



افکار پوشالی
یار
با من تا نکرد آنگونه می بایست
از محبّت
جمله ای حتی نگفت - از آنچه می دانست
همان هستی و جز سکوت
دیگر هیچ !
و رفتارت ، جنان خاری به چشم شیر
جان از عشق پاکت پیـــر
روانم مملو از افکار پوشالی
چه در خواب وچه بیداری
تو یادت هست آیا
دم رفتن به تو گفتم :
اگر یک دم دل یاری بدست آری زبیماری
چه پیدا وچه پنهانی
به جان نفرت خریداری؟!
همان هستی و در شرم دوشمع خیس
آئینه تهی ست
همان گفتی و جز سکوت
دیگر هیچ ! ...
باز در بند تو ام
و تو در بند خودی
که ببندی به تمنّای نگاه بی پناهی
آهـــــــــی!
و گمان می کردم
که تو هم چشم براهی!
واهــــــــی !!!
مسعود نکویی


آیا همه فرشته ها بال دارند ؟
هر روز این سوال را از ذهنم می پرسم تا اگه روزی با یک فرشته رخ به رخ بشوم، یادم باشه خوب براندازش کنم تا بالهای بلورینش را به نظاره بنشینم ...
وقتی چشماتو باز می کنی، می بینی به این دنیا تعلق نداری، بلکه اشتباهی واردش شدی! وقتی هیچ مسیری مستقیم نیست،وقتی همه چیز برات غریبه است،نه اون قدر که زاده این دنیا نیستی و هرچه زودتر دوست داری به اصل خودت بازگردی،اما مشکل بزرگی سر راهت هست که میگه بال نداری !بال پرواز نداری که باهاش به کران بیکران ذات مقدّس گمشده ات برسی .بالی ورای تصور آدمی ...دستی نرم ،اشکهای یاقوتیت را پاک می کنه، اما چهارگوشه های ضخیمی سرپناه بی پناهی هات شده، قابل تحملت نیست ..! چون خودت یه خونه داری که تعلق خاطر به اصل وجودش را بیش از پناهگاه های زمینی باور داری.. اصلا چگونه وارد این خواب کوتاه شدی ؟! یه آرزوی واهی برای دست یافتن به یک رویا که همه ازش فرار می کردن، اما تو عاشقش شدی ... بدون شناسنامه وتنها با شهادت نمایش تنهایی هایی که کابوس روزهای پر نور و بی پایانت شده بود،همچون ابلیسی در لباس ادمیت ..!
چشمهای این موجودات همه غریبه است، نوری در امتداد برقش نیست ! دلت برای شعاع انوار دلرباش تنگ شده، اما این آزمون سخت را باید تا پایان رفت، تو دیگه بالی نداری ...خوابی بیش از حد کوتاه و گذرا ... سرپیچی، گناهی نابخشودنی ست... باید ماند و این مسیر پر رهرو را تا پایان و با تمام خطراتش به جانی نورانی خرید ... اما دلتنگی چشمان خیره را با زل زدن به سراپرده بی کران لیلی ات، در زمانها سپری کن ...
تا تطهیر شوی ...
من آن فرشته نیستم، اشتباه نگیرید..

وقتی به روزهای پاییزی امسال که بی تفاوت از کنارشون گذشتم،نگاه می کنم،غم سنگینی پهنای وجودم را پر می کند . پاییز غریبی بود و بر حسب وظیفه اش، هرچه دلتنگی و جدایی بود، به تنه درختهای سرمازده کوبید... بدون ذره ای احساس درقبال چهره خشکیده آن برگ پاییزی ...لااقل به برگهای خشکی که زیر پاهای غرورت خرد شدند، نگاه کن ...!
این اولین پاییز عمرم بود که حس دلتنگی غروب یک شهر را لمس کردم. تا بحال به خودم نگاه نکرده بودم ولی حالا سرتا پایم را رد پای این پاییز غم انگیز پر کرده ...
ولی می گویند وظیفه اش همین است که مخلوقات را برای یک دوره سرمای سنگین و سکوت، دعوت کند . و اکنون که فقط یک هفته تا ورود آن مسافر همیشه خسته باقی مانده، مسیر پیش رویم را به امید دیدار زندگی،به پیشواز دعوت می کنم .یکی عاشق میشه، یکی فارغ میشه، یکی ناظرمیشه، ... و چون کم اوردن دلیل نمی خواد، پس منم میگم تنها کسی از این پاییز لذت برده که بتواند در هوای پاک استحمام اسونیش، یک نفس به یاد بهار کشیده باشه ... شما از این ازمون سربلند بیرون اومدید ؟ من که ... بزرگترین ازمون زندگی هرانسانی در فصل پاییز رخ می دهد،و پاییز زندگی من ازمون و خطاهای بی شماری را در اذهان باقی گذاشت ...
خش خش برگهای پاییز زیر پای عابر، طنین صدای شکستن قلبهایی ست که روزی سبز و زنده بهار یک کشور را به نمایش گذاشتند، پیراهنی شدند برای سال نو ...
آسمان بالای سر همه لاجوردیه، فقط فاصله ها گاهی اوقات تعیین کننده سرنوشت ادمی ست ...

در روزی پاییزی که مرور حوادثش سخت مرا می آزرد، در امتداد دستهای تکیده درختان جاده ای که نامش را بلدنبودم،به نرمی فرود آمدن یه برگ خشک حاصل از فریاد باد، خیره به زمین، مسیر نامعلومی را طی می کردم که به غریبی سایه های وحشی عالم کابوس می ماند. صداها دیگه معنایی نداشتند، نمی شنیدم ! انگار همراه وزنه سنگینی به این سو و آن سو کوبیده می شدم! چشمام سیاهی محض بود، قلبمو حس نمی کردم، پاهایم در هرقدمی، نامطمئن می لرزید. هیچ چیز در پیکره جسمم جای خودش نبود،انگار ...سخت در امتحانی زجرآور گرفتار شدم،همه سوالها درمغزم نامجهول بود! همیشه هرطلوع،به دیدار شادی ها برمی خواستم اما اون روز، روز من نبود،روز شادی های من نبود،روزی ناشناخته که به تعداد بهارهای آسمان، غریبه می نمود...! اون روز دست من نبود،همه چیز برخلاف تصورم،برخلاف اعتقادم،برخلاف مسیرهایم،گنگ و تو در تو در حال عبور بودند. خدایا دیگه تنهای تنهام... اینو در ملاقاتی نه چندان عاشقانه،به سرخرگ قلبم دیکته کرد ..!دیگه از مرور همه خاطرات بدم میاد،اما اگه از نو تکرار بشه،چرا که نه !!! امــــــــا، ارام بخواب کودکم، همش یه ترانه برای ارمیدن تو بود،انتظار برای وقوع افسانه هایی که رویاهای خوابهای تو هستند،بی فایده است . ارام بخواب، شاید درخواب همیشه در کنارش بمونی ...


اون شب باران می بارید،
در سکوت شر شر قطره ها ،منم می باریدم.
حس نرمی بود،پراز بوی نم دیوار،
قلب ظلمات در شوق اشکها می لرزید،
چشم من و آسمان به هم خیره شده بود،
آسمون دلم با دل آسمان در صاحتی معصومانه بهم گره خورد،
یاد هق هق های گرم نهانم افتادم،
مثل صداقت در بارش اشک از چشمان آسمان،
دلتنگ دستای رویایی ات شدم که کابوس انتظارهای واقعی را به یادم می اندازد ...
سمفونی پاییزی دلت


همیشه دلت را به خدا بسپر ، اونوقت خدا بهترین عشق را بهت میده ...


![]()


باشد !
باشد !
تلاش می کنم از این لحظه تا هر زمان که بخواهی
به تقلید از ساقه های نورس سرو
همیشه سربلند
و بند بند
در اشتیاق تو باشم
طوری نیست ...
حتی بعد از اتمام تمام ورقهایم
بی تردید فاصله ها و هواها
کنار هم می نشینیم و
تکرارسر آغازمان را
به سبک محبّت می نویسیم
و می ایستیم
تا بخوانند آنها که می خواهند بدانند
برای یکی شدن تنها دو تن
کافی نیست
با این حال ، هنوز شاید
کنج دنجی برای تنفس از ریه های یاس مانده باشد
و شاید
از شباهت دود و درد
پند
و در تکامل واژه از تراکم مهــر
شعری به لحن محبّت
مانده باشد
مسعود نکویی

پی نوشت :
دوستان مهربونم، اپ امروز در واقع اپ خداحافظی من با فصل پاییز بود، فصل عجیبی برای من بود که در طول تاریخ زندگیم، هرگز تجربه اش نکرده بودم. دلیل این بی تجربی هم از دست دادن سه عزیز در همین فصل بود، سه عزیزی که برای من که فقط برای دلم بسیار محترم بودند، چون خیلی به وجودشون عادت کرده بودم،اما دریغ و صد افسوس که ...
دلم نمی خواد ناراحتتون کنم، بیش از این امیدوارم با پست امروز اعصابتون بهم نریخته باشه، فقط احساسم را در قبال این فصل که ادمای عزیز زندگی ام را ازم گرفت، بیان کردم ..این پاییز را هیچوقت فراموش نمی کنم .
راستی ، برد پرسپولیس را هم تبریک می گویم که به قول همه قرمزها انتقام سختی از جام حذفی سال قبل گرفته شد، دیگه جای اون زخم باخت پارسال بر پیکره تیم احساس نمیشه ...!

خــــــــــــــداحافظ ، مسیرهای پاییزی دلم...
![]()
























































) زیرسایه رحمت خدا و پدرومادر عزیزت روزگار را به زیبایی سپری کنی ...

و حالا وقت کیکه ...



خودت یک فرشته ای ارغوان جونی من

























منعطف مثل ماهی قرمز شناور در اب






















اما در طی این مدت که همه به تخریبش بلند شدند ذره ای از اعتمادم به عنوان هوادار پرسپولیس نسبت به سرمربی کم نشد . و خوشحالم به عهدی که روز اول با سرمربی تیم برای قهرمانی پرسپولیس بستیم وفادار بودم حتی در روزهای شکست ...


این عکس را پیش از همه به امپراتور تقدیم می کنم که همیشه در هر بازی با رفتارش برای هواداران شادی و خنده زایدالوصفی می افرید
...





