تبليغاتX
فصلی بنام بهار

فصلی بنام بهار


از اینکه تمام قهرمان های دوستداشتنی زندگی کودکی ام به یکدیگر و به کنج تنهایی نگاهشان سامانی دهند لذت می برم. خوشحالم بیش از همیشه تا پایان هر داستان دنباله داری به " زندگی شیرین می شود" ختم بشه. هیچ قهرمانی دوست نداره پایان تمام دیالوگ هایش به جدایی این سررشته بینجامد . کجای فلسفه ی گیتی به نرسیدن و نیافتن ختم شده؟! البته واسه بعضی افسانه ها اینگونه نرسیدن یک شروع کلاسیک و بیش از هرعشقی خواستنی ست مثل قصه ی شاهنامه که تا ابد تکرار نشدنی می ماند و هیچ پسر جادوگر و معلم سرخانه ای نمی تواند بجایش برقلبها پادشاهی کند. نه شعاری در کار است و نه اصراری، من فقط از هویت خود دفاع می کنم و جای هیچ نمایشی نیست. کاش بفهمم...

هوای ابری رو دوست دارم، من عاشق هوای ابریِ دَم دمای سحر و آخرای عصرم، عاشقشم وقتی آفتاب میون پفکی های ابرها حتا نتواند انوار زرینش رو منعکس کند. چقدر دلچسبه وقتی توی همین خیابان های مملوء درخت، درختهای چنار و مجنون قدم می زنی، در هرقدم عاشقانه ، نفس کشان، نجوا کنی و تمام روحت را در این صحنه همراهی .. براستی دلنشین است وقتی سبزی گل-شاخه های درختان نقشِ نفس را در آسمان منتهای شاخه ها به نمایش بگذارد. به اینکه هرلحظه منتظر اولین بارش باران بمانی و شمارش معکوس رو برای همراهی قطرات بخوانی، حتا شعر باران رو با لبخندی کودکانه و ریتمی آهنگین به نمایش این روزِ آئینی درآوری..

 آن روز وقتی برای اولین بار در سکوت کوچه ها به قدم زدن مشغول شدم، وقتی باد دوان دوان به صورتم برخورد می کرد و دستانم کمی نرم و سرد شد، شروع به سخن کردم. هیچ پرنده ای نمی خواند، قطره به قطره آرام به پلکها فرو می نشستی و عنبیه جشن درخشش را به نمایش گذارد. زمین خیس بود و هرچاله ای به وسع خود از آب سهم می برد. کودک درونم فرمان می داد شالاپ شولوپ راه بیندازم آنهم در چاله! باران و دیوانگی، هربی جانی در این باران جانی دوباره می یافت. می تافت و در رویاهایش می بافت قصری بلورین از درخششِ نم نمِ باران ...یادم نمی آید چه زمانی چتر نفس کشید. به کثرتِ روزهای بی باران، هربار به گیره ی چوب لباس ها تنها آویخته می شدی کمی دلم می گرفت، نگاهت می کردم، بخاطر همیشه بسته بودنت، انکار نمی کنم چقدر صدای رعد و برق رو دوست داری همچون لالایی که حتا شب ها در آن جالباسی تاریک هم برایت نواخته نمی شود. فرقی نمی کند کی و چه زمانی باز شوی، حتا اگر نیمه های سحر به وقت آفرینش باران بارید، دوست داری باز شوی و هشت پره را آغشته به هدیه ی خداوند کنی. مهم نیست چشمانم خواب آلوده به بهانه ی لبخندم باز شود و یا تاصبح کشیک دهد.

حتا اگر در سکوت باران پاییز کودکی سقف رسیدن آرزوهای گمگشته شود، رحمتی از جانب خداست و چقدر افسانه ای، نمایش چنین صحنه ای دلِ شیر می خواهد و بس ... 

  

+نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت6:8 بعد از ظهرتوسط منـصــوره | |

پی نوشت:

دلم نیومد بگم این پست موقتیه. راستش دلم یه ذره شده بود و باید هرچه سریعتر این خبر رو مخابره می کردم!!!!

نظرها برگشتند. یعنی دیگه مشکلی نیست. آنچه از عصر تابحال کاشف به عمل آمده، تمام نارسایی ها بخاطر قالبی بود که خودم با دستای خودم طراحی کردم که دیگه برصفحه نیست. می دونم باورکردنی نیست اما علاقه ی خاصی نسبت به آن داشتم بهرحال قسمت نبود و نشد مادامی که می نویسم نمایش داده شود.

به ناچار تعویض شد.

الان نظرها هیچ مشکلی ندارند چون بیشترین ظنّ بر قالب بود که با تغییر همه چیز سر ِ جای خودش نشست.

 

+نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت8:29 بعد از ظهرتوسط منـصــوره | |