|
از
اینکه تمام قهرمان های دوستداشتنی زندگی کودکی ام به یکدیگر و به کنج
تنهایی نگاهشان سامانی دهند لذت می برم. خوشحالم بیش از همیشه تا پایان هر
داستان دنباله داری به " زندگی شیرین می شود" ختم بشه. هیچ قهرمانی دوست
نداره پایان تمام دیالوگ هایش به جدایی این سررشته بینجامد . کجای فلسفه ی
گیتی به نرسیدن و نیافتن ختم شده؟! البته واسه بعضی افسانه ها اینگونه
نرسیدن یک شروع کلاسیک و بیش از هرعشقی خواستنی ست مثل قصه ی شاهنامه که
تا ابد تکرار نشدنی می ماند و هیچ پسر جادوگر و معلم سرخانه ای نمی تواند
بجایش برقلبها پادشاهی کند. نه شعاری در کار است و نه اصراری، من فقط از
هویت خود دفاع می کنم و جای هیچ نمایشی نیست. کاش بفهمم... هوای
ابری رو دوست دارم، من عاشق هوای ابریِ دَم دمای سحر و آخرای عصرم، عاشقشم
وقتی آفتاب میون پفکی های ابرها حتا نتواند انوار زرینش رو منعکس کند.
چقدر دلچسبه وقتی توی همین خیابان های مملوء درخت، درختهای چنار و مجنون
قدم می زنی، در هرقدم عاشقانه ، نفس کشان، نجوا کنی و تمام روحت را در این
صحنه همراهی .. براستی دلنشین است وقتی سبزی گل-شاخه های درختان نقشِ نفس
را در آسمان منتهای شاخه ها به نمایش بگذارد. به اینکه هرلحظه منتظر اولین
بارش باران بمانی و شمارش معکوس رو برای همراهی قطرات بخوانی، حتا شعر
باران رو با لبخندی کودکانه و ریتمی آهنگین به نمایش این روزِ آئینی
درآوری.. آن روز وقتی برای اولین بار در سکوت کوچه ها به قدم زدن مشغول شدم، وقتی باد دوان دوان به صورتم برخورد حتا
اگر در سکوت باران پاییز کودکی سقف رسیدن آرزوهای گمگشته شود، رحمتی از
جانب خداست و چقدر افسانه ای، نمایش چنین صحنه ای دلِ شیر می خواهد و بس
...
دلم نیومد بگم این پست موقتیه. راستش دلم یه ذره شده بود و باید هرچه سریعتر این خبر رو مخابره می کردم!!!! نظرها برگشتند. یعنی دیگه مشکلی نیست. آنچه از عصر تابحال کاشف به عمل آمده، تمام نارسایی ها بخاطر قالبی بود که خودم با دستای خودم طراحی کردم که دیگه برصفحه نیست. می دونم باورکردنی نیست اما علاقه ی خاصی نسبت به آن داشتم بهرحال قسمت نبود و نشد مادامی که می نویسم نمایش داده شود. به ناچار تعویض شد. الان نظرها هیچ مشکلی ندارند چون بیشترین ظنّ بر قالب بود که با تغییر همه چیز سر ِ جای خودش نشست.
|
About![]()
´*•.¸(*•.¸♥¸.•*´)¸.•*´
Home
|