تبليغاتX
فصلی بنام بهار
یکشنبه 24 آذر1387
قصه شبهای هزار و یک رنگ پاییزی


افکار پوشالی


یار

با من تا نکرد آنگونه می بایست

از محبّت

جمله ای حتی نگفت - از آنچه می دانست

همان هستی و جز سکوت

دیگر هیچ !

و رفتارت ، جنان خاری به چشم شیر

جان از عشق پاکت پیـــر

روانم مملو از افکار پوشالی

چه در خواب وچه بیداری

تو یادت هست آیا

دم رفتن به تو گفتم :

اگر یک دم دل یاری بدست آری زبیماری

چه پیدا وچه پنهانی

به جان نفرت خریداری؟!

همان هستی و در شرم دوشمع خیس

آئینه تهی ست

همان گفتی و جز سکوت

دیگر هیچ ! ...

باز در بند تو ام

و تو در بند خودی

که ببندی به تمنّای نگاه بی پناهی

آهـــــــــی!

و گمان می کردم

که تو هم چشم براهی!

واهــــــــی !!!

مسعود نکویی



آیا همه فرشته ها بال دارند ؟

هر روز این سوال را از ذهنم می پرسم تا اگه  روزی با یک فرشته رخ به رخ بشوم، یادم باشه خوب براندازش کنم تا بالهای بلورینش را به نظاره بنشینم ...

وقتی چشماتو باز می کنی، می بینی به این دنیا تعلق نداری، بلکه اشتباهی واردش شدی! وقتی هیچ مسیری مستقیم نیست،وقتی همه چیز برات غریبه است،نه اون قدر که زاده این دنیا نیستی و هرچه زودتر دوست داری به اصل خودت بازگردی،اما مشکل بزرگی سر راهت هست که میگه بال نداری !بال پرواز نداری که باهاش به کران بیکران ذات مقدّس گمشده ات برسی .بالی ورای تصور آدمی ...دستی نرم ،اشکهای یاقوتیت را پاک می کنه، اما چهارگوشه های ضخیمی سرپناه بی پناهی هات شده، قابل تحملت نیست ..! چون خودت یه خونه داری که تعلق خاطر به اصل وجودش را بیش از پناهگاه های زمینی باور داری.. اصلا چگونه وارد این خواب کوتاه شدی ؟! یه آرزوی واهی برای دست یافتن به یک رویا که همه ازش فرار می کردن، اما تو عاشقش شدی ... بدون شناسنامه وتنها با شهادت نمایش تنهایی هایی که کابوس روزهای پر نور و بی پایانت شده بود،همچون ابلیسی در لباس ادمیت ..!

چشمهای این موجودات همه غریبه است، نوری در امتداد برقش نیست ! دلت برای شعاع انوار دلرباش تنگ شده، اما این آزمون سخت را باید تا پایان رفت، تو دیگه بالی نداری ...خوابی بیش از حد کوتاه و گذرا ... سرپیچی، گناهی نابخشودنی ست... باید ماند و این مسیر پر رهرو را تا پایان و با تمام خطراتش به جانی نورانی خرید ... اما دلتنگی چشمان خیره را با زل زدن به سراپرده بی کران لیلی ات، در زمانها سپری کن ...

تا تطهیر شوی ...                            

من آن فرشته نیستم، اشتباه نگیرید..

وقتی به روزهای پاییزی امسال که بی تفاوت از کنارشون گذشتم،نگاه می کنم،غم سنگینی پهنای وجودم را پر می کند . پاییز غریبی بود و بر حسب وظیفه اش، هرچه دلتنگی و جدایی بود، به تنه درختهای سرمازده کوبید... بدون ذره ای احساس درقبال چهره خشکیده آن برگ پاییزی ...لااقل به برگهای خشکی که زیر پاهای غرورت خرد شدند، نگاه کن ...!

این اولین پاییز عمرم بود که حس دلتنگی غروب یک شهر را لمس کردم. تا بحال به خودم نگاه نکرده بودم ولی حالا سرتا پایم را رد پای این پاییز غم انگیز پر کرده ...

ولی می گویند وظیفه اش همین است که مخلوقات را برای یک دوره سرمای سنگین و سکوت، دعوت کند . و اکنون که فقط یک هفته تا ورود آن مسافر همیشه خسته باقی مانده، مسیر پیش رویم را به امید دیدار زندگی،به پیشواز دعوت می کنم .یکی عاشق میشه، یکی فارغ میشه، یکی ناظرمیشه، ... و چون کم اوردن دلیل نمی خواد، پس منم میگم تنها کسی از این پاییز لذت برده که بتواند در هوای پاک استحمام اسونیش، یک نفس به یاد بهار کشیده باشه ... شما از این ازمون سربلند بیرون اومدید ؟ من که ... بزرگترین ازمون زندگی هرانسانی در فصل پاییز رخ می دهد،و پاییز زندگی من ازمون و خطاهای بی شماری را در اذهان باقی گذاشت ...

خش خش برگهای پاییز زیر پای عابر، طنین صدای شکستن قلبهایی ست که روزی سبز و زنده بهار یک کشور را به نمایش گذاشتند، پیراهنی شدند برای سال نو ...

آسمان بالای سر همه لاجوردیه، فقط فاصله ها گاهی اوقات تعیین کننده سرنوشت ادمی ست ...

در روزی پاییزی که مرور حوادثش سخت مرا می آزرد، در امتداد دستهای تکیده درختان جاده ای که نامش را بلدنبودم،به نرمی فرود آمدن یه برگ خشک حاصل از فریاد باد، خیره به زمین، مسیر نامعلومی را طی می کردم که به غریبی سایه های وحشی عالم کابوس می ماند. صداها دیگه معنایی نداشتند، نمی شنیدم ! انگار همراه وزنه سنگینی به این سو و آن سو کوبیده می شدم! چشمام سیاهی محض بود، قلبمو حس نمی کردم، پاهایم در هرقدمی، نامطمئن می لرزید. هیچ چیز در پیکره جسمم جای خودش نبود،انگار ...سخت در امتحانی زجرآور گرفتار شدم،همه سوالها درمغزم نامجهول بود! همیشه هرطلوع،به دیدار شادی ها برمی خواستم اما اون روز، روز من نبود،روز شادی های من نبود،روزی ناشناخته که به تعداد بهارهای آسمان، غریبه می نمود...! اون روز دست من نبود،همه چیز برخلاف تصورم،برخلاف اعتقادم،برخلاف مسیرهایم،گنگ و تو در تو در حال عبور بودند. خدایا دیگه تنهای تنهام... اینو در ملاقاتی نه چندان عاشقانه،به سرخرگ قلبم دیکته کرد ..!دیگه از مرور همه خاطرات بدم میاد،اما اگه از نو تکرار بشه،چرا که نه !!! امــــــــا، ارام بخواب کودکم، همش یه ترانه برای ارمیدن تو بود،انتظار برای وقوع افسانه هایی که رویاهای خوابهای تو هستند،بی فایده است . ارام بخواب، شاید درخواب همیشه در کنارش بمونی ...


اون شب باران می بارید،

در سکوت شر شر قطره ها ،منم می باریدم.

حس نرمی بود،پراز بوی نم دیوار،

قلب ظلمات در شوق اشکها می لرزید،

چشم من و آسمان به هم خیره شده بود،

آسمون دلم با دل آسمان در صاحتی معصومانه بهم گره خورد،

یاد هق هق های گرم نهانم افتادم،

مثل صداقت در بارش اشک از چشمان آسمان،

دلتنگ دستای رویایی ات شدم که کابوس انتظارهای واقعی را به یادم می اندازد ...

سمفونی پاییزی دلت

 

همیشه دلت را به خدا بسپر ، اونوقت خدا بهترین عشق را بهت میده ...

باشد !


باشد !

تلاش می کنم از این لحظه تا هر زمان که بخواهی

به تقلید از ساقه های نورس سرو

همیشه سربلند

و بند بند

در اشتیاق تو باشم

طوری نیست ...

حتی بعد از اتمام تمام ورقهایم

بی تردید فاصله ها و هواها

کنار هم می نشینیم و

تکرارسر آغازمان را

به سبک محبّت می نویسیم

و می ایستیم

تا بخوانند آنها که می خواهند بدانند

برای یکی شدن تنها دو تن

کافی نیست

با این حال ، هنوز شاید

کنج دنجی برای تنفس از ریه های یاس مانده باشد

و شاید

از شباهت دود و درد

پند

و در تکامل واژه از تراکم مهــر

شعری به لحن محبّت

مانده باشد

مسعود نکویی


پی نوشت :


دوستان مهربونم، اپ امروز در واقع اپ خداحافظی من با فصل پاییز بود، فصل عجیبی برای من بود که در طول تاریخ زندگیم، هرگز تجربه اش نکرده بودم. دلیل این بی تجربی هم از دست دادن سه عزیز در همین فصل بود، سه عزیزی که برای من که فقط برای دلم بسیار محترم بودند، چون خیلی به وجودشون عادت کرده بودم،اما دریغ و صد افسوس که  ...

دلم نمی خواد ناراحتتون کنم، بیش از این امیدوارم با پست امروز اعصابتون بهم نریخته باشه، فقط احساسم را در قبال این فصل که  ادمای عزیز زندگی ام را ازم گرفت، بیان کردم ..این پاییز را هیچوقت فراموش نمی کنم  .

راستی ، برد پرسپولیس را هم تبریک می گویم که به قول همه قرمزها انتقام سختی از جام حذفی سال قبل گرفته شد، دیگه جای اون زخم باخت پارسال  بر پیکره تیم احساس نمیشه ...!


خــــــــــــــداحافظ ، مسیرهای پاییزی دلم...


+ بهاری باشید . . .
دوشنبه 18 آذر1387
*ادری هپبورن* بانوی زیبای شادی ها





سلام دوستای همیشه مهربونم . یکی از کارهایی که  خیلی دوست داشتم انجام بدهم اما فرصت نمیشد این بود که در مورد هنرپیشه مورد علاقه خودم که بی نهایت بازیهایش را دوست داشتم ,  بنویسم . هنرپیشه زن مورد علاقه من البته اکنون در قید حیات نیست و این خیلی ناراحت کننده است .
تصویر بالا مربوط به این بانوی هنرپیشه است که هنرپیشه دوران کلاسیک سینمای امریکاست .
" ادری هپبورن " یکی از سه بازیگر زن برتر سینمای جهان است که طرفداران میلیونی بی شماری در سراسر جهان دارد و البته هنوز هم فیلمهای او جزء پرمخاطب ترین فیلمهای سینمای جهان حتی بعد از نیم قرن است ...!






حالا تبدیل به افسانه شده است . باصورت پسرانه و جثه لاغرش . با چشمان پر احساسش . با نقشهایی که بازی کرد و ترانه هایی که خواند . با مهربانی که دلش می خواست به تمام دنیا بدهد ...
( اکنون نمی دانم چگونه از اسطوره کودکی ام , کسی که لبخند را به قلبهای همیشه بزرگ ان دوران هدیه کرد صحبت کنم . ادری دوست داشتنی قلب من و هزاران دختر دیگر که روح پرواز را براستی در لحظه لحظه بازیهایش میشد حس کرد ...)
اولین بار وقتی در <<جنگ و صلح >> دیدمش که بالای بالکن ایستاده . هیچ خوشم نیامد !  اما هرچقدر که این فیلم بی در وپیکر جلوتر می رفت ادری هپبورن جلوه خود را بیشتر نشان می داد. فیلم خوبی نبود . حتی ادری هپبورن هم در اوج خودش نبود اما وادارم ساخت بگردم دنبال بقیه فیلمهایش .
( اما برعکس اولین فیلمی که من ازش دیدم یا خوشبختانه و یا غیرمنتظره یکی از بهترین فیلمهای ادری بود . "بانوی زیبای من" شاهکار بی بدیل سینمای کلاسیک که هنوز هم با سه ساعت نشستن و دیدن ان الیزا دولیتل دوست داشتنی با دوبله جاودانه "مهین کسمایی" پر از شوق پرواز می شوم.جادوی ادری هبپورن برای تسخیر قلبها براستی بی نظیر بود ...)
برای منی که عاشق کمدی رمانتیک هستم , ادری هپبورن , هم با احساس تر و هم دوست داشتنی تر از بازیگران کمدی رمانتیک امروزی ست .می توانی همه شان را فراموش کنی . از مگ رایان گرفته تا جولیا رابرتز . اما وقتی ذهنت سیاه و سفید می شود , این ادری هپبورن است که شروع به درخشش می کند
___هانی ___ ممنونم از نوشته ات



"ادری هپبورن در 4 مه 1929 به دنیا امد و ... 6 هفته بعد مرد ! این مطلب را وی در یکی از مصاحبه هایش ذکر کرده وعنوان کرده بود که اگر قرار بر این بود که درباره خودش زندگی نامه ای بنویسد این گونه ان را اغاز می کرد . انهم به دلیل یک نارسایی بود که هوشیاری مادرش وی را از مرگ نجات داد ".
ادری کاتلین هپبورن متولد 4 مه 1929 در بروسلس بلژیک - با یک متر وهفتاد سانتیمترقد،درخانواده ای اشرافی متولد شد . پدرش جان ویکتورهپبورن، بانکداری ثروتمند بود و به همین خاطر مجبور بود بین انگلیس ، بلژیک و هلند در سفرباشد ومادرش الا وان همسترا، بارونسی هلندی بود . ادری در 5 سالگی به یک مدرسه شبانه روزی درانگلیس فرستاده شد.



ادری در شش سالگی

سال بعد پدرش برای همیشه خانواده را ترک کردواز این پس ادری با مادرو با   دوبرادرخوانده هایش که ثمره ازدواج قبلی مادرش بودند، به هلندرفتند . امابدترین دوران زندگی ادری درهمین ایام کودکی ودرکشورهلندرقم خورد .درسال 1939هلندتحت تصرف المان نازی قرارگرفت و ارتش هیتلرشهررا تصرف کردودوران بسیاربدی برای مردم بوجودامد . افسردگی ،سوءتغذیه بسیارشدید و لاغری غیرعادی اندام ادری ماحصل همین دوران بود که بعدهابه یکی از مشخصه های بارز بازیگری او و یکی از دلایل معصومیت عجیب او تبدیل شد. ادری درجایی اعتراف کرده که وضع انقدربد بود که مجبورشده پیازگل لاله بخورد !بعدهاوقتی قرار شد درفیلمی (خاطرات ان فرانک)  1959 _که به دوران اشغال نازی می پرداخت،بازی کند؛ یاداوری تجربیاتش انقدر اذیتش می کردند که نقش را واگذارکرد .
بعداز ازاد شدن شهر ،ادری به یک مدرسه اموزش باله در لندن رفت ولی بخاطرقدش وهمین طور تمرین کمی که داشت، رقص را کنارگذاشت و تبدیل به مدل شد . به عنوان مدل،بسیار برازنده و دوست داشتنی به نظرمی امد؛انگار که هدف زندگی اش مدل شدن بوده . تااینکه قبول کرد نقش کوچکی را درفیلمی اروپایی با نام «هلندی در 7 جلسه»در1948 ایفاکند . بعدهم بجای ایولستر درفیلم «قصه همسران جوان»(1951)حرف زد.همین حضورکوتاه کافی بود تا دنیای تازه ای بروی اوگشوده شود . درهمان سال دردونمایش موزیکال "کفشهای پاشنه بلند و سس تارتار" به روی صحنه رفت و این روند با نمایشهای دیگرادامه یافت . اما این نقشهای کوچک راضی اش نمی کردند . پس تصمیم گرفت برای بدست اوردن فرصت های بهتر به امریکا برود . درامریکا وبا بازی در« تعطیلات رمی » (1953)به کارگردانی ویلیام وایلرنوید ورود ستاره ای جدید و خاص را به هالیوود داد .پرنسس اروپایی فیلم" تعطیلات رمی"باشیطنت ها و ملاحت رویایی ادری هپبورن قلب میلیونهاتماشاگرسینمارا تسخیرکرد و باعث شد ادری ره صدساله را یک شبه طی کند .



به نقش پرنسس ان در فیلم تعطیلات رمی

کمپانی پارامونت که به هیچ وجه انتظارنداشت درحضوراسطوره هایی در ان زمان همچون گریگوری پک وادی البرت ،ادری جوان و نسبتاکمنام درمرکزتوجه قراربگیرد،ازفروش بسیار مناسب فیلم خوشحال بود وانتخاب ویلیام وایلر را مورد تحسین قرارداد.شاید به همین دلیل بود که جلوه بی نظیر ادری هپبورن از اعضای اکادمی اسکاردورنماند و او اولین جایزه معتبرزندگی هنری خودرادریافت کند واسکاربهترین بازیگرنقش اول زن را در سن 24سالگی کسب کرد.هپبورن باهمین یک فیلم به بازیگری مشهور،محبوب و مردمی تبدیل شد .



در مراسم اسکار سال 1953 ، بهترین بازیگر زن شد

دلیل این شهرت فراوان هم حالت پری گونه و اشرافی ودرعین حال معصومیتش بود . اوهیچگاه تبدیل به الهه شهوت مانند سایر بازیگران ان دوران در زمان خودش نشد .
یک سال بعد در 1954 ادری که دیگربازیگر مشهوری بود در« سابرینا »بیلی وایلر در کنار همفری بوگارت و ویلیام هولدن قرار گرفت که دومین نامزدی اسکار را برایش به ارمغان اورد . او نقش دختر راننده ای را بازی می کرد که عاشق پسرخانواده ای پولدار می شود .یک کمدی رمانتیک تحسین برانگیزکه ادری بخوبی نقش خود را ایفا کرد .بیلی وایلر درباره اش می گوید :«چقدردرونش،احساس داشت،حسی که ارتباط برقرار می کرد . ولی ایا شهوت بود ؟ بیرون دوربین یک انسان عادی بود،خیلی لاغربود ولی چیز دوست داشتنی داشت،واقعاپرستیدنی بود،ادم به این موجود لاغر و ترکه ای اعتماد می کرد . ولی وقتی جلوی دوربین قرارمی گرفت می شد لیدی ادری هپبورن»
نقل است که ادری هپبورن چون دراین فیلم نقش دختری پاریسی را بازی می کرد راهی پاریس می شود تا لباسهای پاریسی را برای بازی دراین فیلم انتخاب کند . او به سراغ ژیوانشی (طراح لباس) می رود . ژیوانشی همین که می فهمدخانم هپبورن برای دیداراو به پاریس امده،باکله به استقبالش می رود،اما می بیند که بجای کاترین هپبورن،دختری لاغر وچشم خرگوشی به نام ادری هپبورن به دیدارش امده ! ژیوانشی تا ان موقع هیچ چیز از ادری هپبورن نشنیده بود پس طاقچه بالا می گذارد که :«من وقت ندارم !» وبا جالباسی ور می رود تا ادری را از سرش باز کند . اما به زودی و طی چنددقیقه صحبت،سحروجادوی ادری هپبورن باعث می شودکه ژیوانشی اندازه هایش را بگیردتابرایش لباس اماده کند؛لباسی که هپبورن درسابریناپوشیدونقش مهمی در جا افتادن پرسوناژهپبورن ایفاکردوبه سرعت تبدیل به مدروز ان زمان شد . هپبورن و ژیوانشی بعدازان نیز،چندین وچندبارباهم همکاری کردند .در این زمان ادری با بازیگری به نام مل فرر اشنا می شود ،این اشنایی منجر به ازدواج این دو در 25 سپتامبر 54 می گردد . درحالی که ادری تنها25 سال داشت با مل فرر امریکایی که 13 سال از ادری بزرگتر بود و قبل از او با 3 زن دیگر ازدواج کرده بود،ازدواجی که 15 سال هم دوام داشت .



مراسم ازدواج او و مل فرر

بعد از ازدواج ادری در فیلم « جنگ و صلح » (1957) اولین همکاری خود را در کنار همسرش فرر تجربه می کند . سپس « صورت بانمک » (1957)در کنار فرد استرهمبازی شد،ادری دراین فیلم خیلی سعی می کرد که در کنار فرد استر که بازیگر تثبیت شده ان زمان بود به بهترین نحو ممکن بدرخشد،علاوه براین ادری خود شخصیت واقعی خود یعنی همان دختر شاد و سرزنده را ایفا کرد .



فرد استر و ادری هپبورن

« عشق در بعد از ظهر »(1957)دومین همکاری هپبورن و وایلربود که سیل نقدهای مثبت را همراه داشت،دراین فیلم ادری با گری کوپرهمبازی بود. سپس در فیلم « داستان راهبه ها »(1959)فرد زینه مان،با پیترفینچ همبازی شد.درهمین سال درفیلم « خانه های سبز » به کارگردانی همسرش فرر بازی کرد.وسپس در 1960 درفیلم « نا بخشوده » در مقابل بازی برت لنکسترقرار گرفت .اما در تاریخ 17 جولای 1960 فرزند ادری هپبورن متولد می شود، که نامش پسرش را شون می گذارند .



در روز تولد اولین فرزندشان

ادری در سال 1961، در فیلم « صبحانه در تیفانی » وبا کارگردانی بلیک ادواردز، مجددا به صحنه اول سینما بازگشت .وی با این فیلم برای چهارمین بار بعد از فیلمهای تعطیلات رمی،سابرینا و داستان راهبه،کاندیدای دریافت اسکار بهترین بازیگر زن شد . این فیلم یکی از متفاوت ترین فیلمهای پرونده کاری ادری حسوب می شود.نویسنده این فیلم «ترومن کاپوت»وقتی فهمید ادری قراراست دراین فیلم بازی کند،هیچ خوشش نیامد واعلام کرد نقش را برای مریلین مونرو نوشته است، ادری کم که نیاورد ،هیچ؛نقش را تبدیل به خاطره انگیزترین بازی خود درسینماکرد.درباره این نقش می گویند :«نقشی که هپبورن برایش به دنیا امده بود .»


فیلم صبحانه در تیفانی


اودرفیلم ترانه ای به نام "ماه رود"می خواند که "هنری منچینی" کبیر اهنگش را ساخته بود.منچینی در جایی گفته :«ماه رود برای او (هپبورن)نوشته شده بود.هیچکس دیگری نمی توانست به خوبی او درکش کند.هزاران نسخه از ماه رود وجود دارد اما نسخه ادری هپبورن،بی چون و چرا،بهترین شان است .»داستان فیلم درباره دخترجوانی به نام هالی گولایتلی است . هالی دختری ساده،زیبا و وحشی است که در 15 سالگی ازدواج می کند اما پس ازمدت کوتاهی به قصدبازی درفیلم،همسرش را ترک کرده و راهی هالیوود می شود اما درانجا ماندگار نمی شود ،پس به نیویورک می رود. اشنایی هالی با نویسنده جوانی به نام پل وارجک( با بازی جرج پیپارد)باعث دگرگونی زندگی هردوی انهامی شود .
مدت کوتاهی بعد از این فیلم در « ساعت بچه ها »با شرلی مک لین و جیمز گارنرهمبازی شد.شرلی درباره هپبورن می گوید:«اوبه من یاد داد که چطور لباس بپوشم و من هم یادش دادم که چطور فحش بدهد !.»



شرلی مک لین و ادری هپبورن در ساعت بچه ها

و درسال 1963 درفیلم معما با کری گرانت، نقش زنی بیوه که اسیر توطئه دوستان همسرش برای سرقت مدارکی شده است را به زیبایی ایفاکرد.
امایکی از نقش افرینی های درخشانش را در فیلم« بانوی زیبای من » 1964،به نمایش گذاشت.دراین فیلم موزیکال_جرج کیوکر،که برگرفته از نمایشنامه ای نوشته برناردشاواست،زبانشناسی به نام هیگینز باهمکارخودکلنل پیکرینگ،شرط می بندد که دختری گلفروش،بازیگوش ومدرسه نرفته،(با بازی هپبورن)را باتعلیمات زبانشناسی اش،تبدیل به خانم و بانویی متشخص می کند،به طوری که هیچکس درتشخیص اوشک نکند.درست شش ماه قبل از ساخت فیلم بانوی زیبای من،نمایش موزیکال این اثر بروی صحنه رفت ونقش الیزادولیتل دران نمایش،به بازیگری نوظهور به نام(جولی اندروز)که خواننده بسیار جوانی در ان سالها بود وخودبطور زنده تمامی شعرهای تئاتربانوی زیبای من را بروی صحنه اجرا می کرد،سپرده شد .در ان روزها این تئاتربا بازی جولی بسیار با استقبال عموم روبروشدکه سازندگان کمپانی وارنر بروس را مجاب کردفیلم این نمایش را بروی پرده ببرند، خیلی از منتقدان پیش بینی می کردند نقش الیزا دولیتل را هم درفیلم اندروز 25 ساله بازی کند اماچون او تجربه بازی درفیلمی را تا ان زمان نداشت،نقش به ادری هپبورن رسید.بدین ترتیب ادری 35 ساله نقش الیزای 21 ساله را ایفا کرد!وجولی اندروزهم دران سال بعد از اولین تجربه زنده تئاتر موزیکال خود،درفیلم مشهور مری پاپینز (1964) ایفای نقش کرد که این فیلم جزءصدفیلم برتر تاریخ سینماست.
بازی با نشاط وپرانرژی ادری درنقش الیزا،در ذهن ها جاودانه شد.او در فیلم اواز خواند،(البته نه باصدای خودش همچون اندروز،چون جولی اندروز بخاطر صدای خودکاندیدبازی در فیلم بود)از مبل بالارفت،فحش داد،خندیدوعاشق شد.هنوزهم می توانیدسه ساعت تمام پای فیلم بنشینید و راضی وسرحال تا انتها دنبالش کنید.



در فیلم بانوی زیبای من

اما درمراسم اسکار سال 64 فیلم بانوی زیبای من در چندین رشته به اسکاررسید،ازجمله:بهترین بازیگر مرد(رکس هریسون که درنمایش این اثر با جولی اندروزهمبازی بود!!)،بهترین فیلم سال64،بهترین کارگردانی وبهترین نویسنده،اما ادری حتی کاندیدای بهترین بازیگر زن هم نشد چون همه می دانستند اگر کاندیدشودحتماباید اسکاررا به او داد،ولی دران سال جولی اندروزدرفیلم مری پاپینز به عنوان ستاره ای نوظهورمعرفی شده بود،اسکاربهترین بازیگر زن را دریافت کرد ! البته فیلم بانوی زیبای من هم جزء 100 فیلم بزرگ تاریخ سینما است .
رکس هریسون،همبازی هپبورن دراین فیلم،وقتی ازش خواسته شد که بازیگرزن نقش اول مورد علاقه اش را برای بازی دراین فیلم نام ببرد،بدون معطلی پاسخ داد:«ادری هپبورن در بانوی زیبای من».بعد از دوفیلم موفق"چگونه یک میلیون دلار بدزدیم" و " پیوند خونی" ، که در سالهای 1965 و1966 ساخته شدند،هپبورن با فیلم « تا تاریکی صبر کن » (1967)دوباره در اوج قرار گرفت و همچنین برای پنجمین بار نامزد دریافت اسکار شد . کارگردان این فیلم، ترنس یانگ ، کسی بود که بیست سال قبل و در جریان جنگ جهانی دوم توسط هپبورن، از مرگ نجات پیدا کرده بود . ( هپبورن در دوران جنگ جهانی، پرستار داوطلبی بود که فقط 16 سال داشت.)



نمایی از فیلم تا تاریکی صبر کن

بعد از این فیلم ادری در 5 دسامبر 68 از همسرش مل فرر جدا شد و دراین سالها بود که سفرهایش را به کشورهای فقیر اغاز کرد. اما درست 2 ماه بعد از جدایی از همسر اولش با دکتر اندره دوتی اشنا شد و در 18 ژانویه 69 با او ازدواج کرد . در تاریخ 8 فوریه 1970 فرزند پسر او به دنیا امد که نامش را لوکا دوتی گذاشتند .
در پایان دهه 60 هپبورن تصمیم گرفت در اوج از سینما خداحافظی کند. دیگر فقط گهگاهی بر پرده سینما ظاهر می شد . که مهمترین تجربه این دوران، با شون کانری در فیلم « رابین و ماریان »(1976) همبازی شد . این فیلم به ماجرای رابین هودی می پرداخت که دیگر سن و سالی ازش گذشته بود .
در سال 1982 از همسرش دکتر اندره دوتی هم جدا شد .
ادری درمدت کم کاری اش از سینما به مدت 10 سال به تحقیق و جستجوی مناطق محروم در سرتاسر جهان پرداخت و درهمین دوران مبتلا به سرطان روده شد . او سفرهای بی شماری را به قاره افریقا و اسیا انجام داد و سعی می کرد تا توجه رسانه ها و مردم نقاط جهان را به فقر در کشورهای توسعه نیافته جلب کند . هپبورن کمک های بی شماری را در این سفرها به کودکان اختصاص می داد، به همین دلیل در 1988 اولین سفیر یونیسف در تمام جهان شد و برای کمک به کودکان افریقایی و امریکای لاتین، فعالیت مستمر می کرد .



دربرخورد با کودکی افریقایی و زمانی که سفیر یونیسف شد

اخرین فیلمی که هپبورن در ان نقش افرینی کرد « همیشه »(1989)به کارگردانی اسپیلبرگ،تصویری حقیقی از او برای هوادارانش بود .
درسال 1992 مدال مخصوص یونسف را به پاس خدمات بی شمارش به کودکان ، دریافت کرد .
ادری هپبورن بعد از چندین سال تحمل سرطان روده که یادگاری از دوران اشغال نازی بود،سرانجام در 20 ژانویه 1993 درست 4 ماه قبل ازسالگرد تولدش، در سن 64 سالگی در خانه خود درسوئیس،به خواب ابدی فرو رفت.



تصویری از قبر ادری هپبورن

در همین سال اکادمی اسکار جایزه یک عمرفعالیت هنری را پس از مرگ ادری هپبورن، به او تقدیم کرد .
ارام و بشاش با سرزندگی و نشاطی که قدرت و وقار ذاتی اش را جلوه گر می سازد . یادش گرامی باد.



نکاتی از زندگی ادری هپبورن

در دهه 50 تا 60 میلادی یکی از بازیگران مطرح نقش اول زن در هالیوود بود .
از 1983 تا پایان زندگی اش، سفیر یونیسف بود و مدال ازادی ریاست جمهوری را به سبب کمک های خیرخواهانه اش دریافت کرد .
در سال 1999 بنیاد فیلم امریکا، وی را سومین ستاره بزرگ بازیگران زن در همه دوران معرفی کرد.
حضور او به عنوان سفیر یونیسف در کشورها باعث می شد که خبر بیماری ها،قحطی هاو فقر مردم این کشورها به گوش مردم دیگر ملل برسد. در امریکا هم هپبورن یکی از افرادی بود که باعث می شد ستاره های سینما، پولهایی را برای کمک به بیماران سرطانی اهدا کنند .
او هیچوقت قهرمان مردم نشد اما فعالیت های او باعث شد تا بنیادی با نام او برای کمک به کودکان سرطانی تشکیل شود، وعده زیادی هم از سراسر جهان عضو ان باشند . نام ادری هپبورن با همین کار در یادها مانده است .
علاوه بران ادری هپبورن بیش از پنجاه جایزه را در طول زمان فعالیتش از مجامع سینمایی و هم برای کمک های بشردوستانه اش دریافت کرد .



هنگام دریافت جایزه از سازمان یونیسف

هپبورن در سالهای پایانی عمرش سفیر حسن نیت بنیاد کودکان در سازمان ملل بود،یعنی همان سفارتی که اکنون در اختیار انجلینا جولی،همسر براد پیت و بازیگر بسیار معروف سینماست .از دیگر اعضای افتخاری این سفارت در سراسر جهان، افرادی مانند: مهتاب کرامتی از ایران، لی یونگ ای از کره و ... را می توان نام برد .
براساس نظرسنجی مجله بین المللی«زن» در سال 2006 ، ادری هپبورن به عنوان زیباترین بازیگر زن دوران انتخاب شد که البته شاخصه های دیگری همچون «کمک های بشردوستانه» هم در این نظرسنجی لحاظ شده است . موسسه فیلم امریکا هم او را به عنوان یکی از سه زن بزرگ تاریخ سینما انتخاب کرده است .
هپبورن در سال 1964  که نقش اصلی را در بانوی زیبای من ایفا کرد که از نظر منتقدان بهترین بازی او پس از فیلم تعطیلات رمی بوده است و بسیاری او را با همین فیلم می شناسند .
بالاترین دستمزدی که ادری در طول دوران بازیگری اش دریافت کرده، مبلغ 1/1 میلیون دلار برای فیلم "بانوی زیبای من" در سال 1964 می باشد .



جوایزی که دریافت کرد

برنده اسکار بهترین بازیگر زن برای تعطیلات رمی 1053
برنده اسکار یک عمر فعالیت هنری 1993
برنده جایزه بفتا بهترین بازیگر زن برای  فیلمهای معما داستان راهبه ها و تعطیلات رمی
برنده جایزه منتقدین فیلم نیویورک بهترین بازیگر زن برای فیلمهای داستان راهبه ها و تعطیلات رمی
برنده جایزه گرمی در سال 1953
برنده جایزه گلدن گلاب برای بهترین بازیگر زن فیلمهای درام برای تعطیلات رمی
برنده جایزه تونی برای بهترین بازیگر زن راهبردی برای سریال پری دریایی 1954
برنده جشنواره فیلم سن سباستین برای بهترین بازیگر زن از فیلم داستان راهبه ها
برنده جایزه صنف بازیگران سینما در سال 1992
نامزد دریافت جایزه اسکار برای فیلمهای سابرینا، داستان راهبه ها،صبحانه درتیفانی و تا تاریکی صبر کن





ادری هپبورن به همراه فرزندش شون فرر در سال 1983

شون هپبورن فرر فرزند همسر اول ادری هپبورن می گوید :«او اول مادر من بود و بعد بزرگترین دوست من . سپس درک می کنم که یک هنرپیشه زن بود . یک هنرپیشه زن زیبا و خوب .
اما او مردم را لمس کرده بود و تا زمانی که بمیرد، من واقعا نتوانستم اینو بفهمم .


نقل قولهایی از ادری هپبورن


همیشه خودش را دست کم می گرفت در حالی که دنیایی عاشقش بود و هست . خودش می گوید :«هر زنی می تواند با یک عینک افتابی بزرگ، موهای کوتاه و لباس کوتاه بی استین بشود ادری هپبورن» اما همه ما می دانیم که ادری هپبورن دومی ندارد .



«زندگی من چیزی بیشتر از یک داستان پریان است . من هم سهم خودم را از سختی ها داشتم اما هر سختی را که تحمل کردم،در اخر، اجری برایم داشت».


نوشتن در مورد یک بازیگر زمانی دلچسب ولذتبخشه که بدونی همون ادم داره مطالبت را می خونه. البته این خیلی احمقانه به نظرمیاد،اما هرستاره ای عاشق تعریف شنیدن از خودشه. من درحال نوشتن تعریف خودم از یک بازیگراستثنایی هستم که جایی دراین دنیای دیجیتال وسینمای سه بعدی نداره.درمورد این بازیگرکه نه یک بانوی بزرگ وجاودانه سینمای جهان، دلم می خواست بعد ان همه مطلبی که دیگران درموردش گفتند،منم حالا به اندازه احساسی که دروجودم نهفته است( و ادری به من یاد داد که احساسم را درخودم زندانی نکنم و به موقع لزوم ان را فریاد بزنم. باکمی نرمش،البته!)،بیرون بریزم ودر مورد بانوی رویاهای کودکی ام بنویسم.



 بانوی زیبای من که تاقبل از دیدن فیلمی که در دستانم قرارداشت و نمی دانستم که با چه شاهکاری طرف هستم وفقط با چهره ای گنگ و چشمانی ازهمیشه مشتاق تر به موفقیتی که بابت بدست اوردن یک شاهکار از سینمای کمیاب دهه 60نصیبم شده بود به ان می نگریستم.اما امان از روزی که تیتراژنهایی فیلم را دیدم و تماشای ان همه گل حس ارامی را اول به من القا کردکه یعنی من باید بدانم از همین ابتدای فیلم،ارامش چه بخواهم و چه نخواهم یکی از ارمغانهای اصلی این اثر است وهمینطور هم شد. یادم می اید اول دبیرستان بودم که فیلم را دیدم،مگه من چی می فهمیدم؟! اما نه،من فهمیدم که می شودازیک وحشی درنده خوی زشت! بانویی زیبابا زبانی نرم وگویا ساخت. ادری همین بود،(البته تماشای ان فریادهای الیزاکه مثلا از حرفهای قلمبه سلمبه پروفسورهیگینز و یا از وان حمام می ترسید و ان را برسر همه نثارش می کرد،تا ان راه رفتن کلاسیکی که با خواندن شعربه هنگام بانو شدن انجام می داد،که من شک می برم که خدایا ایا او فرشته نیست؟!)همه اش برایم لذتبخشه و تکرارنشدنی.تمام سادگی شخصیت معصوم خود که در زندگی واقعی اش تنهامعصومیت را همیشه به همراه داشت اما این ازادی را می توانست بر پرده نقره ای جستجو کند،عرضه می کرد.



در فیلم بانوی زیبای من

دوستای عزیزم،من فقط فیلم بانوی زیبای من و معما را دیدم،متاسفم که بگم باقی فیلمهایش را قسمت نشدببینم و ازهرگونه تعریفی از دیگرشاهکارهای اودستانم بسته است. امیدوارم به زودی زود بتوانم ان تعطیلات رمی شگفت انگیز ویا صبحانه درتیفانی که دختران هالیوودی حال را طوری مجذوب کرده که همه به تقلید از ادری لباسهای او را در ان فیلم می خرندو برای بجای او نشستن چنان رقابتی می کنند که البته دیدنش غیرقابل تحمل است! چون هیچکس وهرگز نمی تواند جای لبخندشیرینی که دنیایی از کودکی دران موج میزد را به مخاطب عرضه کند. ویا ان سابرینا که من حیرانم چگونه کارگردان ادری جوان رادر ان سالهادر کنار همفری بوگارت استاد مسلم بازیگران گذاشت !! یا بازی در کنار فرد استر که خودش کلی جربزه می خواهد ! فقط ایکاش ادری در کنار سرلورنس اولیویر هم بازی می کرد تا ببینیم ایا این دواستاد تئاتر وسینما می توانند مثل دوبارناهمنام یکدیگر را جذب ویا برعکس چون دوبارهمنام یکدیگر را دفع کنند ؟؟!! ای گفتی !! اما حیف که هردو به دیار باقی رفتند .از همان زمان هپبورن بازیگر مورد علاقه ام شد و منی که از دیدن فیلمی با کیفیت زمان حال که کم از جلوه های ادبی در ان به چشم می امد ،خسته شده بودم، با ان زندگی کردم. یه چشمه اش هم حفظ کردن اوازهای فیلمهای ادری بودکه اداش را در بیاورم،اما بعضی اوقات کم می اوردم !



الان چندهنرپیشه بجای بازیگران کلاسیک ان دوران در فیلمهای این دوره بازی کردند،مثل کیت بلانشت در هوانورد بجای کاترین هپبورن. اما کسی تا الان نتوانسته جای ادری بازی کند ! حتی شنیدم که شارلیز ترون قرار است بجای مریلین مونرو در فیلمی بازی کند اما ...
برایش مهم نبود بازیگر مقابلش کی باشد، چون هرکسی هم که می بود،ادری توجه همه را به خود جلب می کرد و بازیگران دیگر حتی دیده نمی شدند ! اما باید اعتراف کرد هپبورن و رکس هریسون در بانوی زیبای من زوج یکدستی شده بودند ...
هملت گوربینسکی، ربکای هیچکاک، ولگرد کوچک و عصرجدید چاپلین،ویا خود پدرخوانده که با بازی براندو جاودانه شد،هرگز ان اثار مثلی پیدا نخواهند کرد . انچنان روح انگیز وسرشار از معنا... اما حالا چقدر فیلم به خورد کره زمین می دهند ؟ همه اش یه پایشان در فهماندن ان به مخاطب می لنگد! ادری پراز نشاط بود، پراز سرزندگی که دلش می خواست به همه مردم جهان بدهد . وچقدر موفق بود،چون هدفش دربازیگری مقدس بود، شاد کردن و دیدن شادی مردم ...برای همین خداخواست هرگزخنده هایش از ذهن مردم جهان محو نشود ...



الان که این چندخط را نوشتم،اشک گوشه چشمم را پر کرده ! اخه همش فکر می کنم ادری هپبورن هنوز زنده است ولی .. تقصیری هم ندارم چون وقتی یکی از فیلمهایش را می بینم به ناگاه از عصر حاضر دور می شوم ،پرواز می کنم به ان دوران و ادری را هنوز زنده تصور می کنم ! من فکر می کنم این ادمها اگر هم نباشند، ان تاثیری را که باید،برای انسانهای کره زمین به یادگار گذاشته اند .
به قول گلاویژ نادری که می گفت:«(هیچوقت یادم نمی رود وقتی با مامانم یکی از فیلمهای اخر هپبورن را می دیدیم که پیر وتکیده شده بود،چقدر غصه خوردیم.فکر کنم،هیچ کدوم از ماها دلمون نمی خواست این ادمهاپیر وفرسوده بشن چه برسه به اینکه بمیرن.)»همانطور که با دیدن مراسم تدفین این بازیگر،بغض سنگینی توگلوم اومد. زنی دراین تابوت ارمیده که روزی همچون پرنده ای سبک بال به این سو وان سو پرواز می کرد ...
به اینجا که می رسم دیگه هیچی دارم بگم ...
... روحش شاد که با خنده هاش دل مردم جهان را شاد می کرد .


پی نوشت :

خیلی وقت بود که منتظر این روز بودم تا در مورد بازیگری که خیلی فیلمهایش را دوست دارم، بنویسم .انشا ا.. اپ خوبی شده باشه . چیزی را از قلم نینداختم، برای همین فکر کنم خیلی اپ سنگینی از کار درامد . بهرحال امیدوارم از خواندنش لذت برده باشید و البته خسته نشوید !
من نمی دونم چرا این قالب وب به دلم بدجور نشسته ! نمی دانم چرا ، ولی یه حس شیرین و مهربونی بهم دست میده وقتی بهش نگاه میی کنم و البته از روزی که این قالب را از میان انبوهی از قالبها پیدا کردم هیچ جوری نمی تونم ازش دل بکنم .شاید معصومیت کودکانه در این قالب دلم را گرفته ...! هرچی که هست خیلی دوسش دارم .
در پایان می خواهم شما را به دیدن دومین ادامه مطلب وبلاگ از روزی که تاسیس شده ،دعوت کنم .البته اگر حالش را دارید داخل ادامه مطلب بروید ،ولی مطمئن باشید دیگه خواندنی نیست ! فقط چندتا از عکسهای فیلم های ادری هپبورن است ..
ادامه مطلب سینمایی توپی شده ..
خسته نباشید که اپ را خواندید ..
البته یه چیز دیگر را هم بگویم اینکه من یک هفته فرصت داشتم اپ را تکمیل کنم اما فقط 10 % اپ طی 7 روز نوشته شده ! و 90 % بقیه اپ همین نیمه شبی تکمیل شد !!!
فکر کنم شما باید به من خسته نباشید بگویید !!! 




ادامه‌‌ی مطلب
+ بهاری باشید . . .
یکشنبه 10 آذر1387
ارغوانم تولدت ارغوانــــــــــــــی
         



برای ارغوانم که همیشه گـــــل باقی می مونه ...
تولدت یک دنیا مبارک
ارغوانم







        







من معمولا دوستامو تو ذهنم و در غیابشون در قلبم یه کوچولو تجسم می کنم و لازم است بگم ارغوان جونی من تو را توی تصوراتم شبیه این دختره مجسم می کنم .
چقدرم خوشگله . میدونی که تو اسمونهاست . بین ستاره های درخشان ...




   



ارغوان جون این گل تقدیم به تو ...
تو امروز پا به این جهان گذاشتی . میلادت ستاره بارون ارغوانم که دنیا بهت سلام می کنه و گلهای ارغوان در سراسرجهان هم هرکدوم خودشون را تقدیم تو می کنند . خواستم با جشن تولدت همه ناراحتی های این چندروز را به دست فراموشی بسپرم .
الهی ششصد سال ( به افتخار شیش تایی ها ) زیرسایه رحمت خدا و پدرومادر عزیزت روزگار را به زیبایی سپری کنی ...




و حالا وقت کیکه ...
البته الان با دوستان کمی شیرینی میل می کنیم و بعد سراغ کیک خوردن می رویم
فقط این سه تا شیرینی به همه مدعوین نمی رسد . شرمنده . اینه که باقی دوستان فقط به کیک اکتفا کنند



 ابجی ارغوانم میدونی خیلی سخت بود انتخاب یک هدیه برای یک دختر استقلالی اونم از نوع گلش یعنی تو . اینه که تونستم یه خرس فرشته و ابی رنگ برات بگیرم و بهت تقدیم کنم .
البته نکته ای را متذکر شوم که جلد کادوی هدیه تو قرمز نبود ! ابی هم نبود !! سفید بود برای اینکه نه سیخ بسوزه و نه کباب !!!
 خودت یک فرشته ای ارغوان جونی من 



ارغوانم نمی دونی پیدا کردن یه کیک خوشمل وخوش بر و رو انقد الان سخت شده که من نوعی به هزار زحمت تونستم یه کیک درجه یک برات گیر بیارم .بدبختی هیچ قنادی هم نمی دونست به یک دختر خانوم ابی چه کیکی را باید تقدیم کند . خلاصه که ببخشید کیکش ابی نشد
این کیک شدیدا ملس و البته صورتی تقدیم به ارغوان همیشه ابی خودم




 
 
من نفهمیدم
چشمانت دریا بود و من نفهمیدم
تاریکــی را ثریا بود و من نفهمیدم
در خواب وخیــــال عاشقــــــــــــی
همچون رویــــا بود و من نفهمیدم
زیر سایه دلنشین خاطـــــــــــــرات
عشق بی پروا بود و من نفهمیدم
اخرین نفس تا جدایـــــــــــــــی ها
بودنت دنیــــــــا بود و من نفهمیدم
حســــــی شیرین تر از دلباختگی
در نگـاهت پیدا بود و من نفهمیدم
در هوای عشــــــق تو باران شدن
کلید این معمـا بود و من نفهمیدم
برای رسیدن و یکــــــــــــــی شدن
همه چیز مهیـا بود و من نفهمیدم


الیاس صادق زاده





پی نوشت :
ارغوان عزیزم در این مدتی که با تو اشنا شدم چیزهای زیادی یاد گرفتم که شاید باعث شد بهتر بنویسم و هربار اپ موثری را در وب به نمایش بگذارم .ارغوان تولدت یک دنیا مبارک واز خدا ممنونم که انسانی به گلی تو را افرید .یک دوست که هرجور حساب می کنم بازهم بهترینه .دعا می کنم همیشه در زندگی ات به لطیفی گل ارغوانی که تابحال حتی یک بار از  نزدیک ندیدمش ,باشی !
پست امروز فقط جبران گوشه ای از محبتی بود که دراین مدت به من هدیه دادی  ...
امیدوارم هدیه ناقابل منو با دنیایی از لبخند ها و شادی در کنار خانواده ات بپذیری ...
بعد از دو اپ دوباره پی نوشتن را شروع می کنم . باید از تمام دوستان عزیزم که زحمت خواندن اپ قبلی را متحمل شدند وبا من همدل وهمصدا به خواندن پست وداع با افشین قطبی نشستند , تشکر کنم ...
ببخشید که دیر بروز کردم . منتظر تولد ارغوان بودم تا در روز تولدش بروز کنم .
حرفی نیست جز قدردانی صمیمانه قلبم از تک تک مهربون هایی که اپ قبل را صمیمانه مطالعه کردند . بی نهایت ازتون متشکرم که با نظرهای فوق العاده تون لبخند شادی را بروی قلبم پاشیدید ....
تولد ارغوان فرصتی شد تا بار دیگر به شادی بپردازم . چون اتفاقاتی که در هفته های اخیر رخ داد شاید موجب رنجش خاطر خیلی ها شده باشه . اما یک شادی می تواند همه غم ها را بشوید و از صفحه ذهن پاک گرداند . ارغوان با جشن تولدت سعی می کنم همه ناراحتی ها را فراموش کنم وفقط بخندم . این فرصت را از دست نخواهم داد ...

+ بهاری باشید . . .
جمعه 1 آذر1387
خداحافظت , ღ♥ღ امپراتور قلبها ღ♥ღ
 




 سلام امپراتورم .....

شاید که مطمئنا هم اینک فرسنگ ها از زادگاهت بدور هستی , صدای سلام یک ملت را می شنوی؟
همه فریاد می زنند خدا به همراهت امپراتور افسانه ای ...
اغاز کلامم را با خداحافظی ات شروع می کنم . هرجایی که سر می زدم پر بود از خداحافظی همان مکان . بازی ایران و امارات برگزار شد و مساوی نوبرانه ای حاصل شد ولی کی اهمیت میده ؟! روزنامه ها عکسهای تو را روی جلد اول اذین می بندند .تیم ملی کیلویی چند !!؟براستی این موضوع مهمتر است یا دوباره از کف رفتن جواهر قرمز وکمیاب فوتبال ایران ؟!





انگار ذهنم قفل شده ! بازهم یک شوک دیگر امپراتورم ؟ باور کن تحملش برایم سخت است . نمی دانم از چی بنویسم ! اگر کمی زودتر شروع به ساخت وبلاگ می کردم می توانستم احساسات پاکم از رفتن قهرمان بعد 296 روز خاطره در 13 خرداد 1387را به رشته تحریر دراورم ,درست مثل پارمیدای عزیزم و ان احساس پاکش در قبال رفتنت .ولی هم اینک که مخالفان به زعم خودشون توانستند نصف محبوبیتت را بگیرند احساس می کنم این ظرفیت دو برابر شده !! مردم بیشتر دوستت خواهند داشت ...حالا ببین کی گفتم .
هرگز ان اپ خداحافظی را که پارمیدا برات نوشت فراموش نمی کنم . خیلی سریع ,چقدر همان شب با خواندن اپ پر احساسش اشک ریختم . من به پای او نمی رسم .هرگز !! چرا ؟ الان مشغول جمع اوری پیامهای خداحافظی روزنامه ها و دوست و دشمنانت هستم . شاید حرفهای انها را گلچین کردم , به هرحال نمی دونم ! ولی وقتی یاد دفتر خاطراتم , تنها مونس تنهایی هام می افتم سراپا شادی میشم . چون مطمئنم این دفتر تمام درددلهامو از امدنت , خندیدن هات , مصاحبه هات  , و رفتن قریب الوقوعت , همه را در خودش ثبت کرده . اخیش !راحت شدم !! اخه میدونی ؟نوشتن از رفتنت قلب شیر میخواد که من هم اینک قلب موش در سینه دارم !! همه که مثل تو شجاع نبودند با کوله باری از محبوبیت  با ریسک فراوان به ایران بازگردند ! اون روزها چقدر منو پارمی ناراحت بودیم .همه ناراحت بودند .چه نقدهایی از اینکه امدی وبزرگ اشتباه عمرت را مرتکب شدی نوشتند .





شکایت اواسط کار برای نخستین بار !

پیرمرد صبح که خبر رفتن قطبی را شنیدچنددقیقه ای مقابل تلوزیون خشکش زد وبدون اینکه حواسش به جایی باشد یاد روزهای خوب حضور قطبی در فوتبال ایران افتاد , چندقدمی را سرگردان در اتاق گذراند و رفت سر کتابخانه شخصی اش در اتاق پذیرایی , چندتا کتاب را جابجا کرد وناگهان کتاب زردرنگی را از میان ان همه کتاب بیرون کشید . لبخندی زد و با غرور گفت :<پیدایش کردم>روی کتاب نوشته شده بود <"جامعه شناسی نخبه کشی در ایران">
فوتبال ما از سیاست ما, کشورداری ما ,اقتصادما, جدانیست, همه رفتار و عملکردهای ما در حوزه های مختلف را می توانیم در فوتبال ببینیم که البته این روزها چندان مساعدنیست . رسم جالبی در همه این بخشها وجود دارد فلان وزیر دست به هرکاری می زند تا روز اخر در ساختمان وزارتخانه بماند, فلان مدیرکل همه دوستان و اشنایان قدیمی را به خط می کند تا برای چندروز بیشتر ماندنش را تمدید کنند, برانکو ایوانکوویچ با اینکه خارجی بود اما به هرشکلی با درخواست ها و انتظارات مدارا کرد تا سرمربی تیم ملی در جام جهانی باشد, امیرقلعه نویی به هر روشی دست زد تا در جام ملتها سرمربی باشد, نیکولیچ هم در تیم ملی جوانان همین روش را در پیش گرفت, اما نکته مهم و حیاتی در این میان این بود که همه این افراد در پایان کار و وقتی همه چیز به انتها رسید یکصدا اعلام کردند امکانات نداشتیم,عده ای نگذاشتند کار کنیم ,کارکردن در ایران سخت است و از این دست بهانه ها .... انها به اخر خط رسیدند و فریاد اعتراض سردادند ,درحالی که در طول حضورشان نه تنها به این مشکل ها اشاره ای نمی کردند بلکه به تعریف و تمجید از سیستم هم می پرداختند !





افشین قطبی تزریق کننده خون تازه ای در فوتبال ایران بوده, مردی که وقتی حرف می زد همه حاضران در میهمانیها بغل دستی شان را وادار به سکوت می کردند تا اظهارنظرش را بشنوند, او همان کسی است که 10 ها هزار  هوادار را یک روز میان هفته به ورزشگاه کشاند ,مردی که "قلب شیر "و "فوتبال بین المللی" را معرفی کرد تا در فوتبال روزمره تبدیل به اتفاقی "نو" شود ,نخبه ای که خیلی هارا به فوتبال علاقمند کرد و احترام فراموش شده در فوتبال ایران را بازگرداند ."همین که حس خوبی را منتقل کنید یعنی انسان موفقی هستید " (جمله امپراتور)
در همه این سالها نداشتیم مدیر, مربی, یا هماهنگ کننده ای که در اواسط کار از کمبود امکانات بگوید, همه تا اخرین روز به صندلی می چسبند تا شاید "فره" حضور را بهتر درک کنند, اما قطبی وارد این بازی نشد ,اگرچه او هرگز اسطوره نبود, هرگز نباید با زاویه ای فرا انسانی به او نگریست و باید حق خطا و اشتباه را برای او قائل بود, اما بهترین بخش تصمیم قطبی اعلام نابسامانی ها ,جنگ های مدیریتی, همدیگر را قبول نداشتن ها, یکدست نبودن ها و خیلی از مسائل در اواسط راه بود. افشین قطبی رفت  چون در این فوتبال امنیت روانی و فکری نداشت ,در حالی که این مساله برای خیلی ها بسیار عادی است و معمولا خودشان را وفق می دهند, افشین قطبی رفت چون در این فوتبال جنگیدن با دست خالی یعنی بدون پشتوانه مدیریتی به معنای سقوط است ,(درست برخلاف سال قبل با وجود کاشانی) و قطبی حاضر نشده با هر شرایطی به این پست بچسبد . خیلی ها به نتیجه فکر نمی کنند و حضور را مهم می دانند اما قطبی به نتیجه اندیشید و حضور را مهم ندانست . تفاوت ها در همین مسائل ساده است ...
ali aalei
فوتبال مدیا

                                                         



قصه ها را دوست دارم . قصه هایی که یا مکتوب برایم خوانده می شدند و یا خودم با علاقه می خواندم . بیست ساله شدم . حالا دیگه هر قصه ای مثل اون گذشته ها باب دندانم نیست . ولی قصه های بچگی ام یک چیز دیگه بودند , یک غول با یک شاهزاده زیبا , یک کلبه در یک جنگل  یا یک سفر کودکانه به دور دنیا ....اکنون قصه های بزرگترها برایم قابل تحمل تره ,  یک سالی میشد با یک قصه شیرین و دوست داشتنی زندگی می کردم که قهرمان همیشگی اش یک امپراتور بود . قصه ام سرخ سرخ بود و جای هیچ رنگی جز قرمز در نگاهم وجود نداشت . یه دنیا بود و یک امپراتور که با حرفها , حرکت ها و موفقیت هایش یک ملت را هرهفته همراه می کرد . دیگه حتی فیلم های سینمایی صدا و سیما را دنبال نمی کردم چون جادوی عکس العمل های امپراتور از جذابیت بیشتری برخوردار بود !





یک امپراتور مهربان که وقتی می خندید هرچه قند در چای بود اب میشد چه برسد به قلبهای بی شماری که طرفدارصمیمیتش شده بودند . چه قصه ای , چقدر افسانه ای بود ,با دستانم لمسش می کردم . هرچند دور ولی این جعبه جادو هم می تواند رابط احساسها و دلتنگی ها باشد . قصه ای که شاید بطور حتم در تاریخچه ذهنی این ملت با بیاد اوردن ها و هر روز و سالها مرور کردن زنده و جاویدان باقی می ماند . تکرار این قصه هیچوقت ملال اور نیست . این قصه از روز شروعش تا پایان , یک شهنامه بود و بس ... حضورت رکورد چاپ روزنامه ها را بالا می برد . روز بعد از قهرمانی تیم پرسپولیس ساعت 45 : 9 دقیقه صبح تمام روزنامه های چاپ یکشنبه 29 اردی بهشت کیوسک های روزنامه خالی شد و من نتوانستم حتی به یک روزنامه دست یابم !! اما پایان داستان این امپراتوربدست قصه گویانی فریبکار افتاد تا قصه شب را دستخوش  تغییر کنند و موفق شدند رشته افکار ذهن امپراتور قصه را بدست گیرند وانچه نباید رخ می داد اتفاق افتاد ! پس شد انچه شد ...
                                                                         






              منعطف مثل ماهی قرمز شناور در اب               




29 اسفند 1386



بعضی اوقات با خودم می گویم چرا من نقاشی های پایین دفتر را با حالتی غمگین می کشم ؟ چرا یک دختر باید تنگ بلورین ماهی هایش را رها کند و یکی از ان ماهی ها پرواز کند و شنا کنان از اب دور بشه !  میخواد بره ! اون ماهی میخواد از دلبستگی اش رها بشه ! میخواد تنهایش بگذاره ! اون ماهی خانه اش را دوست داره اما دیگه باید بره , تنها , رها و ازاد ...و دیگه دلش نمی خواد برگرده ! چونکه خیلی ناراحت شده . تنگ بلورین قدرش را ندانسته و اونم با ناراحتی پره هاش را باز می کند و به اسمان شنا می کند . جایی که در ان متولد شده . درسته , اسمان خطر داره ولی اون با خطر خوب اشناست ! اگر الفبای خطر کردن را نمی دانست محبوس واسیر تو تنگ عروسکی زندانوار نفس می کشید تا بالاخره بمیرد . این خواست خداست و او باید بره ! اون دختر هم اینو میدونه و اصلا جلویش را نمی گیرد بلکه بلعکس از رفتار ماهی مطمئن است و میدونه او درست میگه ! درتمام روزهای زندگی اش روی پای خودش ایستاده وبدون گوشه چشمی توجه به هدفش ادامه داده! فکر می کند اینجا در این گودال تنگ قدرش کمتر دونسته میشه .





روزی را بخاطر می اورد که از اعماق اسمان ابی به درون تنگ پرتاب شد . فکر کرد این خونه اصلیش , جایی که در ان متولد شده , باید باشه . ولی خدا خیلی دوستش داشت چرا که کمی دیر اما باز هم به موقع فهمید او با این فضا غریبه است , تعداد دوستدارانش کم اند, می ایند و صورتشون را می چسبانند به تنگ و خیره به او نگاه می کنند ! ودخترک اینو نمی خواست چون می دانست ازارش می دهند . دست می برند که او را بگیرند و این روح و روانش را می ازرد . به همین دلیل نگاه خودش را از ویترین تمام رخ دیدگان مزاحم خلاص کرد .دیگه دوست نداشت دلش به دیدن این انسانها تنگ بشه و بهترین تصمیم را گرفت ! اره , اینا قدرش را نمی دانند و او باید از اینجا بره . به جایی بزرگتر والبته پرخطرتر , شاید یک دریای عظیم , لااقل اینجوری میتونه از خودش دفاع کند نه مثل ان تنگ که فرصت هرگونه دفاع را ازش می گرفت . اما برای یادگاری میتونه کاری بکند ! قلب کوچک قرمزش را همین جا تو همین ابهای همیشه راکد دفن کند و با کمترین دلتنگی وطنش را ترک کند . اینجوری دیگه هیچ ناراحت نیست چون وظیفه اش را انجام داده و قسمتی از وجودش را برای کسانی که دوستش دارند باقی گذاشته ... اون دیگه باز نمی گردد . به هرترتیب همه چیزباخداست و این خواست خداست .....
در مصاحبه  افشین قطبی در نوروز 87 می خواندیم که می گفتند ماهی قرمز سفره هفت سین را خیلی دوست دارند ... و چقدر شبیه این جاندار بودند ....











شاید رفتنت باشکوه نباشه ! ببخش ما را که قصور از خودمون بود . فراری ات دادیم . زمانی ایران را ترک گفتی که هیچکس به یادت نیفتد چون همه نگاه ها به بازی تیم ملی ایران بود ولی خبر استعفایت حتی اردوی تیم ملی را هم تحت الشعاع قرار داد, چرا ؟دلیل این محبوبیت خارج از مرز کشورت را مارکوی غریبه هم نمیدانست که می گفت محبوبیت تو در ایران بیشتر از محبوبیت پله در برزیل است !!
امپراتورم دیگه نیستی تا برایت مسابقه sms بگذارند و رکورد بیننده را در یک برنامه نیمه شبانه بشکنی !! امپراتورم دیگه نیستی تا ورزشگاه ازادی میزبان 120 هزار هوادار مشتاق دیدار صورت همیشه مهربانت شود , امپراتورم دیگر نیستی تا برای شادی های پس از هر گل پرسپولیس و بعضا پرش های تاریخی و بی نظیرت سقف خانه را فریاد شادی ام  از جا بکند !! امپراتورم نیستی تا دیگر خبرهای ورزشی را از کله سحر تا شب ظلمات پیگیری کنم . امپراتورم رفتی و قطعا قلبت را در کشورت جا گذاشتی .





برو , ارزوی همه هواداران فوتبال لااقل در ایران همین بود چون نمی توانستند ذره ذره نابودی ات را به دست فرصت طلبان ببینند و نتوانند کاری انجام دهند ! پارمیدا می گفت دیگه چجوری این عادت شیرین را ترک کنیم ؟عادل فردوسی پور که این اواخر بدجور امپراتور را شکنجه داد شاید حالا پشیمان باشه چون نصف بیننده هایش را قطعا از دست خواهد داد ! جواد عابدینی که با برنامه پارازیت اش نوعی چالش را در ذهن هواداران پرسپولیس ایجاد می کرد از کدام حاشیه پرسپولیس سخن بگوید ؟ تمام حاشیه پرسپولیس با رفتن قطبی تا 50% کاهش خواهد یافت .










دوربین خبرنگاران جوان خیلی جلوتر از دیگران از رفتنت تصویر گرفته . اصلا فکرش را هم نمی کردم اما وقتی مصاحبه ات را دیدم که شاید 20 دقیقه بود ولی به حدی تعداد حذف دوربین بواسطه نمایش ندادن اشک هایت زیاد بود که اشکم در امد ! چرا در اوج بغض اخرت باز هم لبخند روحیه بخشت بروی گونه ات افتاده بود ؟ من هوادار به یادت هستم چون نمی توانم ظلم حاشیه سازان را در قبالت متحمل شوم . اخه دو زار پول دراوردن از راه بی ابرو کردن یک انسان اینقدر ارزش داره ؟ این روزهای اخر اصلا روزنامه نخریدم حتی به نمایشگاه مطبوعاتی که یکسال نقشه اش را کشیده بودم نرفتم ! اخه دیگه دلخوشی ام چیست ؟ در طی دو روز دو عزیز را از دست دادن کمرهر انسانی را می شکند !! دیگر برایم مهم نیست که این هوادار در تمرین پرسپولیس بگوید نمی خواهیم به یک مربی التماس کنید !! ایکاش بیشتر قدر می دانستیم , بهرحال دعا می کنم افشین قطبی به ایران بازنگردد حتی در تیم ملی , ایکاش حسادتی وجود نداشت .










پارمیدای من , ساده است به بدی های یک انسان توجه بیش از حد داشت و اونو با زیر ذره بین قراردادن ,کنکاش در زندگی خصوصی اش , زیر رگبار سوال برد, اما عزیزم اینم بدون که ساده است محبت کردن و قلبی رئوف داشتن  و افشین قطبی سمبل محبت بود , سمبل همان قلب شیر بی مانندش .  منتها این روزهای اخر انگار به اسم , فقط سرمربی تیم بزرگ اسیا بود ! چرا که هیچکس در تیم به درد دلهایش برای قهرمان کردن پرسپولیس اهمیت نمی داد . انگار می خواستند سریع استعفا بدهد تا همان صبح و در حالی که جوهر امضا هنوز خشک نشده , شعار افشین ( پیروانی )  امپراتور را سر دهند !
بله پارمیدای دوست داشتنی من , امپراتور واقعی پرسپولیس خیلی چیزها را در دلش محفوظ نگه داشت تا ما ذره ای از محبتمان را به دیگران کم نکنیم . این درس بزرگی ست ....
حالا چه کسی در این میان فنا شد ؟؟!
یاد تک جمله قصار افشین قطبی بخیر که می گفت : مجانیه که مهربون باشیم ...



اما در طی این مدت که همه به تخریبش بلند شدند ذره ای از اعتمادم به عنوان هوادار پرسپولیس نسبت به سرمربی کم نشد . و خوشحالم به عهدی که روز اول با سرمربی تیم برای قهرمانی پرسپولیس بستیم وفادار بودم  حتی در روزهای شکست ...
شاید چون تصور این روزها برای او دور از انتظار نبود ,  شاید چون دوستش داشتیم و نمی خواستیم از نظر روحی اسیب ببیند. اما به هر حال چیزی که مشخص است افشین قطبی در ایران شکست ....
افشین , امپراتور فوتبال ایران , همه گلهای وب من پر پر شدند دیگه بهاری در وبم نیست ....! ولی سعی می کنم به یاد روحیه و قلب شیر شما روح بهار را در وبم زنده نگه دارم .



میخوام از رفتنت با افتخار یاد کنم چون دلم می گوید رها شدی . و دیگر در بند افکار کهنه بعضی ها نیستی ! چند روز قبل طراحی تمام عکسهای این اپ از امپراتور را شروع کردم . فقط به یک نیت انهم تولد افشین قطبی . اما با خبر استعفای ایشان  بهتر دانستم تا اپی در خور لیاقت سرمربی محبوب ایران بنویسم . اگر نقصی در طراحی این اپ دیدید به بزرگی خودتون ببخشید . هدف شادی دل هوادار بود و بس ...
پارمیدا ! نتوانستم بازهم مثل تو کار را عالی دراورم .
اخرین هدیه من که سوپرایز اپ وداع خداحافظی ست . عکسی است که تمام عشق وعلاقه ام را در ساختش به کار بردم . این عکس را پیش از همه به امپراتور تقدیم می کنم که همیشه در هر بازی با رفتارش برای هواداران شادی و خنده زایدالوصفی می افرید  ...
خدایا , هرکجا هست به سلامت دارش . مگه نه دوست من ....؟؟!







یادش بخیر . عکاسها معمولا نمی توانستند هیچ قالبی غیر از خوشرویی و لبخند از چهره امپراتور شکار کنند و بیشتر مواقع لنز دوربین را جایی قرار می دادند تا چهره قطبی در پس زمینه اسمان ابی بیفتد .
""ارزوهای فروخورده این فوتبال را فریاد زدی اما کو گوش شنوا ؟؟؟!!!""



بدرود افشین . تا همیشه ...



+ بهاری باشید . . .