تبليغاتX
فصلی بنام بهار
یکشنبه 22 دی1387
انتظار همیشه سخته ! برای بودن ها ، بهترین بهونه ست ...


 

 

 

آغــــــــــاز من باش ...


از کجا آغاز کنم ؟

از تو آغاز می کنم

که تمام سرآغازهایم تو هستی

از تو می گویم

که تمام گفتن هایم تو هستی

تمام خواسته هایم تو هستی

از تو آغاز می کنم

چون که یادآور تمام بودن هایی

همانطور که

تمامی بودن ها یادآور توست

ای خـــــــــــدا

حامد علی نیا

به تک تک دوستان عزیزم که این مدت من را تحمل کردند،سلام می فرستم . بازهم یک آپ طولانی دیگر را در خدمت وقت ارزشمند شما هستم . در هفته ای که گذشت،من در وضعیتی خاص قرار داشتم که باعث شد از روز سه شنبه قبل شروع به نوشتن مجموعه آپهای کوتاهی کنم که فکر نمی کردم از پس آن برآیم ! اما بالاخره نوشته شدند تا همچنان از خود بپرسم من چه دارم ؟!!

آسمان امشب نظاره گر چشمان توست ...

امشب ماه شب چهارده در آسمان درخشید ، درست نزدیکتر از روزهای دیگر ...

... خیلی این ماه را دوست دارم ، به یاد شبهای پر التهاب دلتنگی ها

دیشب انقدر در پی ثبت اون لحظه از ماه بودم که نفهمیدم زمان چگونه سپری شد که در ملاقات با ماه، نتوانستم صورت نقره فامش را به نظاره بنشینم و بدین ترتیب ماه من هم امشب به سادگی از کنار قلبم عبور کرد . ماه شب چهاردهم در شب یکشنبه متفاوت با دیگر سالها نزدیکتر به موجودات زمین می نگریست ، اما چه حیف که ... ( ماه شب یکشنبه ۳۰ ٪ نسبت به روزهای دیگر سال به کره زمین نزدیک تر بود ، به فاصله ی ۳۵۸ هزار کیلومتری به چهره تو ای همیشه عاشق ، می نگریست !  )

ماه همیشه دست نیافتنی ست ...

یاد اون روزهای بهاری و اون دلای آسمونی بخیر که همه چیز براشون هیچ بود ...

«شبهه نمناک»


وقتی پنجره با تردید

به رد عبور پرنده نگاه می کرد

وقتی دیوار به تمریر

به قامت کوچه نظر می انداخت

احساس شرم و شکوه

به قامتم سایه می پاشید

دست می سایید

حوالی آن شبهه نمناک  و این هجوم مکرر

دوباره

پرنده در قفس است

عبور بارانی ست .

:!:........................................:!:.......................................:!:

سلام ! بامرام !

پا به پای تو ام، تا فراموشی !

از آخرین وداع و بوسه

اولین اشک و هم آغوشی !

پشت دیوارهای شهرشلوغ

خاطره ای زیر باران

پای گلبرگی شسته در طراوت خواب

بیدار است !

و تعبیر مبهم آن این :

دلی که زندانی ست !

راستی گفته اند شهر شما

همیشه بارانی ست !

ه ... حرف کمی نیست

پا به پای هم ، تا فراموشی !!!

این :

رسم بی وفایی ست !؟؟

مسعود نکویی


چقدر می گذره تا بفهمی این آدما کی هستن که از کنارت عبور می کنن و ردی به جا می گذراند ؟!!!!!

هنوز دلم بارونیه ، حتی توی زمستون ...

پی نوشت :

دوستان عزیزم، دو هفته به طرز عجیبی پستها را بروز کردم و حالا با یک آپ نسبتا گنده خدمتتون رسیدم . می خواهم از تمام دوستانی که در این چند روز  کم بهشون سر زدم ، عذر بخواهم .

/// همانطور که به غروب خورشید چشم می دوزی ، به آسمان همیشه منتظر هم ، نگاهی بینداز . شاید در میان ابرها گمشده ات را بیابی ، و نه در پایان هستی آسمان در نگاه دلتنک خورشید ... ///

               به سوی تو ...

                                         به شوق روی تو ...

    ... اگر تو را جویم                                      

  ... حدیث دل گویم                                                           




+ بهاری باشید . . .
چهارشنبه 18 دی1387
تو برام یه دنیا رنگی ...

دوستی دارم که بین رنگها تکه !

جعبه 70 رنگ هم که باشه ، اون برام فقط یه رنگه .

توی چشمام هم فقط اونه که دنیامو رنگی می کنه ..!

یک رنگ وجود اون دوست ، انگار 70 رنگه و  دنیای 70 رنگٍ دیگران ، هیچی نیستن در مقابل رنگ گرم وجودش ...

+ بهاری باشید . . .
یکشنبه 15 دی1387
بهاری که متولد شد ...

این روزها انقدر سرده که های وجود گرم یک انسان هم، یخ پنجره را نمی شکنه ...!

اما اشکهای من انقدر گرم هست که چشمهای دودی احساس را زلال کنه ...

ایمان من به درگاه تو به بهانه رهایی از قفسٍ تنهایی، برای دلم بسه ...

بهار به دلم می خنده، پس منم به بهار می خندم که تو رو به من داده ...

+ بهاری باشید . . .
شنبه 14 دی1387
لبخند گمشده !



~~~حسی گیج و سمج همیشه همدم من است ...
~~~آوایی آرام، همراه قدمهای زندگیم ...
~~~در هیاهوی دنیایی غریب، آسمان نیلی وجودم پر از پرواز شاپرکهاست ...
~~~تو ، دنیایی خارج از تصّور محدود منی ...
~~~گمشده دلم ، لبخند من همیشه برای توست ...
~~~

+ بهاری باشید . . .
جمعه 13 دی1387
دل من ...


میان دیوانگی ها

                        میشه دیوانه تر هم بود ،

                                                            سرآمد دیوانه ها شد ...

                                                                                                 دیوانگی هم عالمی داره ...!

+ بهاری باشید . . .
چهارشنبه 11 دی1387
جامانده های شب

برای چیزهایی که نداشت ، باز هم باید شکر کرد ...

برای چیزهایی که می دانست بزرگ اند ، سکوت کرد .

برای چیزهایی که او را به یاد می انداخت ، هیچ نداشت .

برای چیزهایی که به انتها نرسیدند ، اشک ریخت .

برای محبت هاش ، برای هستی اش ، برای نخندیدن هاش ، برای همه چیزش ...

برای عاشقی نکردن و محکومیّت ...

برای صدای زنجیر وار نفس ...

برای هرگز ندیدنش ...

من هیچ نمی دانستم و او احساس را به من آموخت .

همیشه مدیونت خواهم ماند ...

جامانده های شب ...

ماه دیگر حتی پشت ابر هم نیست !

+ بهاری باشید . . .
چهارشنبه 11 دی1387
آرزویی غریبه ...!

نمی دونم باید اشک شوق بریزم یا فریادی فرو خورده تمام فضای درون را پر کند ...

نمی دونم چرا و به یکباره چرا چنین شد ! شاید حکمتی در مسیر زندگی من جاریست !

هرچه هست ، حالا دیگه حس می کنم زندگیم دست خودم نیست ! شاید هم هرگز دست خودم نبوده ، نمی دونم !...

من آماده ام تا حرکت کنم ؛ ایکاش کسی در کنارم می بود ...!

این مسیر را بالاخره یک روزی باید از سر گذراند ، چه با انبوهی از همراهان و چه تنهای تنها ،...

من می ترسم ! آخـــــــه ...

+ بهاری باشید . . .
سه شنبه 10 دی1387
برای تویی که می خوانی

اینو می بینی؟

این تویی . همونی که می بینه و برام لالایی می خونه !

تو همونی هستی که اگه نباشه ، شاید باشم ، شایدم دیگه نباشم ...

این تویی که همیشه همینجوری بودی ، هستی و خواهی ماند . چون خدا می خواد به همین ترتیب باشه .

یه فرستاده برای تنهایی ها .

پس نگو چرا گله می کنم. چون تو را دارم ، خدا را دارم و چون بدون دوست ، من ، من نخواهم بود ...

و این یعنی مرگ !!!

می فهمی !!؟

+ بهاری باشید . . .
سه شنبه 10 دی1387
*یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحــــــــظه بود*




وقتـــــی گریبان عــــــدم
با دست خلقت می درید
وقتــــی ابد چشم تــو را
پیش از ازل مــــــی آفرید
وقتــــی زمین ناز تــــو را
در آسمانها مـــی کشید
وقتــی عطش طعم تو را
با اشکـــــــــکهایم مـــی چشـــــــــــــید
من عاشــــــــــــــق چشمت شـــــــــــــــــــــــدم
نه عقــــــــــــــــــل بود و نه دلـــــــــــــــــــــــــــــــــی
چیـــــــــــــــــزی نمـــــــــــی دانـــــــــــــــــم ازاین
دیوانگـــــــــــــــــــــی و عاقلــــــــــــــــــــــــی
یک آن شــــــد این عاشق شــــــــدن
دنیا همــــان یک لحــــــــظه بود
آن دم که چشمانت مـــــرا
از عمق چشــــــمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینــــــــــــی تر شد و
عالــــم به آدم سجـــده کرد
من بودم و چشـــــــمان تو
نه آتشـــــــی و نه گلــــــی
چیزی نمـــــــی دانم از این
دیوانگـــــــی و عاقلــــــــی






پی نوشت :

تنهایی ، وجود انسان را همچون خوره می خورد ! امّا این دیگه زیادی تکراری شده ...
سالهاست که هربار دلم می گیره ، دو نفر پشت در خانه ام احضار می شوند و با ضربه ای ناگهانی به من خطاب می کنند . آن دو میهمانانی زنده و با احساس هستند که در می زنند تا همچون ناخوانده ها به دل من سرک بکشند . و دلم چه میزبان خوبی برای همدردی آنهاست ...
وقتی نور خورشید هم نمیتونه مانع تصّور حضور ابرهای گرفته ی ذهن من شوند ، وقتی زیباترین هدیه های زمینی در یکی از روزهای دی ماه هم نمیتونه لبخند را به لبهام هدیه بدهد ، وقتی دیگه گذر زمان برایم مهم نیست آیا بیاد و آیا نیاد که چه فرقی به حال من می کند ساعتی به مچ دستانم باشد و یا به دیوار اتاق با متانت تمام به من خیره شود و هر تیک تاکی که به گوش می رسد ، مرا به یاد لحظه های از دست رفته بی کسی ام بیندازد ! دیگه چه فرقی می کند که کدام مسابقه فوتبال و در کجا پخش زنده داره ؟ چه حادثه ای در کجای این دشت در اندشت روی داده، به حال من چه فرقی می کند وقتی فقط خودم هستم و روح تنهای نفسهام ...
سالهاست به این فکر می کنم که تمام افکارم غلط است ، ولی برای دلخوشی ام هرکاری می کنم . امّا به قول بزرگی که می گفت : دل خوش ، سیری چند !!؟
انقدر دنیا را بزرگ تصور کردم که هرلحظه اش سنگین تر از تحمل یک فشار بی ادعاست !
« خیلی سخته بروی مردم بخندی و غم و غصّه ات را بریزی تو دلت ! سخته که مردم فقط رو ظاهرت در موردت قضاوت کنند ، بدون اینکه از احوال درونت آگاه باشند ...»
 از دلنوشته های یک دوست ...
سخته مدام بخندی و غم دلت را مخفی نگه داری تا یه موقع سر باز نکند ، سخته انسان بدی بودن ، امّا هربار همین اتفاق تکرار میشه ! شب و روز به دلم رنگ باختند و دیگه هیچ لذّتی را در طلوع و غروب آسمانی خورشید جستجو نمی کنم .
درد و اشک ، میهمان همیشگی دل من ، هیچ موقع به من نه نمی گویند، چه روی داد که در توجیه آن ، هیچ پاسخی برای قلبم ندارم ؟ آیا فرقی می کند که گناهکار من باشم ، یا اینم برایم بی ارزش است !؟!


نفــس در نفــس
بــه دور از هـوس
رها بـــــی قفس
همین بود و بس

مسعود نکوئی

+ بهاری باشید . . .
یکشنبه 8 دی1387
لبخند پنبه ای پیرمرد و هدیه هایش ...

دوباره به کریسمس و آن جشن چراغها رسیدیم ...

من مسیحی نیستم، قانون کریسمس را هم بلد نیستم، ولی از کودکی ام یک سری خاطرات از آن چراغهای رنگ وارنگ و درخت کاج سبز و بلند به یادگار دارم.....

اما الان می خوام خاطرات شیرین کودکی ام را ورق بزنم ، با کریسمس و عید پاک ...

  بچه که بودم بی نهایت دوست داشتم دور وبرم شلوغ باشه . دختر بچه ای بودم که چیزهای رنگی را خیلی دوست داشتم، حالا هرچی که می خواست باشه برام یه حس رویایی بوجود می آورد .اون حس را با هیچی عوض نمی کردم حتی با یک جعبه پر از شکلات ! چون با خلاقیتی که در کودکی داشتم با چیزهای رنگی خیلی خوب بازی می کردم . مثلا کاغذهای رنگی، مدادهای رنگی، چراغهای رنگی و...هر موقع که در خیابانهای شهر برای مراسم تولد  ائمه و جشنهای ملی سرتاسر درختها و دیوارها و خیابانها را چراغانی می کردند، به پدرم می گفتم من دلم می خواد در شب از آن کوچه و خیابان مملوء از چراغ و رنگ و شادی عبور کنم تا منم سهمی از رویاهای رنگی ام را داشته باشم،پدرم هم با کمال میل می پذیرفت و منو به گردش در خیابانها می برد . من می خندیدم و گاهی اوقات میشد که طول مسیر یک کوچه سرشار از چراغ را می دویدم و با خنده به آسمان شبی می نگریستم که فقط اسمش شب بود اما مانند روزی پر نگین می درخشید ... پدرم هم از شادی من می خندید و خوشحالی من را تحسین می کرد . هر سال و هر جشن همین گونه رفتار می کردم . هیچ موقع سیر نمی شدم و همیشه منتظر اون شبها در سال بودم .

 در همان سالها بود که با جشنی به نام کریسمس آشنا شدم . تا آن زمان چیزی به نام کریسمس در ذهن من جایی نداشت، تا اینکه با کمک صدا و سیما و زمانی که عید میلادی در راه بود، با پخش فیلمهایی از کریسمس و نمایش انتظار مردم برای وقوع سال نوی میلادی،آشنا شدم . در فیلم همه چیز را می دیدم که باعث میشد کنجکاو بشم ببینم این جشن چی هست ! اولین سوالی که در ذهنم نقش می بست این بود که چرا مسیحیان روز اول زمستان را بعنوان سال نو انتخاب کردند ؟!!! واقعا چرا ؟ تا الان نفهمیدم چرا خواب همه جانداران در روی زمین برای مسیحیان بعنوان سالی جدید معرفی میشه ؟!! ( خوش به حال خودمون که روز احیای طبیعت را در زمین به عنوان وقوع سال جدید انتخاب کردیم . این بحث را انشا ا... بعدها مورد بررسی قرار میدم. ) اولین فیلمی که خیلی منو به کریسمس علاقمند کرد، "تنها در خانه" با بازی مکالی کالکین بود که اون زمان یک فیلم نادر و پر فروش به شمار می رفت . چقدر حال می کردم با دیدنش و این آزادی که یک کودک میتونه در مقابله با خطرات  داشته باشد را تحسین می کردم . چقدر فیلمش خنده دار بود،کودکی کردم با این فیلم! وقتی چراغ رنگی های توی فیلم را می دیدم و آن کاج های پر از جراغ ریز، دیگه فیلم را ول می کردم و می رفتم توی رویا !! کریسمس یک آهنگ مخصوص هم داره که ایکاش روی وبلاگ پخش میشد، کریسمس در زمستان، بازی رنگهاست، این اعتقاد منه که فکر می کنم آدمها با برپایی کریسمس دلشون میخواد آن فصل سفید را رنگی کنند با دستهای خودشون و آن فصل بی رنگ را هم مثل دیگر فصلها رنگی بدانند...! راستی چرا اینجوری فکر می کنم ؟!!!

شاید از دید همه آدمهایی که کریسمس را دوست دارند،بهترین مراسم باشد، خب بهشون حق میدم چون کریسمس واقعا جشن زیبائیست ... من  خیلی دوسش دارم،تصور کن یک کودک برای دیدن کریسمس ، تمام طول پاییز برگ ریز را به انتظار می نشیند که یک درخت کاج بلند و سرما نزده را ببیند که پدر براش میاره و سپس با بهترین ذوقی که تمام طول سال در وجودش حبس کرده تا نزدیک سال جدید آن را با تزیین چراغهای داخل درخت ، خالی کند، بالاخره آن شب رویایی در طول زندگی اش رخ بدهد  . ( اول ژانویه و شب اومدن بابانوئل ) برای یک کودک، بابانوئل مثل پدربزرگی می مونه که بسیار دوست داشتنیه و با آن ریش سفید پنبه ای و کیسه ای سبز رنگ و پر از کادوهای روز عید، از دودکش خانه به داخل بیاد و با لبخندی که همه پدر ومادر بزرگا دارند و ماهم خیلی دوسش داریم، کادوها رو کنار درخت بگذارد تا صبح کودک با اولین پلک زدن، یادش بیاد که آخ جون، بابانوئل حتما تا الان به خانه اومده و کادوهارو روی زمین کنار کاج گذاشته، و آیا تمام آرزوی من که چی می خواستم را می دونسته و آن هدیه را برام آورده یا نه !؟ 

چقدر دلنشینه دیدن شادی یک کودک .... منم وقتی دلم غمگین میشه ، به یاد کودکی وکارهایی که فکر می کردم غیرقابل انجام است، می افتم و  اون موقع دلم دوباره شاد میشه ! فلسفه جالبی داره این کریسمس، استفاده کردن از درخت کاج سبز و تزئینش برای شب عید، سورتمه زرین بابانوئل و 4 الی 8 گوزن زیبایی که اونو هدایت می کنه، جورابهایی که به شومینه نصب میشه و با اینکه کوچیکه ، اما بابانوئل یادش نمیره داخلش را پر از هدیه کند . ولی باید یک اعترافی بکنم ! من بچه که بودم فکر می کردم بابانوئل واقعا وجود داره اما اصلا نمی دونستم که .... چه اشکالی داره بچه ها با این فکر شب اول ژانویه را به امید دیدن بابانوئل به خواب بروند و شاید هم خوابش را ببینند! کسی چه می داند ...! البته اینم یادم رفت که بگم یک فیلم دیگر را هم خیلی دوست داشتم، "چگونه آقای گرینچ کریسمس را دزدید" با بازی خیره کننده جیم کری وآن گریم بسیار سنگین، خیلی برای زیبا بود، اون دختر بچه کوچولو خوشگل که خیلی دوستش داشتم و البته داستان فیلم هم اینجوری بود که آقای گرینچ از کریسمس بدش می اومد و شب کریسمس  تمام درختهای کاج خانه های شهرشون را دزدید... فیلم کودکانه ملایمی بود پر از رنگها ودکورهای بی نظیر . ( دیدن این فیلم را به کودکان بالای 18 سال توصیه می کنم !!  )

در گردشهایی گه برای پیدا کردن مطلبی از کریسمس در اینترنت داشتم به مطلب جالبی برخوردم که خواندنش اصلا خالی از لطف نیست ! با اینکه طولانی ست !!

کاج نمادی از کریسمس

وارطان داودیان

آداب و رسوم مذهبی نمی تواند متاثر از فرهنگ بومی نباشد. از همین رو آداب و رسوم اعیاد دینی واز جمله جشنهای سال نوی میلادی و میلاد حضرت عیسی مسیح نیز در جوامع گوناگون اندکی تفاوت دارند . زیرا در گذر زمان دین و فرهنگ از یکدیگر متاثر می شوند اما این تاثیر در کلیسای ارمنی و مسیحیان ارمنی پر رنگتر از دیگر ملتهاست و این به دلیل ملی بودن کلیسا نزد ارامنه است .

سال نوی میلادی و جشن میلاد حضرت مسیح را ارامنه جهان، مثل فرقه های مختلف ، در اصل به یک صورت انجام می دهند . تنها تفاوت در تاریخ برگزاری ولادت حضرت مسیح است . مسیحیان ارتدکس و کلیساهای ملی و شرق، بنا بر اعتقادات مسیحیان اولیه، روز ششم ژانویه، و مسیحیان کاتولیک و پروتستان روز 24 دسامبر را به عنوان میلاد آن حضرت تلقی می کنند .

این نه به دلیل اختلاف عقیدتی مذاهب بوده، بلکه صرفا به این دلیل است که حتی چهار قرن پس از پذیرش مسیحیت، مسیحیان روم باستان نتوانستند روز 24 دسامبر را که روز ولادت الهه مهر ( میترا ) بود، به فراموشی بسپارند. براساس تصمیمات شورای کلیسائی روم، از آن پس روز 24 و شب 24 دسامبر را به عنوان میلاد حضرت مسیح پذیرفتند .

درخت کاج

از زمانهای بسیار کهن ، درخت و گیاه مورد پرستش مردمان بوده اند ! کلیسای ارمنی نیز پس از پذیرش مسیحیت، نه تنها عیدی را برای تقدس گیاه به عنوان جزئی از طبیعت در تقویم کلیسایی قرار داد، بلکه به تقدیس آن پرداخت ! بدین ترتیب هیچ عید و جشنی نمی توانست بدون تبرک گیاه انجام شود .

اما آغاز تزیین درخت در ایام سال نوی میلادی بنا بر گفته ها و روایات به سال 1605 در آلمان بر می گردد . به روایتی تزیین درخت کاج به صورت امروزی را برای نخستین بار مارتین لوتر آلمانی باب نمود .

وی عادت داشت که در شب میلاد حضرت مسیح ، شاخه های درختان کاج به خانه بیاورد و برای شادمانی کودکان آن را تزیین کند و همین عادت، بعدها به یک رسم و آیین عمومی تبدیل شد و در سال 1840 میلادی مراسم آراستن درخت به انگلستان و سپس به آمریکا و سایر کشورها راه یافت .

با توجه به اینکه کودکان و بزرگسالان هردو به یک اندازه به تزیین درخت کریسمس علاقه دارند، شاید یادآوری عناصر تشکیل دهنده تزئینات درخت کاج مفید باشد .

مهمترین آنها ستاره ای درخشان بر نوک و ستیغ درخت است که نشانه ولادت و راهنمائی برای یافتن محل ولادت حضرت مسیح را تداعی می کند . از دیگر ویژگی های درخت کاج، بابانوئلی ست که با کیسه هدایا بر دوش، زیر درخت ایستاده است .

اما دیگر اجزای این درخت،تندیس های کوچک فرشته،عصا، کیسه، و جورابهای رنگی، نوارهای رنگی درخشان و نیز ستاره ها، گوی ها، میوه رنگ شده درخت کاج و چراغهای ریز الوان است که تمامی درخت و اطراف آن را در بر می گیرد . هدیه هایی را که برای افراد خانواده تهیه شده نیز زیر درخت می گذارند .

بابانوئل

یکی دیگر از رسوم شب سال نو و میلاد حضرت مسیح، کاقاند پاپا، بابا زمستان و یا همان بابانوئل است.

در پیدایش این پدیده زیبا نیز نظر قطعی وجود ندارد . برخی از محققین، اصل بابانوئل را هم به آلمان و یا هلند نسبت می دهند . نام سانتا کلوز هم که به بابانوئل اطلاق می شود، توسط هلندی ها در آمریکا رواج پیدا کرد .

داستان سانتاکلوز که شهرت فراوان هم دارد، از جوانی حکایت می کند که در قرن چهارم میلادی می زیسته است . در آن روزگاران دوشیزگان تنگدست به سبب نداشتن جهیزیه، از رفتن به خانه بخت محروم می شدند .

شبی از شبها سانتاکلوز، کیسه هایی را که پر از طلا کرده بود، پنهانی از سوراخ بخاری به خانه دختران دم بخت می ریخت و انها هم با استفاده از این هدیه پنهانی،جهیزیه مناسبی را برای خود فراهم می نمودند. ازاین جهت سانتاکلوز مظهر هدایایی شد که پنهانی وناگهانی آماده می شوند .

به جهت این ویژگی ست که کودکان علاقه بسیاری به بابانوئل دارند .زیرا وقتی صبح کریسمس از خواب بیدار می شوند، هدیه خود را که بنا به اعتقادشان، بابانوئل شب هنگام خواب آورده است، زیر درخت کریسمس ویا زیر بالش خود پیدا می کنند .

تحویل سال نو که همواره ساعت 12 شب 31 دسامبر هرسال تحقق می یابد ریشه دینی ندارد، اما به دلیل تقارب دو مناسبت ( 25 دسامبر و6 ژانویه ) با 31 دسامبر، این روز نیز جنبه دینی به خود گرفت و بلافاصله پس از تحویل سال در همه کلیساها مراسم دینی باداراک ( قربانی مقدس ) و عشای ربانی انجام می گیرد و برای تبرک سال نو نیز همان مراسم در روز اول ژانویه نیز در کلیساها برگزار می شود .

مراسم میلاد حضرت عیسی مسیح نزد ارامنه شب پنجم ژانویه و و تعمید آن صبح روز ششم ژانویه در کلیساها با آیین ویژه مذهبی برگزار می شود . در پایان این مراسم آب در ظرفی بزرگ با روغن مقدس تبرک داده شده و برای شفای بیماران و همچنین تبرک خانه، بین مومنین حاضر در کلیسا توزیع می شود .

گرچه همه مسیحیان درباره روز میلاد مسیح باهم توافق ندارند، اما مراسم جشن های آنها بسیار به هم شبیه است .

پی نوشت :

کریسمس مبارک ...

بیش از همه باید از استاد خودم تشکر ویژه داشته باشم که در آراستن آپ کریسمس کمک بزرگی به من کرد، استاد فرشته جون جونیم، دستت درد نکنه، الهی که به درجه استادی در مسیر تحصیلت برسی،البته اگه دلت خواست ..!

تصویری از استاد فرشته در آینده

همانطور که اول آپ متذکر شدم،من مسیحی نیستم فقط خاطراتی که این عید بروی من و در طول زندگیم داشته را با رسم کودکی ام به نمایش گذاشتم . امیدوارم آپ خوبی شده باشد .

عید زیبای کریسمس  را به مسیحیان سراسر جهان تبریک می گویم  و امیدوارم سال 2009 سالی مملوء از صلح در میان ملل مختلف باشد.

هنوز کریسمس از راه نرسیده و دلم می خواست حتما روز سه شنبه پست را بروز کنم اما بدلیل تقارن این ایام با ایام محرم کمی جلوتر آپ را نوشتم . اگر قسمت شد در پست بعد در مورد محرم می نویسم .

پیش از خداحافظی،برای بار سوم شما را به  دیدن ادامه مطلب از جنس کریسمس دعوت می کنم .

ممنون نگاه همیشه پر محبتتون


 


ادامه‌‌ی مطلب
+ بهاری باشید . . .