مزه ای داره که ستاره آسمونی دل یه انسان باشم ؟ تابحال حتی بهش فکر هم نکردم چون هیشکی منو نمی بینه . پس سهم من تو این کهکشان محسورشده چیست ؟ برای چی به گورستان ستارگان پرتاب نمیشم ؟

هرکی یه ستاره داره تو قلبش، روحش، امیدـ بختش ، اما من ستاره هیشکی نیستم ! نمیدونم آنقدر نا امید شدم که در ضیافت آسمانی ستارگان هم جایی برام نیست ،همه میان از خاطراتشون در مواجهه با صورت یه انسان حرف میزنند و حسشون را وقتی برق نگاه همدمشون در چشماش میفته و دلشون غنچ میزنه که از وجود پر نور خودشونم ستاره ای بالاتر دیدن که ستاره نیس ! راستی این برق نگاه چیه ؟ چرا همه منتظرشن که بیفته و دلشون را بلرزونه ؟ شاید جادو می کنه که وجود ستاره را پر نور تر کنه واسه ادامه حیات آسمانیش ...

نمیدونم ، من تابحال تجربه اش نکردم حتی یکبار ...

ای انسان ،منم دل دارم ،دلم نوری نداره اما هستم ، وجود دارم فقط کم فروغم و تنها ، یعنی تو این آسمون پر ستاره یه بار هم دلت نخواسته به جستجوی کم نورترین ستاره بپردازی ؟

ایکاش دل یه انسان پرستاره تر از این بود که تو آسمون دنبال ستاره ها بگرده !!!

اونوقت من تو دلش جا داشتم چون بدنبال کم نورترین ستاره می گشت که هیچوقت نداره ...

نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

میدونم که میتونم ، میدونم که می مونم ، اون دل به وسعت تمام شبهای بی ماه زندگیم سخاوتمنده ، آسمانی ست و فریاد نگاهش همیشه کهکشانی ست ...

خواهم ماند به یاد نفسهای هستیٍ آفرینش ، به امید آویختن ناقوسهای رقصان چشمانت ...

چقدر روشن است زلال مهر و قلم سخنان بی مانندت ...

نگاهم کن ، به دره ی شادی عمیق روحت پرتم کن ، دستات را به امید نوازش خرمن موَاج پریشانم به اوج آسمان همیشه نیلی ببر ...

فضای روبروم خالیه و من ساعتها به پنجره نگریستم و هرچه داشتم به سخاوت میان باد و باران چشمانم ودیعه دادم ....

نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 3:5 قبل از ظهر توسط منـصــوره |

 

سکوت ، سکوت ، سکوت ....

همه سکوت کنین ، میخوام همه جا آرام باشه ، میخوام دنیا آرام باشه ، میخوام بدونم که سکوت دوای بی دردی منه !

نرم نرمک وقتش فرا میرسه و دستات سردتر و خالی تر از گذشته به آرامی فرو میریزه . نه هیچ اشکالی نداره ، به آسمان بگو چهره ی سنگینت را به نظاره بنشینه ، بلکه عرق شرم چشمای سیاهتو بارونی کنه ، نه ، دیگه آسمان به حالت گریه هم نمی کنه ! هیچ اتفاقی هم نیفتاده ، فقط نمیدونم چرا به حال خودم تاسف میخورم شاید سنگینی اعمالم خیلی زودتر از موعد سر و کله اش پیدا شده ! کی چی میدونه ؟ تو میدونی  ؟ تو چی ؟ اصلا مهمه ؟! نه برای اونی که دیگه چیزی واسه جبران نداره !

میدونستم که هیچی نمیدونم اما هر روز بر اشتباهم اصرار می ورزیدم .

آه خسته ام ، شاید اومدم وسایلم را برداشتم و رفتم به ناکجا آباد ، جایی که وجود خارجی نداره لااقل نه بخاطر یه ذره ..!

از هرچی آدمه ،متنفرم !! از آدم نبودن متنفرم ،از حیوان شدن بیزارم ، از افکار سطحی و پوشالی ...

یه سرپناه ، یه جایی که اسمش جا نباشه ، یه جایی که انسان نباشه ، یه جایی که نباشه برا من ، برا خلوت بی جایی من ، میخوام نابود کنم قلعه ی شنی زیر پاهامو ...

مهَمه ؟ .....

 

 

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط منـصــوره |

 

 

 

نمیدونم تا چه حد با سینمای کشورمون آشنا هستیم و یا  قبولش داریم اما بعنوان بالاترین مرجع تشخیص برتری و درجه به آثار گاهی خوب ، گاهی بد ، حتما نیم نگاهی و یا گوشه چشمی به اتفاقات پیرامون آن می اندازیم ( من که عاشقشم ) در مورد سیمرغی حرف میزنم که براستی زیباست ، مظهر ظرافت و هنر است و چه شایسته که نام بهترین جایزه سینمایی ایران به سیمرغ تعریف می شود .

ار آخرین باری که توانستم نیمی از فیلمهای جشنواره بین المللی فیلم فجر را ببینم ، چیزی حدود ۵ سال می گذره . در این مدت فیلمها کمی نزول پیدا کردند و خب این از اقبال من بود که آخرین حضورم در جشنواره توآم با نمایش بهترین آثار بوده .

امسال دیگه نتونستم هیچ کدام از فیلمها را در جشنواره ببینم اما دورادور  خبری دریافت می کردم تا اینکه جشنواره خیلی خیلی زود تمام شد و جوایز به بهترینهای بهار امسال سینمای ایران تقدیم شد .

مراسم اختتامیه بیست و هفتم جشنواره بین المللی فیلم فجر ۲۲ بهمن در آرامش و بدون اتفاقهای حاشیه ای که در مراسم افتتاحیه رخ داده بود ، در سالن بزرگ کشور برگزار شد .

با وجود شروع مراسم اختتامیه ، ازدحام و شلوغی در سالن ادامه داشت . حسن فتحی، رضا عطاران و همسرش فریده فرامرزی،امین تارخ ، لیلا حاتمی و علی مصفا که در میانه مراسم وارد سالن شدند، در تاریکی دنبال صندلی می گشتند و در نبود راهنما با همکاری مردم صندلی پیدا کردند .

عطاران که همراه همسرش فرامرزی نامزد دریافت سیمرغ بلورین بازیگر مکمل زن به سالن آمده بود از لحظه ورود با استقبال میهمانان روبرو شد عطاران، نیکی نصیریان  بازیگر خردسال مجموعه "بزنگاه" را هم با خود به مراسم آورده بود .

در مراسم اختتامیه جشنواره بیست و هفتم نسبت به مراسم افتتاحیه چهره های بیشتری حضور داشتند. مهتاب کرامتی، صابر ابر، حامد کمیلی، مسعود رایگان، طناز طبابایی، کامبیز دیرباز، رضا پورحسین، اکبر نبوی، فرزاد حسنی و ... حضور داشتند .

 جشنواره بیست و هفتم حواشی فراوانی داشت اما به مهمترین موردها می پردازم .

مهمترین بخش جشنواره که همیشه منتظرش هستم و همه سینماگران همین طور ، اهدای جوایز به برترینهای فیلم است که سخن کوتاه می کنم و از بازیگران برتر می نویسم !

مهتاب کرامتی بعد سالها

در بخش بهترین بازیگر نقش مکمل زن با وجود بازیگران بسیاری برای تصاحب این جایزه، برترین بازیگر مکل زن مهتاب کرامتی برای فیلم دوزخ، برزخ، بهشت را از آن خود کرد .

لبخند بلورین آن مرد خندان

اما جایزه بهترین بازیگر مکمل مرد بعد عبور سالها به بازی زیبای علیرضا خمسه در فیلم بیست رسید . راستش وقتی شنیدم که علیرضا خمسه بالاخره جایزه سیمرغ را بدست آورده ، خیلی خوشحال شدم چون سالها بود با وجود هنر بازیگری که خمسه داشت هیچوقت جایزه نمی گرفت ، به نظرم حق خمسه بود که جایزه بگیرد .

خمسه پس از دریافت سیمرغ خود پشت میکروفن رفت تا چند کلمه صحبت کند که میکروفن افتاد . خمسه با اشاره به این ماجرا با شوخ طبعی گفت : این اتفاقها برای کمدین ها می افتد . بذله گویی خمسه هیئت داوران را هم به وجد آورد و آنها هم به همراه حضار برای خمسه دست زدند .

علیرضا خمسه در سالروز ازدواج خود به این جایزه دست یافت و خودروی اهدایی جشنواره را به همسرش تقدیم کرد .

اما مهمترین و قطعا جذاب ترین بخش جوایز به معرفی برترین بازیگر زن و مرد نقش اصلی اختصاص دارد که هر سال همه منتظر همین بخش هستند و بخصوص من .

لیلای سینمای ایران و سیمرغ

لیلا حاتمی بعد از چندین سال که سیمرغ را برای ایفای بازی فوق العاده اش در فیلم لیلا دریافت کرد ، دیگر خبری از بازیهای تحسین برانگیزش نشد و یا لااقل نمی توانست نظر داوران جشنواره را به بازیش جلب کند و عوامل دیگر ، اما امسال بعد از چیزی حدود ۱۰ سال بالاخره توانست برای بازی در فیلم بی پولی بهترین بازیگر زن سال شود ، آنهم در حضور بازی ترانه علیدوستی و شاید باران کوثری! راستش وقتی شنیدم لیلا حاتمی به جایزه رسید واقعا خوشحال شدم چون سالها بود منتظر درخشش دوباره اش بودم .

لیلا حاتمی بعد دریافت جایزه اش گفت : تشکر می کنم از هیئت داوران و حمید نعمت اله.

برترین سوپراستار سال

خیلی وقت بود منتظر این لحظه بودم ، بله اعلام برترین بازیگر مرد جشنواره بیست و هفتم که شاید سالها قبل منتظرش بودم و امسال بالاخره رخ داد . مجید مجیدی پیش از اعلام نام برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد به شهیدی فرد گفت چطور نام برنده را با تعلیق و هیجان و بازی با دوربین اعلام کند .

بالاخره بعد از حضور ۱۰ ساله ی شهاب حسینی در سینمای ایران ، این بازیگر برجسته عرصه تلوزیون ، سینما وبه تازگی تئاتر، به حق خود در سینما دست یافت . سالها بود شهاب حسینی برای بازیهایش در فیلمها از جمله شمعی در باد و محیا ، کاندید دریافت جایزه میشد اما هرگز به آن دست نیافت تا بالاخره این طلسم شکسته شد و سیمرغ بروی شانه هایش نشست .

خیلی خوشحالم که به حق خود رسید . او بازیگر شایسته و توانایی است که با نقش زندگی می کند . شهاب حسینی بهترین بازیگر مرد سال سینمای ایران برای فیلم سوپراستار شد . شهیدی فرد زمانی که شهاب حسینی برای دریافت جایزه بروی سن آمد او را جوان خوش قلب، خوش نفس و سید مهربان سینمای ایران خطاب کرد .

شهاب حسینی بعد از دریافت جایزه گفت : این جور مواقع عمو خسرو کار قشنگی می کرد . با تشکر از همه کسانی که کمکم کردن خانواده ام و همکارانم .

بهترین فیلم جشنواره بیست و هفتم به فیلم تردید رسید و بهترین کارگردانی جشنواره امسال هم اصغر فرهادی برای فیلم درباره الی معرفی شد . اما جایزه برترین فیلم از نگاه تماشاگران ((بخش مورد علاقه خودم)) به فیلمهای بی پولی و درباره الی به طور مشترک رسید .

جوایز بی شماری اهدا شد اما من از بیان باقی جایزه ها سرپوشی کردم .

یادگاریهای این جشنواره همیشه زیبا هم به پایان رسید . البته به قول اهالی سینمای ایران ، با جشنواره فیلم فجر، سال سینمای ایران هم تحویل شد . امیدوارم سالی پر از جایزه و افتخار برای سینمای ایران داشته باشیم .

پی نوشت :

 

دوستای مهربونم برای کوتاهی آپ عذرم را بپذیرید چون زیاد فرصتی برای تکمیل نداشتم .

اگر از این به بعد و از این به قبل مدام وبلاگ را با قالبهای رنگارنگ مشاهده کردید ، تعجب نکنید چون هنوز آن قالبی را که باید ، برای وبلاگم پیدا نکردم ! نمیدونم چرا قالبی که به درد عنوان وبلاگ بخورد پیدا نمی کنم . یعنی اینقدر سخته در مورد بهار یه قالب خوب پیدا کردن ؟

اامروز نوشتم :

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

 

امروز تولد یکی از نادرترین مربیان ۵۰ سال اخیر است ، نمیخوام طفره برم ، تولد افشین قطبی ست و خوشحالم میتوانم جشن بگیرم در غیاب این سرمربی . اون روزها که سریالهای کره ای در تلوزیون گُل کرده بود ، یکی از لیدرها انگاری لقب "امپراطور" را روی افشین قطبی گذاشت ، شاید چون از کره اومده  بود و منم تازه در برنامه توپ طلایی دیده بودمش . خندان ، صمیمی و شیک . اولین چیزهایی بود که تمام توجهم را جلب کرد . تا آن زمان یادت نمیاد کسی اینگونه بیاد و جایزه بگیره ! حتی مربیان ملی اش هم چنین رسمی را بوجود نیاوردند ، یا من بخاطر نمی آورم ! اعتراف می کنم که روزهای بی شماری را برای مطلع شدن از آخرین اخبار از امپراطور محبوبم به سمت کیوسکهای روزنامه می رفتم و با اینکه مسافتی دشوار را پیش رو می گذاشتم اما شادی بعد خرید روزنامه ها مهم بود ، چه روزهایی ، یادش بخیر ...

  

یادمه پارسال خیلی صبر کردم تا تولد امپراطور سر برسه و بدونم واکنش دیگران در قبال این اتفاق چیه ! و نتیجه اش را هم دیدم ، مراسم کوچیک و فوق العاده خاصی برگزار شد و کل تیم و البته کل هوادارها این جشن زیبا را تبریک گفتند اونم در چه بُعد وسیعی ، بعد بازی پرسپولیس و ابومسلم بود که اون نتیجه عجیب بدست اومد و وقتی تیم ۳ تا عقب بود و با زدن ۳ گل دوباره همه چی را جبران کرد ، عادل، امپراطور را به نود دعوت کرد و خودش شخصا تولد افشین قطبی را به خودش تبریک گفت ! (فردوسی پور را گفتم !) همون برنامه باحاله که امپراطور و آن لب تاپ خاصش برا اولین بار افتتاح شدند !

 

امپراطور سرخ ایران ، امیدوارم هرجایی که هستی سلامت باشی . امروز را فراموش نکردم ، از یک سال قبل به خودم قول دادم این روز را چه با بودنت و چه بدون حضورت در وبلاگ جشن بگیریم و خوشحالم موفق شدیم . الان مشغول به هرکاری که هستی امیدوارم موفق تر از قبل باشی چون هدفت عالی ست و میدونم بهش میرسی . وضع تیم پرسپولیسی که اونقدر دوسش داشتی و برای هواداراش همیشه و همه جا دور افتخار میزدی ، خوبه ،سوم جدول بودن به اسم چیز خوبیه ، هرچند استقلال بالای سر تیم رفته ، مطمئنم اگه اینجا بودی چشم دیدن این بالا بودن را نداشتی ، بهرحال تقدیر و ابر و باد و مه و خورشید و داوران و فدارسیون و بعضی ها در کار شد تا این اتفاق بیفتد و الان کاری هم نمیشه کرد چون دیگه آب در هاونگ کوباندن است ! شاید اگه ایران بودی دوباره شیث و مرزبان با یه دست پُر کیک خامه ای از صورتت استقبال می کردند و عکس صورت آغشته به شیرینی ات بجای حرفای همیشه شیرینت اینبار روی صفحه اول مطبوعات نقش می بست و شماره هاش نایاب ، مثل پارسال ، اما خب این اتفاق نیفتاد .

 خیلی دلم تنگ شده واسه اون روزها ، اون مصاحبه هایی که با آب و تاب فراوان  برای هر ژورنالیستی مهم بود که زودتر ببره ، تا مردم تو اخبار ببینن .چقدرم هواخواه داشت ، حرفهای همیشه تازه و نو ، هیچ موقع نا امید نبود ، واسه هر حرفی دلیل داشت ، بازیکن را با دلیل تعویض می کرد ، همیشه تموم نگرانیهاش برای بازیکنش درست بود ، همیشه هم سر به زیر و مودب به دیگران احترام می گذاشت . این چیزها همیشه تو ذهنم ملکه میشه و تا الان که نیست هیچکس دیگه هم نتوانسته جاشو بگیره . امیر قلعه نویی را با امپراطور مقایسه نمی کنم ولی با اینکه تیمش بازهم صدر جدوله ، اما همچنان گله می کنه و معلومه هنوز راه و رسم برخورد در کنفرانس مطبوعاتی را یاد نگرفته ! از همینجا اعلام می کنم هیچکس نمیتونه به جای امپراطور بنشیند ، بهرحال افشین قطبی یکسال به این هوادار احترام گذاشت ، حالا نوبت هواداره که حرمت این انسان مهربان را حفظ کند ! (انگشت اشاره ی من سمت هوادارهای استقلاله !! )

   

 دیگه نا و حالی برای شنیدن مصاحبه مربیان ندارم چون همه حرفاشونو از بر کردم . یه چیزی را دقت کردید ؟ زمانی که افشین قطبی به استقبال از مربیان حریف می رفت و صرفا دسته گلی را برای خیر مقدم و یا تشکر می برد ، گل را با احترام مقابل سینه اش قرار می داد و هرگز ندیدم گل را بصورت معلق در هوا و افتاده بگیره ، خیلی از این احترامی که  از شخصیت و منش حرفه ایش ناشی میشد ، خوشم می اومد و همین چیزها بود که باعث میشد اینقدر خاص به نظر بیاد . چقدر جای نبودن دانش حرفه ایش در فوتبال ایران خالیست .

 

روز ۱۸ بهمن هم تولد افشین پیروانی با تعصب پرسپولیس است که الان هم سمت دشوار سرمربی گری را بر عهده داره ، این روز را هم به سرمربی جوان تیم  تبریک می گویم و آرزوی موفقیت تیم سرخش را در لیگ ایران و جام باشگاههای آسیا از خدا خواستارم .  چقدرم افشین پیروانی وقتی کنار خط عرضی زمین می ایسته ، منو یاد امپراطور می اندازه !!

تولدت مبارک افشین با تعصب

   

نمیدونم چند تا بهار بود که اینگونه خندیده بودم ، اما خندیدم و چنان صدایی داد که تا ۱۰ سال آینده هم یادم نمیره !!

۱۹ بهمن تولد یه شخص ویژه ست که در زندگی من تاثیر زیادی داره .

افشین قطبی ، آخرین امپراطور فوتبال ایران ، تولدت یه دنیا مبارک

 الان نیستی و نبودت خیلی تو تیم حس میشه ، اما مطمئنی

که تیم با افشین پیروانی عزیز نتیجه می گیره و این امید را همچنان به ما میدی ...

۳۷ کلوزآپ از حضور امپراطور در لیگ هفتم

 

 

     

پی نوشت :

 

باز هم آرزوی بهترین ها رو برای افشین قطبی آخرین امپراطور فوتبال ایران دارم و دعا می کنم هرجایی که هستن همیشه شاد باشند و اون قلب شیری که همیشه جوان هست و پر امید ، در همه جا همراهشون باشه .

پارمیدای عزیز که بهانه تولد امسال امپراطور شدی ، این پست را بیشتر واسه یادآوری تولد سال قبل نوشتم .

ببخشید که کمی دیر شد !

 

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

اگه باریدن بلد بودم شاید اسیر این کویر غم نمی شدم . نمیتونم بگم آدم خوبیم ، زندگیم بازی دسته ، می چرخم و می گردم دریغ از یه دفترچه راهنما ! تاًسفم میخورم به حالٍ زارم ، زمانی که می خواستم ، پر پر شد و حال که نمیخوام ، چشمام به اجبار می بینن !چیزی که نمیخوام ببینن! این کویر هم دل داره ، باور کن ...

ساده بودی و به سادگی دعوت شدم ، خط به خط دفتر را پاک می دیدی و برات مهم نبود چه شکلی رسم شده ، فقط باید وجود می داشت و تو باورت بال بال میزد ! کجاست اون باور حالا ؟

برام بگو از تنهایی زوزوی باد تو شبهای بی کسی فریاد .. برام بخون نجوای دلٍ نی را که می نواخت از رشته ی مضرابهای مقدس آن مرد .. بهم بده نفست را ، دستهای سردت را ، همه چیزت را ..

یه چیزی این وسط لرزید !!!

 

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط منـصــوره |

 

 

 اینسوی حیات ، فرشته ای ، گمشده ای ، در آسمانها بی خانمان ست

 آنسوی زمین ، ستاره ای ، آواره ای اسیر و محبوس در کنج دریاچه سرگردان ست

می بینی ؟ هرچه داشتم ذره ذره به دست شکارچیان غم داده ام ! سبز شدن از من برنمیاد ، تموم شاخه های قلمم شکسته ، به هیچ امیدی و بی هیچ نجابتی اکنون اسیر تراشه ها شده ! نور و سرور از او فاصله گرفته فقط به این دلیل که کوچیکه ...

... چیزی ندارم جز این سه نقطه ی ناقابل ، می پذیری یا همچنان محکوم خواهم ماند !!؟

به پستچی گفتم امروز نامه های نامرئی تو را برام نیاره تا دیگه غصه نخورم ! آخه میدونی وقتی به یادت می افتم یادم میره در پستچی را باز کنم  و نامه ها بر می گردند و تو غصّه می خوری ، ولی ناراحت نباش از فردا هر روز خودم ورق ورقِ قلبم رو برات می فرستم تا بدونی نامه های دلت بهم میرسه ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

 

و اکنون باران ، باریدن گرفت و اشکی شد برای همراهی اشکهای چشمام ...

اومدی ، خوش اومدی ، خیالی که تنهام نمیذاره و میشه چتری برای قدمهای تنهایی باد و باران نگاهم ...

میخوری به سقف ذهنی ام ، میشی همونی که همیشه بوده و طراوت می بخشی به آسمون سرخ وجودم که با طراوت باشه ، زنده بشه ، و بشه همون چیزی که می گویند : خدا نزدیک است ...

عاشقانه می خوانم انگار خدا به روح کوچکم قدرت پرواز بخشیده ست ...

منصوره ی دوست داشتنی ام ، دوست داشتن را لابلای فریاد واژه هات یاد گرفتم ، کجا میخوای بری؟

فقط میخوام برگردی، تو تموم ترانه هات تموم شده ، اگه بری ، ما تموم عشقمون تموم میشه !!

نرو ، عزیز آبجی تنهام نذار ....

بر گرد پیشم ..

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 3:20 قبل از ظهر توسط منـصــوره |

 

 

بالاخره طلسم شکسته شد ! مدتها بود می خواستم به جایی وارد شوم اما نه قدرت قدم نهادن به آن را داشتم و نه بهانه قدم نهادن را . یه قصری توی گوشه ای از این شهر که طلسم شبدانه های قصه شده بود ، مدام زل زدنهام به نگاهش سنجاق می خورد اما هرگز مخچه مغزم فرمان اینو نمی داد که کلیدش را بچرخانم . دلم می خواست ببینم این قصر چه شکلیه ؟ مثل همه ی قصرها ، عمارت و کاخهای تو در تو داره ؟ باغ و بوستان و سالن تشریفات داره ؟! آخه میدونی ، این شهر همه چی داره جز یه قصر شخصی !! روز اولی که با نامش آشنا شدم ، بو بردم که یه قصر معمولی نیست ! خب سرزده هم واردش شدم و توی پستوهاش قدم زدم و با آدماش و رنگاش آشنا شدم اما هرگز به اون بخش وارد نشدم !

 

تا اینکه یه شب ، یه شب سرد زمستونی که به فرمان خدا و بسیار تماشایی بارون می اومد ، یه صدایی شنیدم . صدای قدمهای چیزی می اومد ! شُر شُر شُر ... قطرات باران قدم زنان به خانه ی دلم اومدند و دستمو گرفتند و به جایی بردند ، یه جای خوب ! یه قلبٍ سرخٍ آریایی در این قفس، نفس می کشید و حالا می فهمیدم ! شاید عجیب باشه که بخوام در موردش حرف بزنم اما بالاخره کلیدشو یافتم و چه سهل ! در امتداد خطوط معمولی که همچون رشته ای از دریچه ای به پای دفتری ریخته می شدند ، من نیز با مساعدت و تشویق اون شبنمهای عاری از سیاهی و تماماً بلورین ، آرام در زدم ! وارد شدم و بروی آن لوح نشستم . مدتی به انتظار نشستم ، با میهمان نوازی تماشایی واژه ها پذیرایی شدم . قطرات باران چسبیده بودند به شیشه و زل زدند به رفتارم تا ببینند روی حوض نقاشی ، قطره ای، موجی و یا دریایی مشاهده می کنند یا خیر ! اما اون شب ، من و قطره و باران و شهر فقط خندیدیم ، خندیدیم به محبت خدا و حکمتش ...

یه قصره که بخاطر دوری های این زمونه لعنتی ، قفس شده برا دلایی که فضای خفقان آور محیط پر تنش اطرافشون غیر قابل تحمل است ! یه کودک نشسته تو این قصر و فرومانروایی می کنه . گاهی یه پیک از قصرش آزاد میشه و میره تو یه قفس دیگه ! باید پیک آزادی را برسونه به رشته های ناگسستنی پیوند ِ لبخندها ، برای خنده هایی که منتظرن تا پیک را ببینن و تبسم بشن روی گونه های انتظار که گهگاهی دمق و بی حال به آسمون می نگرند . قصری پر از زیبایی ها برای حس تمام آفرینش های خداوند ، از یاس تا راز ، از لبخندها و اشکهای منتظر تا اشکها و لبخندهای شوق و برای تموم آدمهای خیالی ...

این قفس ، قصر بوده و هست . برای من یه خاطره ست که تداعی شد از روز اولی که صاحب مهربونش بهم سلام کرد و چه سلام خسته ای ! مدادی که می نویسد تا هر وقت چشمام به چشم نوشته هاش می خوره ، خوشحال بشم و لحظاتی را روی لوح سفید و نقشهاش سُر بخورم ! اسم قصر عوض نمیشه . قصر کودکیها ، قصر افکار خوش رنگ و لعاب بلدرچینها ، برای من قصری ست به بزرگی یه قفس، قصری برای بودنها و مدادی که در امتداد محبتها ، می نویسد تا فراموش نکنم عمری با بودنش، دفترها از رنگ و رو رفتگی نجات یافتند ، نقش بستی بروی قصرت و ساختی برام خاطرات یادگاریهای دفترت را ...

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط منـصــوره |

 

 

روز شنبه بود که برای چکاپ کامل دندانهایم به مطب پزشکم رفتم . از دوماه قبل به من این نوید داده شده بود که لثه های دندانهایم تحلیل رفته و بنابراین نیاز به جراحی پیوند لثه احساس میشه ! منم از همه جا بی خبر و ترسی که ممکنه در وجود هر آدمی بعد شنیدن  متولد بشه، کمی روحیه ام را باختم . بالاخره خیلی ترس داره ،اونم حساس ترین و سوزناک ترین عضو بدن یه انسان و آنهم دندانها !!

یک هفته فرصت داشتم تا برای اولین عمل جراحی که در تمام طولٍ زندگی ام صورت گرفته ، آماده شوم . بسته به نیازی که داشتم از نظر روحی و عاطفی خود را با اشکال مختلفٍ حس برای آن چهارشنبه سرنوشت ساز آماده کردم . ترس واژه غریبی نیست ، این غلبه بر ترس است که هیچکس اونو نمی شناسه و وسیله آزمودن این ناشناخته هم کلمه با ارزشٍ "تجربه" است .

از نظر عاطفی که نتوانستم به هیچ عنوان ممکن ، خودم را آماده کنم و به ناچار بدون هیچگونه شناختی وتنها با جستجو در گوگل ، به چند نکته بسیار مبهم از پیوند لثه دست یافتم . اطرافیانم می گویند : همه جراحی به جلسه اولٍ آن است و درست می گفتند چون برای منی که ۴ جلسه سخت و دشوار این جراحی را تا پایان سال وحتی بخشی از عید نوروزم را درگیر آن هستم ، این اولین جلسه ،حکم یک کلید طلایی برای گشودن دربهای دیگر است که بتوانم به لطف خدا بر این آزمون سخت پیروز شوم .

چهارشنبه ۹ بهمن ـ عصر ـ داخلی ـ سالن انتظار دندانپزشکی

مطبی مربعی شکل که دارای راهرویی جالب برای انتظار بیماران است ، با تاخیر پزشکم به استرس من افزوده شده و به بهانه کاهش ترس و دلهره برای این جراحی، از تمامی پزشکان کارآموزی که در آن ساختمان حضور دارند ، تمام و کمال حس و نحوه و پیامدهای این جراحی را می پرسم . همه متفق القول می گویند هیچ ترسی نداره و در ضمن یکی از بهترین عملهای جراحی ست چون ساده ست . در تمام آن مدت به این فکر می کنم که این نیز یک تجربه ست و باید خوشحال باشم چرا که فرصت این را دارم که در زندگیم ، به حس بهتری از نفس کشیدن دست یابم . به دلیلی مبهم عمل من با یک ساعت و نیم تاخیر آغاز می شود و بدلیل فعالیت وسائل گرمایشی واقع در ساختمان ، من گُر می گیرم و به همین دلیل تمامی شوفاژها بسته می شود !

عصر ـ داخلی ـ اتاق جراحی

انتظار من بعد گذر یک هفته خاتمه می یابد . تمام آنچه که بعنوان یک هیولا درون ذهنم  و یا در برخورد با هر فردی از اسم "جراحی" ساخته بودم ،اکنون به وقوع می پیوندد . چون اول بار به این تجربه دست می یابم ، پزشکم از من می پرسه : نمی ترسی ؟ و من با قاطعیتی که میدونم تصادفی نیست ، به دکتر میگم : نه ، من یک شیر زنم !! و این سبب می شود که هم به خودم و هم به پزشک اعتماد به نفسی زیبا بدهم . خداروشکر که حد اقل زبانم در آن لحظه از شدت ترس بند نیامد ! همیشه از کودکی ام از تمام مطبهای دندانپزشکی می ترسیدم فقط به خاطر آمپول بی حسی ! قلبم آن روز تند تند می زد ، چشمانم به یک نقطه آن هم به گوشه ای از سقف خیره شده بود و نمیدانستم اکنون چی انتظارم را می کشد ؟! خیلی سریع و بدون اینکه چیزی را حس کنم ، ۱۰ الی ۱۵ نقطه از سق و لثه ام را بی حس کردند . و اکنون کار اصلی آغاز میشد . پزشک رو به من گفت : اگر بترسی و یا این اعتماد را نداشته باشی که پزشک از عهده این کار بر نمی آید ، این حس تو به من منتقل می شود و بنابراین بر کار جراحی تاثیری منفی می گذارد . اما  اگر به کار من و سلامتی خودت ایمان داشته باشی ، بدون هیچ فاصله ای جراحی انشا ا.. به راحتی جلو خواهد رفت . میدونستم دیگه این موقعیت برای من بوجود نمی آید و مطمئن بودم که تحمل این جراحی در آینده به شیرینی لبخندی بروی گونه ام همچون خاطره ای فراموش نشدنی نقش می بندد ، به همین دلیل با اطمینان به پزشکم گفتم ، کار را شروع کنند چون من به لطف خدا ایمان دارم .

زیباترین بخش کار که قبلتر آبجی نازنینم مینی هم به من گوشزد کرده بود از زبان جراح خارج شد . آقای دکتر گفت : به چیزها و مناظر بهتر فکر کن ، ذهنتو از اتاق عمل به جایی دیگر ببر ، به صحنه یا منظره ای که در ذهنت خاطره شده و هیچگاه فراموش نخواهد شد . اصلا روحت در فضای محدود این مطب محبوس نباشد ، و من به همراه قلبم به آنجایی رفتم که برام خاطره شده بود . میدونستم که چه چیز میتونه خوشحالم کنه . چشمانم را بستم ، روحم به پرواز در آمد و جراحی شروع شد .

گردی از خاطرات در فضای سیاهٍ پلکهام پخش شد ! صدای سکوت سنگین جمعیتی در پس چشمانم حس می شد . بیاد آوردم ۲۸ اردی بهشت ۸۷ و آن فینال بزرگ لیگ برتر که در ورزشگاه ۱۰۰ هزار نفری آزادی که آن روز به ۱۲۰ هزار نفر گنجایش رسیده بود ! تیغ جراحی روی سقم قرار گرفت ، عادل به خوبی حس آن لحظه را درک می کرد و با بهترین و هیجان انگیزترین حس ممکن ، به توصیف احوال آن تیم منتظر پرداخت ، صحنه با پخش زنده در ذهنم تداعی شد ، اوج حساسیت ،تیغ روی سقم قرار می گیره ،  فرزاد آشوبی، ضربه اش به مدافعان برخورد می کنه،حالا خلیلی ، تیغ کشیده میشه ،موقعیت برای بازیکنان پرسپولیس در دهانه دروازه و توپ توی دروازه قرار می گیره ...! و تیغ می برد ، چه زمانی گل میزنه این تیم پرسپولیس ... انگار صدای گوشت سقم را می شنوم !  چه فوتبالی شده این بازی ، دقیقه نود و ششم قهرمان لیگ عوض میشه ،( همون روزا یاد کارتون میو میو عوض میشه افتادم !! ) دلم میخواد از شادی فریاد بزنم و لبخند بزنم ، اما دهانم به اندازه ی یه بشقاب بازٍ باز شده و نمیتونم ! چه خبره ورزشگاه آزادی ، افشین قطبی را یکی باید جلوشو بگیره ! تمام دلم از شادی غنچ میزنه و زیر تیغ جراحی قرار دارم .

انگار به خوابی شیرین فرو رفتم ، دستیار دکتر میگه : خوبی ؟ و منم با سرم اشاره می کنم که بله . انگار حساس ترین بخش جراحی همزمان با پخش مستقیم مسابقه فینال به خوبی گذشته ! من هیچی احساس نکردم چون با آن دهان بی حس شده و نبودن روح در مطب ، باید هم بهم خوش بگذره ! خدارو شکر برداشتن گوشت از سقم به سلامتی انجام شد و شنیدم که پزشکم یه نفس راحت کشید !حالا جراحان خود را آماده می کردند تا با بخش دوم یعنی پیوند معروف لثه ، همان موضوعی که یک هفته خواب وخوراک را از من صلب کرده بود، به میزبانی بروند .  برای لحظه ای شدیدا تصادفی چشمانم را باز می کنم و با منظره ای بس عجیب برخورد می کنم . گوشت لخم سقم در دستان دکتر قرار داره و و ان را از مقابل نورٍ پروژکتور تخت عبور می دهد و گوشتٍ خوشرنگ را می بینم اما سریعا چشمانم را می بندم . دیگه نمیخوام چیزی حس کنم چون سوت پایان بازی داره زده میشه : و سوت پایان مسابقه ، قهرمانی پرسپولیس در رقابتهای لیگ برتر و تصاویر افشین قطبی و بقیه را هم اگه ببینید واقعا در نوع خودش جالبه ... نخ بخیه وارد لثه ی دندانهایم میشه ... بازیکنان وارد سکوی اول اهدای جوایز میشن ... گوشت در حال بخیه خوردن به لثه دندانم قرار داره ... چهره ها همه شاد ، خندان ، اشکای شوق توی چشمها ، انگار قلبم می خنده به شادی که مال خودمون شد و حقمون بود ... گوشتها تماما به لثه هام بخیه زده میشه و انگار تموم اون مدتی که کابوسوار از روزهام به سختی گذشت ، به مدت ۴۵ دقیقه به نفس راحتی از ریه هام تبدیل و خارج شد ... تیم پرسپولیس جام قهرمانی را بالای سر برد و منم یه هورا از ته قلبم کشیدم ...

عمل تمام شد ، کمی صبر کن تا پمادها بچسبه . نمیتونستم خوشحالیم از اینکه بالاخره  صدٍ این غول جراحی شکسته شد چیکار بکنم من !! بلند میشم و به توصیه های پزشکم گوش میدم . دو قالب یخ روی دهانم به مدت ۴ ساعت قرار میدم و از اتاق خارج میشم . خانوم دکترهای دیگه که من قبل عمل مدام سوال پیچشان می کردم ، با لبخند به سراغم می آمدند و اینبار من سوال پیچ شدم چون تا ۲۴ ساعت نباید حتی یک کله حرف بزنم تا بخیه ها باز نشوند !

شب ـ خارجی ـ بیرون از ساختمان دندانپزشکی ـ خیابان

 از ساختمان خارج می شویم . دیگه شب شده و باد سرد شبهای زمستان هم به صورتم با خشونت برخورد می کنه و من به توصیه پزشکم ، دهانم را باز می گذارم تا کمی از این سردی را دندانم لمس کنه ! آخی ، چقدر سردی آرامش بخشه !! مامانم از سرما قرمز شده اما من با آرامش در آن فضا مدام راه می روم چون توصیه برای دندانم این است که اگر هرگونه گرمی به صورتم و دندانها برخورد کند ، دندانها عفونت می کنند و بدین ترتیب بخیه ها باز می شوند و دوباره باید جراحی کنم . تا یک هفته از حرف زدن و خندیدن و رژیم غذایی معمولی که قبلا داشتم ، خودداری کنم و در ضمن اصلا نباید زبانم به سق برخورد کند چون ممکنه در اثر فشاری که به سق وارد می شود ،بخیه ها باز شوند و خونریزی با شدت شروع میشه .

کم کم داروهای بی حسی اثر خود را از دست می دادند و درد شروع میشد ، شب چهارشنبه بود و دلم میخواست یک شکم سیر بخوابم اما بجای خواب نازی که ممکن بود به چشمانم بنشیند ، به مانند ابر بهار شروع به اشک ریختن می کردم چون با اشک تحمل درد برام قابل قبولتر می شد . خیلی احساس خستگی می کردم و در ضمن به هیچ عنوان نمی توانستم راحت بخوابم . از شدت درد به خواب فرو رفتم اما در میانه های بامداد پانسمان سقم باز شد و آن را قورت دادم . با حالت بدی از خواب بیدار شدم و دیگه نتوانستم بخوابم چون درد امانم را بریده بود . بعد از چهارساعت از گذشت جراحی دیگه نباید یخ را روی محل زخمها می گذاشتم و از طرفی هم سرما برای بخیه ها مثل نوشدارو بود ، بدین ترتیب صورتم را به هر سطح سردی نزدیک می کردم و کمی از درد تسکین داده میشد . بالاخره از بی خوابی مجبور شدم فقط بستنی بخورم . آنهم در زمستان ولی شدیدا می چسبید ! خودم هم باور نمی کردم در این سرما چگونه ممکنه بستنی برایم لذتبخش باشه ولی انقدر درد دندانم ار آرام می کرد ( بواسطه سرمایی که عفونت را خشک می کند ) که فقط دلم میخواست مدام بستنی بخورم . تا یک هفته از خوردن هرگونه غذای سفت باید خودداری کنم و همه چیز را سرد میل کنم ! البته خوردن سوپ سرد و حلیم و فرنی سرد برای رسیدن به سلامتی خیلی بهتره .

امروز که این متن را می نویسم برای تسکین دردم ، خودم را سرگرم می کنم تا دهانم هوس نکند درد بگیره و جالبتر آنکه اصلا نمیتوانم حرف بزنم و جالب ترین موضوع که زیاد هم شاید جالب نباشه اینه که در تمام بیماریها ،استراحت کردن و خوابیدن یک دواست اما من وقتی کمی می خوابم ،  محل جراحی خونریزی می کند  که البته طبیعیست اما بازهم هنگام خواب بدجور درد می کشم . متاسفانه از مسواک زدن هم محروم هستم . من باید تحمل کنم هرچند هرگز تصور این دردها را بخصوص بعد از جراحی نمی کردم و مدام در فکر اصل جراحی بودم اما بهرترتیب این نیز یک تجربه ست و درسته کمی سخته اما خوشحالم فرصت تجربه ی این درد را در زندگیم داشتم و بهرحال زندگی همه اش پر از دردهای رنگ و وارنگه که به شکلهای مختلف باعث نمک دادن به زندگی میشه ...

 

پی نوشت :

نمیدونستم  باید این پست را بنویسم یا نه ، کمی تردید داشتم چون ممکن بود بعضی از دوستانم ناراحت بشوند ولی چون فکر می کردم شاید تجربه ای که در این اتفاق بدست آوردم بدرد دوستام بخوره ، پس نوشتم هرچند وقتی در گوگل در مورد پیوند لثه به جستجو می پرداختم متاسفانه اطلاعات کمی بدست آوردم و اگر دوست خوبم لیلی نبود شادی نمیتوانستم برای جراحی خودم را آماده کنم .

دوستان عزیزم اگر در این مدت نتوانستم به خونه گرم وبلاگی شما سر بزنم واقعا ببخشید چون هر وقت با این درد به سراغ نت می روم فورا پشیمان می شوم و و ترجیح می دهم از خانه خارج شوم و دندانهایم کمی هوای سرد نوشٍ جان کند . بهر حال ببخشید به شما سر نزدم اما انشا ا.. که این روزهای اول گذشت ، و دردها کمتر شد حتما میام پیشتون . هرچند دوستای نازنینم که لطف و بزرگی نشون میدهند و منو برای نوشتن  پستهای جدیدشون مطلع می کنند همه مطالبشون را می خونم اما واقعا از شدت درد نمی توانم زیاد نظر بنویسم و هرچند این پستی هم که امروز بروز شد در مدت ۳ روز نوشتم . منو ببخشید .

بیماریهای لثه به بیماریهای خاموش معروف هستد که به ظاهر دندان را نابود می کنند اما درد ندارند . خیلی مواظب سلامتی خودتون باشید و از صدفهای نازنینتون مراقبت کنید .

یک تشکر خیلی بزرگ به آبجی مهربونم یعنی  مینی عزیزم بدهکارم که خیلی بهم کمک کرد و مدام بهم روحیه میداد که باعث شد آن کلمه "شیرزن" در  مطب دکتر از زبانم خارج بشه !  متشکر محبتتم خاله اوشولات

چقدر سخته که نمی توانم حرف بزنم و مجبورم با زبان اشاره هم که بلد نیستم ، منظورم را به اطرافیانم برسانم .

 

نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط منـصــوره |

Design By : Night Melody